<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225</id><updated>2011-04-21T22:24:45.489-07:00</updated><title type='text'>بنام خداوند بخشنده مهربان</title><subtitle type='html'>Dr. Ali Mohammad Izadi</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>13</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-5732886224652779399</id><published>2008-06-22T11:45:00.000-07:00</published><updated>2008-08-14T22:58:44.577-07:00</updated><title type='text'>اوباما و مسلمانان آمريكا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در ايميل مرحتمي مرقوم داشته ايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Concerning the support for Obama. Are Muslims using a different standard by supporting&lt;br /&gt;him? He is born to a Muslim father, but says he is Christian.What is the normal punishment for such a person? Or may be it is time to revise the rules!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر منظورتان اين است: « كه چون” اُباما “ پدرش مسلمان بوده و خودش مسيحي شده ، بنابراين با قوانين جاري اسلامي ”مرتد“ است و نه تنها نبايد مسلمانان از او حمايت كنند؛ بلكه بايد او را بكشند. يا موقع آن است كه قانون جزاي ”مرتد“ را تجديد نظر نمايند، تا براي حمايتشان از او مانعي دركار نباشد.» حق با شماست و آفرين بر اين استدلال منطقي و ارائة راه حل عقلاني و مشروع.&lt;br /&gt;و امّا همانطور كه مي دانيد نه تنها اين قانون بلكه اكثر قوانين اسلامي جاري و ساري در بين مسلمانان - اين طور كه مي گويند - مبتني بر سنت يعني احاديثي كه از قول پيامبر عنوان و يا رواياتي كه از قول امامان اخذ شده است، مي باشد كه بايد با وسواس هرچه بيشتر الهي بودنشان به معني واقعي كلمه امتحان شود. چگونه؟ قرآن به ما مي گويد كه پيامبر دو مُميّزه را به مسلمانان تعليم داده است:&lt;br /&gt;” همچنان كه پيامبري از خود شما را برشما فرستاديم تا آيات ما را برايتان بخواند و شما را پاكيزه گرداند و كتاب و حكمت آموزد و آنچه را كه نمي دانستيد ياد دهد. “ البقره (2):151&lt;br /&gt;بنابراين چوب ميزانة‌ مسلمانان براي تشخيص اينكه فلان قانون اسلامي واقعاً دستور الهي و لازم الاجراء است يا بايد بر اصالتش شك كرد،‌ تطبيق آن قانون ابتدا با ” كتاب“ (قرآن) است اگر موافق با قرآن باشد مورد قبول و اگر مغاير با آيات قرآن باشد مردود و بي اعتبار است. و اگر احياناً قانوني به عنوان دستور الهي يا سنت پيامبر ارائه شود كه نه با آيات قرآن مغايرتي دارد و نه موافقتي. در اينجا بايد آنرا با ”حكمت“ (كاربرد عقل و استدلال منطقي) يعني دومين ابزار مميزة بين صحيح و غلط كه به مسلمانان تعليم داده شده، سنجيد و اگر از امتحان بيرون نيامد، آنرا كنار گذاشت.&lt;br /&gt;تمام قوانيني كه بنام شريعت اسلامي جاري است و عقل خداداد انسانها قبولشان ندارد؛ معمولاً از احاديث و رواياتي كه اصالتشان محرز نيست گرفته شده كه مطلقاً مبناي قرآني ندارند. و حتي بعضي از آنها نه تنها مغاير با عقل هستند كه با نص صريح قرآن نيز در تباين قرار دارند. چنين قوانيني نمي توانند حقيقتاً الهي وصحيح باشند. چرا؟ چون محال است كه پيامبر چيزي خلاف قرآن گفته يا عمل كرده يا تأييد نموده باشد، بنابر اين براحتي ميتوان گفت كه اين قبيل قوانين از احاديث ساختگي برگرفته شده و بايد بكلي حذف شوند. وضع مُرتد و كيفري كه برايش اعلام شده، از موارد بارز اين مقوله است.&lt;br /&gt;با توجه به اين حقيقت كه قرآن كلام خداست و در تمام دنيا هرجا كه باشد يكسان است و خداوند هم فرموده:&lt;br /&gt;” ما قرآن را خود نازل كرده ايم و خود نگهبانش هستيم“ الحجر(15): 9&lt;br /&gt;و با پيدا شدن شبكة رياضي درآن كه عالي ترين ابزار دلائل منطقي است اصالت و دست نخوردگي قرآن از نظر علمي هم ثابت شده مي توانيم ادعا كنيم كه تنها قرآن است كه بايد چوب ميزانة مورد وثوق مسلمانان از نظر اطمينان كامل به اصالت دستورات الهي قرار گيرد. و با توجه به اينكه قرآن كامل و روشن است، براي بيرون كشيدن قوانين اجتماعي، احتياجي به استفاده از احاديث منتسب به پيامبر و روايات منتسب به امامان كه در اصالتشان بحثهاي زيادي مطرح است، نمي باشد كه مشكل ساز گردد. حال با استفاده از قرآن به ببينيم تكليف مسلمانان ساكن آمريكا با اُباما چيست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – در قبول دين اجبار كه هيچ، حتي كراهتي هم نبايد باشد. در اين مورد قرآن مي فرمايد:&lt;br /&gt;” در دين هيچ اكراهي نيست. هدايت از گمراهي مشخص شده است . . . . . . . .“ البقره (2): 256&lt;br /&gt;2 – كوركورانه قبول دين پدري مورد تأييد خداوند نمي باشد. هر فردي مسؤل است كه بعد از تحقيق و درك صحيح از دين آن را قبول و يا رد نمايد. در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;” چون به ايشان گفته شود كه از آنچه خدا نازل كرده است پيروي كنيد. گويند: نه، ما به همان راهي مي رويم كه پدرانمان مي رفتند. حتي اگر پدرانشان چيزي نمي دانستند و گمراه بودند؟“ البقره (2): 170&lt;br /&gt;3 – اگر كسي مسلمان شود و بعد كافر شود و به اصطلاح مُرتد گردد، مجازاتش اعدام نيست. در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;” هر آينه خداوند آنان را كه ايمان آوردند ، سپس كافر شدند؛ و باز ايمان آوردند، سپس كافر شدند، و به كفر خويش افزودند، نخواهد آمرزيد و براه راست هدايت نخواهد كرد.“ النساء (4): 137&lt;br /&gt;همان طور كه ملاحظه مي كنيد اُباما به علت اينكه پدرش مسلمان بوده است از نظر قرآن بطور اتوماتيك مسلمان نيست و بايد خودش با فهم كامل از دين آنرا قبول يا رد نمايد.&lt;br /&gt;اگر فرض كنيم كه اُباما بعد از تحقيق كافي و قبول كردن مسلمان شده ولي بعداً به هر علتي از اسلام كنار رفته و مسيحي شده يا مطلقاً بي دين مانده، بنام مرتد بودن كيفرش از نظر الهي اعدام نيست بلكه فقط مورد آمرزش و هدايت خداوند قرار نمي گيرد. يعني كه كسي غير از خدا نمي تواند حتي او را مورد سؤال قرار دهد تا چه رسد به اين كه بخواهد به اصطلاح او را بخاطر مرتد شدن مجازات كند.&lt;br /&gt;كساني كه علاقه دارند توضيحات زيادتري در مورد حديث و قرآن و حكمت و ارتباطشان به زندگي مسلمانان داشته باشند مي توانند به مقالات زير مراجعه نمايند:&lt;br /&gt;1 – چرا از قرن پنجم تا كنون چراغ علم در جهان اسلام خاموش شده ؟ دربلاگ aliizadi.blogspot.com&lt;br /&gt;2 – كتاب و حكمت در سايت naturalislam.com&lt;br /&gt;3 – قرآن و حديث در سايت naturalislam.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-5732886224652779399?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/5732886224652779399/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=5732886224652779399' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/5732886224652779399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/5732886224652779399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='اوباما و مسلمانان آمريكا'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-4809187385336703268</id><published>2008-02-02T18:20:00.000-08:00</published><updated>2008-02-02T18:23:04.092-08:00</updated><title type='text'>آيا كتاب هايِ تاريخ مُعتبر و قابل اطمينان هستند؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;10 فوريه 2007&lt;br /&gt;  ونكوور- كانادا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي پاسخ به اين سؤال ، ابتدا بايد روشن كنيم كه منظورمان از تاريخ:  به معناي شرح واقعيات حوادث گذشته، مربوط به چه كساني و يا چه موضوعاتي است. اگر تاريخ اختراعات و اكتشافات صنايع و علوم باشد، صد در صد صحيح نبودنش يعني كه اگر در ذكر واقعيات، كم و زياد و يا مطالب جلو و عقب شده باشد، اشكال قابل ملاحظه اي به وجود نمي آورد. مثلاً وقتي تاريخ تكاملِ هواپيما يا ماشينهاي احتراقي و يا كامپيوتر و مانند آنها را از منابع مختلف مطالعه مي كنيم، مي بينيم كه شرح هاي نوشته شدة در بارة آنها توسط افراد مختلف اكثراً شبيه به هم است. و اگر احياناً نباشد، به منافع شخص يا گروه خاصي برخوردي جدّي نمي كند. و به همين دليل نويسندگان مربوطه يا حمايت كنندگان از آن نوشته ها اصراري در پنهان كردن و يا وارونه جلوه دادن واقعيات نداشته اند. و بنا براين تا حدّ قابل قبولي ميتوان از آنها به عنوان تاريخ صحيح تكامل آن اختراعات نام برد و مخترعين و مكتشفين مربوطه را در طول مسير تكاملِ اين يافته ها كه مستقيم و يا غير مستقيم دست اندركار و وجودشان مؤثر  بوده است شناخت و معرفي كرد و بر اصالت آنها صحّه گذاشت واز نتايج حاصلة كارشان به عنوان ذخائر علمي گذشته براي تكميل آن يافته ها و يا شروع كارهاي جديد استفادة شايسته نمود. در واقع مسير تكامليِ تمام پيشرفت ها در كُليّه زمينه هاي علمي و هنري و صنعتي، استفاده از همين دستاوردهاي گذشتگان بوده است كه بطور دقيق توسط تعداد زيادي از محققين و علاقمندان حفظ مي شده است.&lt;br /&gt;و امّا اگر تاريخ در مورد داستانِ حكومت هايِ گذشته و دست اندركاران مربوطه پيش مي آيد، بطور كُلّي بحث از مسير طبيعي خارج شده و شكل تازه اي به خود مي گيرد. چون مورّخين و ناظرين حوادث در همان تاريخ وقوع، بسته به اينكه در چه زماني و چه مكاني و چه شرائط اجتماعي حاكم زندگي مي كرده اند، نوشته هايشان متفاوت است. در مواقعي كه صاحب زور مستبدي بر سرِكار بوده به علت مرعوب شدن و خودسانسوريِ ناشي از ترس و يا مجذوب شدن و خود باختگيِ ناشي از طمع ويا رسماً جيره خوارشدن و در خدمت صاحبان زور درآمدن، گزارشاتشان مي تواند مخدوش، مُثله شده،‌ از شكل افتاده و گاهي درست برعكس واقعيات و  به كلي وارونه جلوه داده شده باشد. و بعد از سرنگون شدن حاكم مستبد، ‌همان نويسندگان يا نويسندگاني ديگر به تلافي فشارهاي زمان استبداد، راه اغراق گوئي رفته و نتيجتاً نوشته هايشان خالي از حكايتِ واقعيّات از آب در مي آيد. و از همه گذشته،  برداشت ها واستنباط هاي افراد مختلف از مشاهدة يك حادثه، حتي در صورت وجود حُسن نيّت مي تواند كاملاً متفاوت از حقيقت باشد.&lt;br /&gt;در اين نوع تاريخ هاي نوشته شده هم كه مربوط به شاهان و حاكمان گذشته است، اگر گروه هاي ذينفعي در حال حاضر نباشند كه از آن ها حمايت كنند،‌ كسي اصراري ندارد كه بخواهد دروغ هاي مكتوب را با چسباندن شاخه و برگ هاي اضافي، توجيه نموده، راست جلوه دهد و يا راست ها را كتمان كرده و با تحريف واقعيّات بخواهد دروغ معرفي نمايد. و يا حتي در صدد اصلاح آنها باشد.  &lt;br /&gt;و اما وقتي نوشته هائي را از گذشتگان در دست داريم كه ارتباط به دين و اعتقادات مذهبيِ عدّه اي حّي و حاضر پيدا مي كنند، ديگر بعيد به نظر مي رسد كه بتوان از آنها به عنوان سند مُعتبر تاريخي استفاده نمود و مُبتني بر اصالت آنها صحّت وسُقم دين يا مذهبي را اثبات كرد. مخصوصاً اگر اسناد تاريخي ما مربوط به قضايائي باشد كه قرنها از وقوع آنها گذشته و بدين ترتيب فرصت كافي در اختيار صاحبان قدرت در زمانهاي مختلف بوده است كه لَه و عليه چيزي يا كسي، وقايع وحوادثِ تاريخي را به ميل خود سخاوتمندانه كم و زياد كرده، آنها را بطور كلي از شكل انداخته و حتي برعكس جلوه داده باشند.&lt;br /&gt;براي پژوهشگري كه واقعاً به دنبالِ درك حقيقت است چه وسيله اي مي تواند كمك كند كه واقعيات گذشته را – با توجه به قبول اين مُشكلات – پيدا نمايد. بهترين راه ممكن الوصول اين كه تمام كتاب هاي تاريخي كه در بارة وقايع مورد نظر به زبانهاي مختلف چيزي نوشته شده، همه را پيدا كرده، با آموختن زبانِ كتاب ها، خود را مجهز كند و بدون پيشداوري در بارة موضوعات مورد تحقيق، همه را دقيقاً مطالعه نمايد و ضّد ونقيض هاي احتمالي را از كُتُب هر يك از نويسندگان در آورد. سپس آنها را با هم تطبيق و با استنباطات شخصي، جمع بندي كند و به نتيجه اي – اگر نه حقيقت لااقل چيزي قريب به حقيقت – برسد. يقيناً كاري است بسيار مُشكل مخصوصاً اگر صداقت و امانتداريِ نويسندگان كتاب هاي مورد تحقيق هم زير سؤال باشد. و به همين خاطر بوده است كه علماي مذاهب چهارگانة‌ اهل سُنت و علماي مذاهب مختلفِ شيعه از قرنها پيش، رشته اي بنام علم « رجال» را براي تشخيص امانتداري و صداقت راويان و رشته اي بنام علم «درايه» را براي تشخيص ضعف و قوّت احاديث و روايات جمع آوري شده، درست كرده اند كه درجة صداقت راويان و نقّالان و ميزان ضعف و قوت  هركُدام از احاديث و رواياتِ رسيده را بسنجند.  &lt;br /&gt;من فكر مي كنم براي رسيدن به حقيقت وقايعِ تاريخي، اثبات صداقت نويسندگانِ مربوطه، مقام اول را دارد. براي تحقيق در اين مورد مي توانيم يكي از مورّخين يا يكي از نويسندگاني كه بسياري از مطالب تاريخي را در نوشته هايشان استفاده نموده و بدين ترتيب نشان داده اند كه كُتُب تاريخي زيادي را مطالعه كرده اند به عنوان نمونه برگزينيم و كارهايش را نقد و بررسيِ دقيق كنيم و ميزان صداقتش را بسنجيم.  هركدام از شما مي توانيد مورخ يا نويسنده اي را براي تحقيقتان انتخاب كنيد. من آقاي شجاع الدين شفا را براي اين منظور برگزيده ام. انتخاب ايشان به دلائل زير بوده است:&lt;br /&gt;اول اين كه چون كتابهاي بعد از انقلاب ايشان را كُلاً خوانده ام، كار تجزيه و تحليل نوشته هايشان را برايم آسان مي كند.&lt;br /&gt;دوم اين كه ايشان شخص سرشناسي بوده و سوابق چشمگيري در امور فرهنگي و اجتماعي در سطح بين المللي&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;[1]&lt;/a&gt; داشته اند كه با علاقه به حفظ حيثيّت خود بايد معمولاً مسؤلانه رعايت صداقت را در نوشته هايشان نموده باشند.&lt;br /&gt;سوّم اينكه ايشان نويسنده اي توانا و مترجم خوبي هستند كه صاحب تأليف و ترجمة 64 كتاب و 120 مقالة تحقيقي&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;[2]&lt;/a&gt; بوده و بعد از انقلاب هم كتاب هائي در ارتباط با انقلاب نوشته اند. از جمله: « ايران در چهار راه سرنوشت» ، چاپ دوّم 1360 . « توضيح المسائل» ، چاپ اول 1362. « در پيكار با اهريمن» چاپ اول 1362. مجموعة« جنايت و مكافات» در چهار جلد، چاپ اول 1365و « تولدي ديگر»، چاپ سوّم 1378. كه تقريباً تمام اينها را خوانده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحليل مسير باورهاي ديني ايشان&lt;br /&gt;ايشان دركتاب « ايران در چهار راه سرنوشت» ، كوشش كرده اند ملّي گرائي را درجوانان تقويت كنند و اهميت وارزش آن را  همرديف دين اسلام، معرفي نمايند. و هرجا بحثي از اسلام و قرآن و پيامبر بميان آمده، با احترام ياد نموده و حتي توجه به جزئيات هم داشته اند. مثلا همه جا كلمه قرآن را با پسوند”كريم“ ذكر كرده و پيامبر اسلام را ”حضرت رسول اكرم“ نام برده اند. (صفحات : 5 ، 7 ،14 ،25 و 103 همان كتاب)&lt;br /&gt;در واقع انتظارداشته اند كه جوانان ايراني حرمت هويّت ملي خود را لا اقل همسنگ با دين نگه دارند. در اين مورد مي نويسند:&lt;br /&gt;« براي هر ايراني اصيل، ايران لا اقل به همان اندازه محترم است كه اسلام محترم است و همانقدر جاوداني است كه اسلام جاوداني است. و وي بايد به همان اندازه از هويت ملي خود پاسداري كند كه از ايمان خويش پاسداري مي كند» (همان كتاب صفحه 9)&lt;br /&gt;از دين اسلام به حق با احترام و اكرام  نام  برده،  تنها ارائه دهندگان آن درايران را مقصر شناخته و مي نويسند:&lt;br /&gt;« اسلام راستين همانند هر آئين آسماني ديگر، همانند هر حقيقتي كه از خداوند لايزال سرچشمه مي گيرد، مظهر معنويت و تجلي آزادگي و پيام آور محبت است. در صورتيكه آنچه امروز به جامعه ايراني عرضه مي شود معجوني از جهل و خشونت و تعصب و انتقام جوئي بيش نيست.» ( همان كتاب صفحه 13)&lt;br /&gt;از بزرگان و دانشمندان مسلمان كه نام برده اند، اكثرشان را ايراني معرفي كرده، نوشته اند:&lt;br /&gt;« فرزند ايران! هركتاب تاريخ و حكمت اسلامي را كه ورق بزني، چه بدست محققان اسلام نوشته شده باشد و چه بدست محققان غير مسلمان، خواهي ديد كه سهم گراني از قوام و رونق تمدن اسلامي مرهون كساني چون غزالي ، طبري ، ابن مسكويه، سيبويه، فارابي، بيروني، ابن سينا، زكرياي رازي، فخر رازي، نصيرالدين طوسي، خوارزمي، خيام، بيهقي ، . . . ملاصدرا، سهروردي و ديگر بزرگان فزون از شماري است كه جملگي آنها ايراني بوده اند.» (همان كتاب صفحه20 )&lt;br /&gt;سپس از سهمي كه ايرانيان در گسترش اسلام در جهان داشته اند ، توضيحاتي بدين شرح داده اند:&lt;br /&gt;« و همين ايرانيان نه تنها سهم درجه اولي در پي ريزي و تكامل فرهنگ اسلامي داشتند بلكه سهمي به همان اندازه بزرگ در گسترش اسلام در جهان ايفا كردند. واين كار را به نمايندگان دانش فرهنگ خود سپردند. . . كما اينكه امروز نيز شماره مسلمانان اندونزي و پاكستان و بنگلادش و مالزي  و آسياي ميانه و تايلند و چين و هند و افريقاي شرقي، يعني مردمي كه عمدتاًً بدست مُبلّغان و عُرفا و زُهّاد و دانشوران و اقطاب ايراني مسلمان شدند از تعداد كليه اعراب مسلمان بيشتر است. و امروز حتي قسمتي از نمازهاي پنجگانه خود را به فارسي  مي خوانند كه يادگار نخستين پيام آوران اسلام در ديار  ايشان است.» ( همان كتاب صفحه 22 )&lt;br /&gt;در صفحات 213 الي 227 همان كتاب با درج اعلاميه هاي آيه الله شريعتمداري و . . . وآيه الله شهيد مطهري كه حاكي از مخالفت شديدشان با آنچه بعد از انقلاب بنام اسلام در ايران مي شد، همه را بطور كامل نوشته و بدين ترتيب قبول كرده اند كه آنچه در ايران بعد از انقلاب بر ايرانيان گذشته، ارتباطي با دستورات اسلام راستين نداشته است. وجود مذهب را به عنوان موضوعي مفيد براي سعادت بشر قبول  نموده و فقط آخوند بازي را مقصر شناخته اند.&lt;br /&gt;دركتاب بعدي (توضيح المسائل) در صفحات 105 -  107 مي نويسند:&lt;br /&gt;« چهارده قرن پيش با يورش اسلام نوخاسته به ايران كهن، نظم هزار و سيصد ساله شاهنشاهي ايران فروريخت . . .در آن روزگار، ايران به همراه چين و روم يكي از سه امپراتوري نيرومند روي زمين بود. امتيازات گسترده طبقاتي، تبعيضات اشرافي، بيعدالتيهاي اجتماعي، همراه با فرسودگي نظامي كه زاده جنگهاي بيحاصل با بيزانس بود، و بخصوص همراه با كابوس نفوذ بيحساب آخوندان زرتشتي در همه امور مملكت با زنجيره تكفيرها و مجازاتها و تفتيش عقيده هاي مذهبي آنان، از دير باز كاسه صبر مردم اين شاهنشاهي بزرگ را لبريز كرده بود . . . اصول عقيدتي آئين نو خاسته نيز براي ايرانيان نا شناخته نبود. تقريبا همه اصول آن يا در معتقدات كهن ايران وجود داشت، يا با اين معتقدات تطبيق مي كرد. الله براي ايرانيان جلوه اي تازه از اهورا مزداي كهن بود و شيطان چهره اي نوين از اهريمن ديرين. اعتقاد به رستاخيز  و زنده شدن مردگان و سنجش كارهاي خوب و بد آنان در ترازوي حساب و گذارشان از چينود پل (صراط) براي رفتن به بهشت يا دوزخ ، همه اينها از دير باز  در آئين ايراني وجود داشت . . . ولي اگر اين آئين نوخاسته و پيروز  از نظر ايدئولژي براي ايرانيان تازگي نداشت ، از نظرگاهي ديگر ، براي آنان هم تازه بود و هم  جاذبه  داشت و اين جاذبه در شعار دلنشين  انماالمؤمنون اخوه  نهفته بود. در اين نهفته بود كه بدانها اعلام ميشد در دين تازه ، تبعيضات طبقاتي ، امتيازات اشرافي ، مرزهاي غير قابل گذر اجتماعي، برتريهاي بيدادگرانه خانوادگي و در عين حال نفوذ خفقان آور مؤبدان زرتشتي جائي ندارد . و در قرآن منشور رسمي اين آئين ، تصريح شده است : شايسته ترين مردم در نزد خدا كسي است كه متقي ترين آنهاست.» &lt;br /&gt;ايشان در اين جا اذعان كرده اند كه در واقع ايرانيان با آن عظمت و قدرت اقتصادي – اجتماعي آن روز ، در برابر تعداد معدود و ساز وبرگ كوچك و محدود اسلام شكست نخوردند. اين دستگاه هيئت حاكمه فاسد ايران و نفوذ خفقان آور موبدان زرتشتي بود كه بخاطر نداشتن پشتوانه مردمي، شكست خورد كه بايستي هم مي خورد وتوده هاي مردم ناراضي ايران را از شّر خود راحت مي كرد .و بدين ترتيب بايد فكر كرد كه  مردم ايران واقعاً از اين پيشآمد خوشحال بودند.&lt;br /&gt;در صفحات 60 و 61  همان كتاب مي نويسند: « تذكر اين واقعيت كاملاً ضروري است كه از همان آغاز كار حساب اين دكانداران دين از حساب دينداران راستين جدا بوده و جدا مانده است. در تمام اين دوران هزارو صد ساله ، بسياري از مردان دين بودند كه در هر شرائطي اصالت و وارستگي روحاني خويش را حفظ كردند .. . . در تمام اين كتاب وقتي كه صحبت از فرهنگ آخوند، از مكتب آخوند، از دكانداران دين و از سوداگران ريا مي شود، مطلقاً صحبت از اين طبقه مردان خدا ومردان دين نيست.» &lt;br /&gt;در صفحه 63 مي نويسند: « در دكان دين تعداد احاديثي كه بصورت كالاي آماده فروش به جماعت مؤمنان عرضه شد، در كوتاه مدتي از 17 حديث مسلم كه اندكي پس از درگذشت پيغمبر توسط ابوحنيفه معروف مشخص شده بود، به هزار و بعد به ده  هزار و بعد به صد هزار  و بعد به ششصد هزار رسيد و پس از آن به يك ميليون و سپس به دو ميليون و در زمان ملا محمد باقر مجلسي مؤلف كتاب مستطاب بحار الانوار سر به دو ميليو ن و چهارصد هزار زد.»&lt;br /&gt;در واقع حديث سازي را - آن هم با آن حدًت -  مقدمه شروع فساد معرفي كرده اند، نه اسلام و قرآن را . و در صفحه 94 كتاب كه هنوز براي اسلام احترامي قائل بوده اند، مي نويسند:&lt;br /&gt;« سياست حساب شده مكتب دكانداران دين ،كوشش در بهره گيري از حيثيت و  احترام عظيمي است كه فرهنگ اسلامي در طول قرون از آن برخوردار بوده است و هنوز هم بر خوردار است.» &lt;br /&gt;البته ايشان لازم نديده اند كه بسراغ درك علت موفقيت دكانداران دين در ظرف اين هزار و صد سال بروند و مطلقاً توجه  به اين نكته اساسي نكرده اند كه چرا در ايران ما، هميشه « شكل مار كشها »، « نويسندگانِ كلمه مار» را از ميدان به دركرده اند و توده هاي مردم را به دنبال خود كشانده اند . چرا فرهنگ عامّه ايراني بت تراش و بت پرست و احساساتي بوده و از عقل و هركه دم از آن مي زده – خواه محقق ومتفكر و دانشمند بوده و خواه مسلمان مُوحّد و بيزار از شرك -  مي گريخته. و مآلا به دنبال كسي مي رفته كه همفكر خودش باشد .&lt;br /&gt;دركتاب بعدي ( در پيكار اهريمن ) در صفحه 14و15 نوشته اند:&lt;br /&gt;« در دوران ساساني، كه پس از عصر هخامنشي پر شكوه ترين دوره تاريخ ايران كهن بود، آثار بيشماري در رشته هاي مختلف ادب و هنر . . . متأسفانه اين دوران پر شكوه دوراني آخوند پرور نيز بود. خصيصه اي كه نظير آن را هزار سال بعد در عصر صفوي ميتوان يافت. و همين آخوندان زرتشتي، از موبدان موبد گرفته تا مفلوكترين عضو جامعه روحانيت مسخ شده. با مرور زمان تعاليم لطيف و معنوي اوستائي را بدل به ابزاري براي گسترش نفوذ سودجويانه خود در همه شئون سياسي و اجتماعي و فرهنگي مملكت كردند – همان بلائي كه بعدها آخوندان ما  بر سر قرآن آوردند – و در راه نيل بدين هدف، آنها نيز مانند اينان دين را دكان دين كردند. و مذهب را گاهواره جهل و خرافات ساختند. و اختيارات روحاني خويش را مجوزي براي تكفير و قتل و شكنجه قرار دادند، كه نمونه هاي شناخته شده اي از آن، قتل فجيع ماني و پوست كندن او در دوران بهرام اول، و كشتار دسته جمعي و نامردانه مزدكيان در زمان انوشيروان است كه به همين مناسبت از طرف همين موبدان عاليقدر، دادگر، لقب گرفت. رواج اين فرهنگ آخوندان زرتشتي كه غاصبانه جايگزين فرهنگ اصيل ايراني شده بود،  نيرومندترين شاهنشاهي ايران را از پاي در انداخت. چنانكه ايران بعد از آن ديگر هرگز شكوه كهن خويش را باز نيافت ...و با اين همه...فرهنگ ايراني پس از كوتاه مدتي سمندروار سر از خاكستر برآورد و به پيروي از رسالت ديرينه خويش ، بار ديگر بسوي زندگي و زايندگي بال و پر گشود. بدينسان بود كه اين بار فرهنگي بنام فرهنگ اسلامي ايران پديد آمد،  باخيل بيشمار دانشوران و انديشمندان و هنرورانش ، با انبوه حكيمان و فيلسوفان و مفسران و پژوهشگران، با رياضي دانانش، پزشكانش، شيمي دانانش، هيئت شناسانش ... و با جمع عارفاني كه حد زيبائي و معنويت را تا بلند ترين قله انديشه آدمي بالا بردند، و حاصل كار همه اينان سهمي چنان گران از سازندگي ايراني در فرهنگ كلي جهان اسلام بود كه به گفته معروف ابن خلدون: بدون آن چيز زيادي از اين فرهنگ باقي نمي ماند.»&lt;br /&gt;با اين وضع و تا اينجا، دين اسلام را سازنده و بارور دانسته اند كه حد اقل، محدوديت هاي طبقاتي معمول در ايران ساساني را منسوخ كرده و محيط را مناسب كرده بود  تا ايرانيان، با استعداد درخشاني كه داشته اند، سهم گراني از فرهنگ كلي جهان آن روز را  به خود اختصاص دهند.گو اينكه باز هم به دنبال آن نرفته اند تا معلوم كنند كه چرا مثلاًَ آخوندهاي زرتشتي موفق شدند دين زرتشت را چنان نمايند، همانطور كه هزار سال بعد در عصرصفوي موفق شدند كه عيناً همان كار را تكرار  ودر واقع تمام رشته هاي تعليمات اسلام را پنبه كنند. در اينجا نخواسته اند اذعان كنند كه چون فرهنگ بت تراش خودمان تغييري نكرده بود، همان كار تكرار شد. و اما خوشبختانه و واقع بينانه در مجموعه «جنايت و مكافات» ، تا حدّي عنايت به اين موضوع نموده اند:&lt;br /&gt;در مجموعه «جنايت و مكافات» : از صفحه 76 تا 122 ، دلائل و شواهد زيادي آورده اند كه: اين خود ما بوديم كه انقلاب را راه انداختيم. در صفحه 129 ضمن اينكه در باره توده هاي مردم ايران كه اكثراً در راه پيمائيهاي انقلاب شركت كردند توضيحاتي داده ، نوشته اند:&lt;br /&gt;« ولي چهره واقعي اين بت شكنان بت ساز و بت پرست را بيگمان سالها پيش از اين سخنور  نامي خودمان ملك الشعراء بهار بهتر از هركس توصيف كرده بود:&lt;br /&gt;                   آيد از دروازة  شميران اگر روزي حسين          شامش از دروازة دولاب بيرون مي كنند&lt;br /&gt;                   ور يزيد  مقتدر  پا   بر  سر  ايشان    نهد         خاك پايش را به آب ديده  معجون مي كنند&lt;br /&gt;حال توجه كنيد كه اين توصيفات را در مورد خلقيّات ايرانيان تا صفحه 136 كتاب ادامه داده و آن را عامل اصليِ راه انداختنِ انقلاب دانسته اند. و اما از صفحات 152 الي 162، گناه سقوط شاه را به گردن روشنفكران و نويسندگان با اصطلاح ”رومانتيكهاي حرفه اي بين المللي“ انداخته اند. در صفحه 349 عوامل دولتهاي چين ، ليبي ، شوروي ، عراق ، سوريه ، آلباني ، بلغارستان و ديگر پايگاههاي سوسياليسم از يكسو و جاسوسان سيا و اينتليجنت سرويس و موساد و ديگر سرويسهاي مخفي غرب از سوي ديگر و نيز سازمانهاي همچون جبهه خلق براي آزادي فلسطين و. . .را مقصر شناخته. در صفحه 287 كنسرسيوم بين المللي نفت،  بخاطر گران كردن نفت توسط شاه،  و در صفحه 356 كارتلهاي نفتي را از عوامل اصلي سقوط شاه معرفي كرده اند. درصفحات1849 ببعد سران حاكم بر كشورهاي غرب را با لقب « روسپيان بزرگوار» عامل مهمي در سقوط شاه معرفي نموده  و در صفحه 782 همان مجموعه، مصدقيها را خائن شمرده و در صفحه 783 ارتشيها را. در صفحه 894  نهضت آزادي را مقصر شناخته و از آنجا تا صفحه 998  بازرگان و دريادار مدني، حسن نزيه، دكتر متين دفتري،  محسن پزشكپور،  سناتور جلال نائيني، دكتر شايگان، سيد جلال تهراني، محمد درخشش، رحيم صفاري، بني صدر، دكتر يزدي، قطب زاده و رجوي و سازمان مجاهدين همه را بد و خيانتكار دانسته و صفحات 999 الي 1014 را اختصاص به حزب توده و رياكاريهايش داده. صفحات 1027- 1030 كتاب را براي اثبات  ناميمون و مخرّب بودن نقش بازاريان ايران در رفتن شاه به كار برده اند.&lt;br /&gt;در صفحات 1043 و 1044 با عنوان كردن اين كه رفتار حضرات حاكم در ايران رفتار معاويه است نه رفتار علي، نشان داده اند كه هنوز دين اسلام مورد غضبشان قرار نگرفته، ولي غير از آن تمام نيروهاي داخلي و خارجي را كلاً مطرود و منفور دانسته و همه را در سقوط شاه مقصر دانسته اند.&lt;br /&gt;و اما ده دوازده سال بعد از انتشار آن كتابها، در كتاب« تولدي ديگر» نوشتة ايشان، مطالبي مي خوانيم كه ديگر از قرآن  ” كريم“ نوشتن و”حضرت پيامبر رسول اكرم“ نام بردن خبري نيست. و تنها با نوشتن قرآن و محمد، آن هم با بي حرمتي هرچه تمامتر كفايت شده است.&lt;br /&gt;و جالب تر اين كه وقتي من در فصلنامة « ره آورد» شمارة 54 مورخّه تابستان 1379، در نقدي بر كتاب« تولدي ديگر»‌ در فرازي خطاب به فرزند ايران، مطالب فوق را از كتابهاي خود ايشان، همان طور با ذكر مآخذ، نوشته و از ايشان درخواست كرده بودم كه اگر اين مطالبِ اخذ شده از كتابهاي خودشان، مورد قبولشان است براي فرزندان ايران تأييديه اي بنويسند. در پاسخي كه در شمارة 55  همان فصلنامه مي دهند، مي نويسند :&lt;br /&gt;« اگر راستش را بخواهيد من از همة آن چه گفتن يا نوشتنش را از من خواسته ايد جز به دُرُستي بخش كوتاه آغازين آن، يعني وجود" محدويّت هاي طبقاتي و تبعيضات اشرافي" دوران ساساني؛ به درستيِ هيچ قسمت ديگرش باور ندارم و همه آن ها را افسانه هائي مي دانم كه در طول 1400 سال تاريخ اسلامي ايران به دست چماقداران عرب و ترك و تاتار و تركمن به خصوص به دست نعلين پوشان حديث پرداز و دين فروش، صرفاً به اقتضاي تأمين منافع خصوصي خودشان ساخته و پرداخته و تحويل ملّت استثمارشدة ما داده شده است.»&lt;br /&gt;همين طور كه ملاحظه مي كنيد ايشان شجاعانه آن مطالب را در بارة‌ ايرانيان و دين اسلام در كتابهاي متعدد نوشته و اكنون هم شجاعانه بر همه شان قلم قرمز كشيده و آنها را افسانه هائي معرفي مي كنند كه در طول 1400 سال تاريخ اسلامي ايران به دست چماقداران عرب و ترك و تاتار و تركمن به خصوص به دست نعلين پوشان حديث پرداز و دين فروش، صرفاً به اقتضاي تأمين منافع خصوصي خودشان ساخته و پرداخته و تحويل ملّت استثمارشدة ما داده شده است. ولي ايشان به خوانندگان كتاب هاي خود  نمي گويند كه چرا با علم و اطلاعي كه از كيفيّت و چگونگيِ و ساخته و پرداخته شدن اين افسانه هاي تاريخي داشته اند، در عين حال بي پروا و سخاوتمندانه با رنگ و جلاي زيادي ‌آن ها را به عنوان حقايق تاريخي در كتاب هاي خود آورده و هيچ گونه احساس مسؤليتي در گمراهي پژوهشگران  ننموده اند.&lt;br /&gt; تنها ايشان نيستند كه با اين سرعت نوشته هاي خود را تكذيب مي كنند، حتي مورّخين مشهوري را مي بينيم كه در مورد واقعه اي چيزي نوشته اند كه خودشان در كتاب بعدي، مطالب قبلي شان را نقض كرده و يا ديگران آنها را رد نموده اند. براي مثال نگاه كنيم به صفحات 19و20 كتاب« تولدي ديگر» همين آقاي شفا و مطالبي كه دربارة دكتر عبدالحسين زرين كوب مورّخ مشهور عصر حاضر و دكتر علي شريعتي بشرح زير نوشته اند:&lt;br /&gt;« در كتابي بنام "كارنامة اسلام" كه در آستانة انقلاب ولايت فقيه انتشار يافت ،‌ عبدالحسين زرين كوب كه سالها پژوهشگري واقع بين و بي غرض شناخته شده بود با تغيير جهتي صد و هشتاد درجه اي در مورد آنچه خود او پيش از آن نوشته بود ، مدعي شد كه : همه جا در قلمرو ايران و بيزانس مقدم مهاجمان عرب را عامة مردم با علاقه استقبال كردند. نشر اسلام در بين مردم كشورهاي فتح شده به زور جنگ نبود و انتشار آن نه از راه عنف و فشار بلكه به سبب مقتضيات و اسباب گونه گون اجتماعي بود. روايتي كه كتابخانة مدائن را اعراب نابود كردند هيچ اساس ندارد و آنچه هم كه بيروني راجع به نابود شدن كتب خوارزم گفته است مشكوك است.» آقاي شحاع الدين شفا ادامه داده و مي نويسند : « با اين همه نويسنده اين مطلب همان كسي بود كه پيش از آن ، خود دركتاب ارزنده اي بنام " دو قرن سكوت"  در شرح همين ماجرا نوشته بود :&lt;br /&gt;« شك نيست كه در هجوم تازيان بسياري از كتابها و كتابخانه هاي ايران دستخوش آسيب فنا گشته است . اين دعوي را از تاريخ ها ميتوان حجت آورد و قرائن بسيار نيز از خارج آن را تأئيد مي كنند. با اين همه بعضي در اين باب ابراز ترديد مي كنند . اين ترديد چه لازم است ؟ در آئين مسلمانان آن روزگار ، تا آنجا كه تاريخ مي گويد ، آشنائي به خط و كتابت بسيار نادر بود و پيداست كه چنين قومي تا چه حد مي توانست به كتاب و كتابخانه علاقه داشته باشد. از همة‌ قرائن پيداست كه در حملة عرب بسياري از كتابهاي ايرانيان از ميان رفته است . . .»&lt;br /&gt;آقاي شفا در صفحة 18 « تولدي ديگر» مي نويسند :&lt;br /&gt;« در ارزيابي نحوة مسلمان شدن ايرانيان تقلب بسيار با تاريخ شده است، و اتفاقاً اين تقلب بيش از آن كه از جانب بيگانگان صورت گرفته باشد از جانب كساني از خود ايرانيان صورت گرفته است . وقتي كه بزرگترين مورخ جهان عرب ابن خلدون ، مي نويسد كه:  پيش از حملة اعراب ايرانيان سرزمينهائي پهناور در اختيار داشتند با جمعيتي بسيار و با تمدني بزرگ ، ولي بعد از آن كه اعراب با نيروي شمشير بر آنان استيلا يافت چنان دستخوش تاراج و ويراني شدند كه گوئي هرگز وجود نداشتند. . . . فرضيه پردازي ايراني ، در سالهاي پاياني قرن بيستم ، ادعا مي كند كه : ايراني اسلام را با آغوش باز پذيرفت و هيچكس نمي تواند بگويد كه ايراني از همان اول در برابر اسلام قرارگرفت و نخواست آن را بپذيرد. (علي شريعتي: علي و حيات بارورش پس از مرگ)  &lt;br /&gt;ولي قبلاً ديديم كه خود آقاي شفا در كتابها و نوشتجات خود كه  بعد از انقلاب منتشر نموده اند،  چگونه در تشريح حقايق تاريخي به قول خودشان تقلبي ننموده و واقعاً امانتداري كرده اند ! ! !.&lt;br /&gt;آزادي بيان و قلم كه از پيشنيازهاي اولية اداي فريضة ” امر بمعروف و نهي از منكر“ است. آل عمران(3): 104 ، 110 ، 114 در آن دوران شكوفائي چنان بود كه آقاي شفا به منظور برداشت ديگري، ولي به هر تقدير در « تولدي ديگر»، صفحه 28 مي نويسند: &lt;br /&gt;« مثلاً ادّعانامة انقلابي زكرياي رازي در دو كتاب فلسفي او عليه اساس نبوت و انكار ارتباط مذاهب با خدا ، هشتصد سال پيش از آن كه ادعانامه مشابهي در اروپاي ” قرن فروغ“  از جانب كساني چون ولتر و روسو و كانت و هگل و هزار سال پيش از آن كه چنين ادعانامه اي در قرن خود ما از جانب كساني ديگر چون فرويد و اينشتاين و مترلينگ مطرح شود .»&lt;br /&gt;يعني كه آزاديِ قلم و بيان چنان بوده كه هركس مي توانسته است باورهايش را - ولو بر خلاف اسلام- آزادنه بنويسد و حتّي منتشر كند. چون دستگاه تفتيش عقايدي در كار نبوده كه نويسندگان مربوطه را در آتش بسوزانند.&lt;br /&gt;همين آقاي شفا در مورد تأليفات دانشمندان مسلمان در آن روزها كه حاوي مطالب علمي به معناي واقعي كلمه بوده ، در كتاب تولدي ديگر صفحه 30 مي نويسند:&lt;br /&gt;« سه قرن ( 11- 14 ميلادي ) تلاش گسترده اي در بخش مسيحي اسپانيا ( اندلس ) و در جزيره سيسيل كه در آن زمان توسط نرماندها اداره ميشد ، براي ترجمه كتب علمي و فلسفي جهان اسلامي به زبان لاتيني انجام گرفت كه حاصل آن ، ترجمه صدها اثر برجسته دانشمندان و فلاسفه دنياي مسلمان بدين زبان بود . و قسمت مهمي از اين آثار ، ترجمه شدة آثار بزرگان دانش و فلسفه ايراني بود كه از جمله آنها ميتوان از رازي و ابن سينا و خوارزمي و مجوسي و ابن مقفع و طبري و بيروني و غزالي و بديع الزمان همداني و صوفي نام برد . و از كتابهائي چون الحادي رازي و قانون و شفاي ابن سينا و طب ملكي مجوسي كه بمدت چند قرن كتابهاي درسي دانشگاهي اروپائي بودند.»&lt;br /&gt;و جالب اينجاست كه فرهگ اسلامي كه مطلقاً تبعيضات  نژادي و طبقاتي را ملغي كرده بود و ايرانيان را از قيود كشندة دوران ساسانيان نجات داده بود ، براي اين دانشمندان متولد در ايران چنان بلند نظري ي به وجود آورده بود كه خود را بنده خدا و در خدمت اسلام يعني راه خدا مي دانستند . ودر واقع مثل علماي مشهور دنياي امروز ، جهاني فكر مي كردند . با داشتن چنين باوري بود كه كتابهايشان را به زبان عربي ، در واقع ، زبان قرآن كه زبان علمي و رسمي جهان اسلام بود ، مي نوشتند تا مورد استفادة تمام مسلمانان باشد .و هيچگاه خود را متعلق به محدوده كوچك مرزهاي ساختگي مكاني كه تصادفاً متولد شده بودند ، نمي دانستند. و به همين علت جهاني و بشري فكر كردن بود كه آن همه بالندگي داشتند و شهره آفاق شدند .&lt;br /&gt;همين آقاي شفا كه در كتابهاي بعد از انقلابشان، مستقيم و غير مستقيم از آزاديخواهي و آزادانديشي مكتب اسلام نوشته و ايرانيان را گسترنده و مشهوركنندة دين اسلام معرفي نموده ، در كتاب پُر آوازة « تولدي ديگر» كه چند سالي بعد از كتب فوق چاپ شده، در صفحة 24 مي نويسند :&lt;br /&gt;«‌ تاريخ اسلامي ايران تاريخ مبارزه اي پيگير براي دفاع سرسختانه از اين اصالت ملّي در همة‌ زمينه هاي سياسي و اجتماعي و مذهبي و فرهنگي آن است؛ و در اين مبارزه، ايران بطور دائم راه خود را از راه بقية اعضاي جهان مسلمان جداكرده و همواره عضو سركش يا به اصطلاح امروزي " بچه شرور" دنياي اسلام باقي مانده است. به تعبير صاحبنظري آلماني، در حرمسراي شلوغ اسلام، ايران آن همسري بوده كه هيچوقت قلباً به ازدواج تحميلي خود رضايت نداده و " بلي" نگفته است. نخستين قيامهاي مسلحانه عليه خلافت عرب در سرزمين ايران آغاز شد. اولين شكاف در وحدت سياسي امپراتوري عرب با تأسيس دولت مستقل "رستميه"‌ در شمال افريقا ( الجزاير و صحراي كنوني) به دست عبدالرحمن رستم رهبر نظامي و مذهبي خراساني صورت گرفت، و دومين شكاف اعلام استقلال خود ايران توسط يعقوب ليث صفاري بود. نخستين ارتشي كه در داخل امپراتوري اسلام با ارتش منظم خلافت عرب جنگيد و آن را در هم شكست، ارتش خراساني ابومسلم در جنگ زاب بود. و نخستين ارتشي نيز كه بغداد پايتخت خلافت عرب را بتصرف در آورد ارتش ايراني ديلمي بود. در تمام هزار و چهارصد سالة تاريخ اسلام ، ايران حتي يكبار بخاطر اسلام نجنگيد ، نه در جهانگشائي هاي اسلامي شركت جست و نه در جنگهاي صليبي . در عوض بارها عليه ديگر مسلمانان جنگيد . دويست سال تمام با امپراتوري مسلمان عثماني در پيكاري بي امان بود و در اين راستا با كشورهاي نامسلمان لهستان و بوهميا و ونيز و اسپانيا عليه عثماني مسلمان پيمان اتحاد بست. اما حتي يكبار در تاريخ خود با يك كشور مسلمان عليه نامسلمانان چنين پيماني نبست . حتي در دوران خود ما ، تنها جنگ خارجي ايران اسلامي جنگ هشت ساله اي نافرجام با كشور مسلمان ديگري بود.» &lt;br /&gt;باز هم براي مثال از همين كتاب پُر آوازة « تولدي ديگر» ايشان كه چندين مرتبه به چاپ رسيده و محتملاً در سالهاي آينده به عنوان مأخذ صد در صد « معتبر! ! »، مورد استفادة‌ بسياري از مخالفين اديان توحيدي قرار خواهد گرفت، نمونه اي مي آوريم. ايشان در آن كتاب،  نام و مشخصاتِ 619 كتاب از منابع شرقي و غربي را معرفي كرده اند كه براي نوشتن كتاب « تولدي ديگر» به عنوان مآخذ و منابع مورد استفاده قرار گرفته و بدين ترتيب خواسته اند وانمود كنند كه هركس مايل باشد مي تواند براي تعيين صحّت و سقم موضوعات نوشته شان، به كتاب هاي مربوط مراجعه كند .حال ببنيم اگر شخص كنجكاوي بخواهد اصالت نوشته هاي ايشان را از طريق تطبيق آنها با مآخذ داده شده براي شخص خودش ثابت نمايد، بايد چه كند؟&lt;br /&gt;اگر فرض كنيم هر يك از اين كتابها بطور متوسط معادل همان كتاب « تولدي ديگر» يعني در حدود 550 صفحه داشته باشد، جمعاً 340450 صفحه را بايد مطالعه كند. اگر براي مطالعه دقيق و فيش برداري از هر صفحه فقط 3 دقيقه وقت در نظر بگيريم، جمعاً 17022 ساعت و با روزي 8 ساعت كار مداوم 2127 روز  و اگر 6 روز از هفته را فقط به مطالعة اين كتب اختصاص دهد 354 هفته لارم دارد كه اگر پشت سرِهم  بدون وقفه، هيچ كار ديگري نكند، تعطيلات و اعياد را هم كنار بگذارد. به مرخصي هم نرود. حتي مريض  هم نشود و در تمام مدت به مطالعه و فيش برداري كتاب ها بپردازد، بيش از 6 سال وقت بايد صرف كند تا مطالعه را بپايان برساند و آماده براي مقايسه و نتيجه گيري شود. كه به نوبة خود مقدار قابل توجهي وقت لازم دارد.&lt;br /&gt;بدين ترتيب تصديق خواهيد نمود كه كسي نمي تواند و يا نمي خواهد چنين مدت طولاني را صرف كند و بدنبال اين بگردد كه آيا موضوعات مضبوط در مآخذ ارائه شده با مطالب نوشته شده در كتاب ايشان ، همخواني دارند يا نه .&lt;br /&gt;ولي بعضي مواقع مخصوصاً اگر در مورد قرآن باشد، با تأييدات الهي انجام اين كار سختِ وقت گير، خود بخود ‌آسان مي شود . براي مثال قضية زير جالب است . &lt;br /&gt;آقاي شفا در پاسخ به نقد من از كتاب تولدي ديگر، در فصلنامة ره آورد شمارة 55 زمستان 79، شرح مفصّلي در ردّ اصالت قرآن و از جمله در نحوة طبقه بندي سوره ها وآيات مربوطه آورده و پس از ارائه شهود فراواني از كتابهاي متعدد ، با قاطعيّت  مي نويسند :&lt;br /&gt;« نقطة‌ ابهام دوّم مربوط به طبقه بندي سوره ها وآيه هاي قرآن است كه هيچ كدام آن ها در زمان خود پيامبر به صورت كنوني تفكيك و تنظيم نشده بودند و هيچ يك از صحابه نيز تاريخ نزول وحي هاي مربوط بدان ها را به ياد نداشتند . بدين جهت زيد و همكاران او نتوانستند آيات را به ترتيب تقدّم وتأخّر تاريخي” نزول“ آن ها مرتّب كنند و به ناچار سوره هاي حاويِ آيات را بر مبناي درازي و كوتاهي آن ها مرتب كردند . مثلاً به استثناي سورة‌ خاص فاتحه ، سورة‌ بقره با 286 آيه سورة دوم قرآن و سورة‌ آل عمران با 200 آيه سورة‌ سوم و سورة‌ نساء 176 آيه سورة‌ چهارم به حساب آمد ، تا به سوره هاي صدم تا صد و چهاردهم رسيد كه هركدام شامل 10 تا 3 آيه هستند. در اين مورد نيز بعدها اختلاف نظرهاي فراواني پيدا شد. مثلاً گروه هائي از غلاۀ شيعه ادّعا كردند كه سورة احزاب به جاي 73 آيه كنوني معادل سورة بقره يعني 286 آيه و سورة نور به جاي 64 آيه كنوني 100 آيه و سورة حجر به جاي 99 آيه كنوني 190 آيه داشته اند .Noldeke معروف در تاريخ قرآن خود متن كامل يكي از اين سوره هاي مجعول را كه توسط « گارسن دوتاسي» خاورشناس قرن نوزدهم فرانسه در مجلّه ژورنال آزياتيك(مجلة آسيائي) فرانسه در سال 1842 به چاپ رسيده نقل كرده است. همين طور خاورشناس انگليسي Clair Tisdall سورة‌ ديگري از قرآن را كه در يك نسخة ناشناخته قرآن در هندوستان شامل 7 آيه به دست آمده در سال 1913 در مجلّة The Muslim World  چاپ دهلي (شمارة سوم، ص 227 – 241) همراه با متن عربي آن به انگليسي ترجمه كرده است .&lt;br /&gt;تحقيقاتي كه در قرون نوزدهم و بيستم مسيحي توسط گروهي از خاور شناسان بسيار سرشناس اروپائي ، در بارة ‌تاريخ قرآن و سوره ها و آيات آن انجام گرفته و به صورت كتاب هاي متعدد منتشر شده است ؛ از جمله ارزنده ترين پژوهش هائي است كه به طور كلّي در جهان خاورشناسي صورت گرفته است . . . .  در مورد قرآن به خصوص، كتاب هاي متعدد تئودور نولدكه يكي از برجسته ترين شخصيت هاي تام تاريخ خاورشناسي اروپا زير عنوان Geschichte des Qorans  كه با تجديد نظرها و تكميل هاي پياپي در سال 1860 و  1892  در گوتينگن و برلين و در سال هاي 1909-1919 در لايبست سيگ منتشر شده است ، از معتبر ترين اين تحقيقات اند . هرچند كه مي بايد از آثار تحقيقي ديگري با همين درجه از اهميّت به زبان هاي فرانسه و انگليسي و آلماني نيز نام برد :&lt;br /&gt;G.Weil: Historish-Kritische Einleitung in des Koran, Bielifeld, 1844&lt;br /&gt;H. Hisrschfeld: Researchs in the composition and the exegesis.&lt;br /&gt;R. Blachere: Introduction au Coran, of the Qoran, London 1922.&lt;br /&gt;چاپ پاريس 1947 و تازه ترين آن ها A.J. Arbery: The Koran interpreted   چاپ لندن 1963 .&lt;br /&gt;تذكر اين نكته بي مورد نيست كه فصل مربوط به تغييراتي كه هنگام گرد آوري و پاكنويس سوره ها و آيات قرآني صورت گرفته ، به تنهائي 104 صفحه ( صفحات 70 تا 174 ) كتاب تاريخ قرآن  نولدكه  را شامل مي شود.“ &lt;br /&gt;همان طور كه ملاحظه مي كنيد ، تمام مطالب فوق به اضافة ‌مطالب ديگري را به همين نحو از افراد بسيار سرشناس و معروف آورده اند كه ثابت كنند قرآن را بر مبناي درازي و كوتاهي سوره ها يعني تعداد زياد وكم آيه ها مرتب كردند&lt;br /&gt;حال با هم– با مراجعه به قرآن– اين ادعا كه برجسته ترين شخصيت هاي تام تاريخ خاور شناس آن را تأييد كرده اند، آزمايش مي كنيم.&lt;br /&gt;با باز كردن خود قرآن و ملاحظه تعداد أيات هر سوره به روشنی ملاحظه مي شود که ترتيب قرارگرفتن سوره هاي قرآن هيچ ارتباطي به كم وزيادي تعداد آيات آن ها ندارد . يعني ادعاي ايشان مبني بر اين كه قرآن به استثناي سورة‌ فاتحه از بلندترين سوره ها ( از نظر تعداد آيه ) شروع شده و به ترتيب تا كوتاهترين سوره ها خاتمه پيدا كرده، باطل است. اين ادّعا ، نه يك دفعه و دو دفعه وسه دفعه ، بلكه 63 دفعه نقض شده است . مثلاً بعد از سوره هاي بقره و آل عمران و نساء ومائده كه تعداد آياتشان بترتيب : 286 و 200 و 176 و 120 يعني طبق نظرية آقاي شفا مسير نزولي داشته اند ، تعداد آياتِ سوره هاي ششم و هفتم يعني” انعام“ و” اعراف“ به ترتيب 165 و 206 يعني مسيرشان صعودي شده است . آيات سورة هشتم ( انفال ) 75 يعني نزولي شده . بعد سورة نهم ( توبه ) با 129 آيه صعودي ، باز سورة دهم ( يونس ) با 109 آيه نزولي ، سپس سورة‌ يازدهم ( هود ) با 123 صعودي و همين طور ، تا آخرين سورة‌ قرآن 63 مرتبه تغيير مسير صعودي و نزولي داده است .&lt;br /&gt;وقتي كه مي بينيم آقاي شفا با آن مقام علمي و فرهنگي و داشتن چندين دكتراي افتخاري و نشان هاي فرهنگي از كشورهاي مختلف جهان و با داشتن آن همه تأليفات و مقالات تحقيقي و. . . . به خود اجازه مي دهند كه درمورد قرآن، كتابي كه در دسترس عموم است و هرکس می تواند به آسانی آن را آزمايش کند ، چنين شجاعانه و غيرمسؤلانه، خلاف واقع بنويسند؛ تكليف اصالت تمام مطالب كوت شده از كتابهاي خارجي ، با اسامي پر طمطراق آنها و تاريخ انتشار و حتي شمارة صفحات ذكرشده ، كه خواننده را بيشتر تحت تأثير ”صحت“ ! ! موضوع قرار دهند ؛ روشن است .&lt;br /&gt;با عنايت  به هزاران كتاب تاريخي و اظهارنظرهاي فلسفي در باره اديان مختلف و بطور كلي له يا عليه دين، يك شخص كنجكاو حقيقتجو با نگاهي منطقي كدام يك از اينها را قبول كند؟ نوشته هاي موافقين يا آنِ مخالفين را ؟ اگر فرض كنيم هيچ گونه سوء نظري نبوده و محقق و مورخ واقعاً امانتداري كرده و موضوعات را همان طور كه فهميده بوده است ، منتقل كرده و علاوه بر آن، تباين و تناقضي در نوشته هايش نيست؛ ولي آنچه مسلم است هركدام مبني بر درك و تشخيص و ارزشهاي قضاوتي خودشان بوده است. و به همين دليل است كه براي اثبات هر ادعائي، ارائه دادن مطالبي از قول ديگران از ديدگاه منطقي، قابل قبول نيست&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn3" name="_ftnref3"&gt;[3]&lt;/a&gt; و چنين كاربُردي را در علم كلام به جاي منطق، سفسطه از نوع         « توسل به اتوريته» مي نامند.&lt;br /&gt;يقين اين كه اگر مطلقاً غيرممكن نباشد، كار بسيار مُشكلي است كه شخص معمولي علاقه مند به درك واقعيت هاي تاريخيِ مربوط به دين بتواند در ميان چنين آشفته بازارِ مكّارةِ مطالبِ متعدد،‌ مختلف و گاهي مغاير تاريخيِ نوشته شده در كتاب ها ومقالات متعدد،  بسادگي و راحتي عبور كند، و با اطمينان بتواند راست و دروغ ها را از هم جدا سازد و به حقيقت برسد. حقيقت يا صدق يا Truth همان كيميائي است كه تمام دانشمندان و علماي محقق در هر رشته اي به دنبالش هستند و خداوند هم دبن اسلام و قرآن را دين حق و كتاب روشن كنندة حق معرفي مي كند و مي  خواهد كه مسلمانان تنها توجهشان به حق باشد.&lt;br /&gt;براي تجزيه و تحليل مطالبي كه دركتابهاي تاريخ آمده، به منظور رسيدن به حقيقت، ممكن است راه هاي زياد و متنوعي موجود باشد. مثلاً اگر كسي وقت كافي دارد، ممكن است، كلية يا لااقل تعداد قابل توجهي از كتاب هاي تاريخي مربوط به موضوع را كه توسط مورخين مُختلف نوشته شده است همه را بخواند تا شايد از ميان ضدو نقيض ها چيزي را به نام حقيقت يا نزديك به حقيقت تاريخي پيدا نمايد. اين راه براي تاريخ علوم و صنايع مختلف يا مطالبي از اين قبيل كه در حين وقوع يا بعد از آن ارتباطي به منافع فردي يا گروهي پيدا نمي كرده است، كار مشكلي نيست. ولي پيداكردن حقيقتِ موضوعاتِ اجتماعي، مخصوصاً سياسي و ديني كه با منافع گروه هاي مختلفي در ارتباط قرار مي گرفته است، اگر نگوئيم غيرممكن،  ولي يقيناً بسيار مُشكل است. دربين گزارشات نويسندگان و مورخين آن موضوعات، و حتي نوشته هاي يك نويسنده در زمان هاي متفاوت، اختلافات بسيار عميق و گاهي يكصد و هشتاد درجه مغاير،  ميتواند باشد.&lt;br /&gt;به هر تقدير قبل از اين كه دست به چنين كار تحقيقيِ سخت و وقت گيري درمورد تاريخ اسلام  بزنيم ، ببينيم بعد از چندين سال تحقيق دقيق مي خواهيم چه نتيجه اي بگيريم؟ فرضاً  فهميديم كه كلية نوشته هاي مخالفين اسلام و وطن پرستان دو آتشة ايراني، صد در صد صحيح است. يعني مثلاً حملة اعراب به ايران و از بين بردن تمدن يكي از دو ابر قدرت جهان آن روز و كليّة‌ مطالب احساسات برانگيز و مشمئز كننده اي از جمله غارت كردن كاخ با عظمت وشكوه مدائن و به اسارت بردن زنان و دختران ايراني و فروختن آنها در بازارهاي مكّه و مدينه و غيره همه بدون ذرّه اي اشتباه همين بوده است و حتّي شايد هم شديدتر و نفرت انگيزتر. بعد از آن چه نتيجه اي مي خواهيم بگيريم؟ آيا حتي يكي از مسائل عديدة امروز مسلمانان جهان را حل مي كند؟ يقيناً نه. آيا كينه و عداوت بيشتري بين نسلهاي موجود و آيندة ايرانيان و اعراب به وجود مي آورد؟ محتملاً آري. پس چه راهي را براي پاسخ به كنجكاويمان و رسيدن به حقيقت انتخاب كنيم كه اگر مُشكلات ما مسلمانان را حل نمي كند، لااقل با مصيبتي تازه تر روبرويمان نسازد؟ عاقلانه ترين راه اين است كه به خودِ قرآن مراجعه نمائيم و از او راهنمائي بخواهيم. و اگر راهي قانع كننده نشانمان نداد، از حكمت يعني كاربُرد عقل و استدلال منطقي كه در قرآن به عنوان دوّمين ابزار رسيدن به حقيقت - بعد از كتاب (قرآن) معرفي شده  است - استمداد جوئيم.&lt;br /&gt;با عنايت به آن چه ما از خواندن قرآن مي خواستيم به دست آوريم و آن را چوب ميزانة‌ كارهايمان قرار دهيم، ببينيم خداوند در مورد كاربُرد تاريخ يا هر نوع اطلاعات ديگري براي درك معاني آيات قرآن و يا انتخاب راه زندگي چه مي گويد و چگونه ما را - دور از قضاوتهاي ارزشي مان - به راه حلّ حقيقتجويانه هدايت مي نمايد. در قرآن خداوند به ما بندگانش اكيداً دستور مي دهد كه:&lt;br /&gt;1-  قوياً عدالت را رعايت نمائيم ولو به ضرر خود يا كسانمان يا خلاف باورهايمان باشد: در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اي كساني كه ايمان آورده ايد، به عدالت پابرجا باشيد وبراي خدا شهادت دهيد، هرچند به زيان خود يا پدر و مادر يا خويشاوندانتان ، چه توانگر و چه فقير، بوده باشد. زيرا خدا به آن دو سزاوارتر است. پس از هواي نفس پيروي مكنيد تا از شهادت حق عدول نمائيد. چه زبان بازي كنيد يا از آن اِعراض كنيد، خدا به هرچه مي كنيد ، آگاه است.» النساء (4) :135&lt;br /&gt; مي فرمايد:« اي كساني كه ايمان آورده ايد، بخاطر خدا برپا دارندة شهادت به عدالت باشيد. كينة با گروهي وادارتان  به بي عدالتي  نكند. عدالت ورزيد كه به تقوي نزديكتر است. از خدا بترسيد كه او به هركاري كه مي كنيد آگاه است.» المائده(5 ) : 8&lt;br /&gt;مي فرمايد:« . . . واگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر به جنگ بر خاستند، ميانشان آشتي افكنيد. و اگر يك گروه بر ديگري تّعدي كرد، با آن كه تّّعدي كرده است بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر بازگشت، ميانشان صلحي عادلانه بر قرار كنيد و عدالت ورزيد كه خدا عادلان را دوست دارد.»  الحجرات ( 49 ) : 9&lt;br /&gt;2- ظن و گمان را  براي رسيدن به حقيقت كافي ندانيم. در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;« بيشترشان فقط تابع گُمانند. و گُمان براي (شناخت ) حقيقت كافي نيست . . .» يونس (10) :36&lt;br /&gt;« اي كساني كه ايمان آورده ايد از گُمان فراوان بپرهيزيد. زيرا پاره اي از گمانها گناه است . . . از خدا بترسيد  يقيناً خدا توبه پذير و مهربان است » الحجرات ( 49 ) : 12&lt;br /&gt;3- تنها بعد از علم و اطلاع دقيق از هر موضوعي، اظهار نظر كنيم. در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;« از پي آنچه نداني كه چيست مرو. زيرا گوش وچشم و دل، همه را باز خواست كنند»‌ الاسراء(17) : 36&lt;br /&gt;4- نژاد پرستي، ملّي گرائي و فخرفروشي به اصل و نسب را با قبول واقعيّتِ خلقت، مطرود  بشناسيم. در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اي مردم ! ما شما را از نري وماده اي بيافريديم. و شما را جماعتها و قبيله ها كرديم تا يكديگر را بشناسيد  هرآينه گرامي ترين شما نزد خدا ، پرهيزگارترين شماست. خدا دانا و كاردان است»  الحجرات ( 49 ) : 13&lt;br /&gt;5- تكليف خودمان را با گذشتگانمان، شفّاف و بدون دوپهلوئي بدانيم . و در اين زمينه مي فرمايد:&lt;br /&gt;« آيا شما حاضر بوديد آنگاه كه مرگ يعقوب فرارسيد و به فرزندانش گفت: پس ازمن چه چيز را بندگي مي كنيد؟ گفتند: خداي تو و خداي نياكان تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را به يكتائي بندگي خواهيم كرد و در برابر او تسليم هستيم. آنها اُمتهائي بودند كه در گذشته اند. آنچه كرده بودند از آن آنهاست و آنچه شما كنيد از آن شماست و شما را از اعمالي كه آنها مي كرده اند باز خواست نمي كنند. » البقره ( 2 ) : 133 و 134&lt;br /&gt;« آيا مي گوئيد كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ويعقوب و سبطها يهودي يا نصراني بودند؟ بگو: آيا شما آگاه تريد يا خدا؟ كيست ستمكارتر از كسي كه گواهي خود را از خدا پنهان مي كند؟ و خداوند از كارهائي كه مي كنيد غافل نيست. آنان اُمتهائي بودند كه در گذشته اند. آنچه آنها كردند از آنِ آنهاست و آنچه شما مي كنيد از آنِ شماست و شما را از اعمال آنها نمي پرسند.» البقره     ( 2 ) : 140 و 141 &lt;br /&gt;6- گناهِ عقب افتادگي هايمان را به گردن عمرو و زيد نيندازيم . به خود و اعمالمان بنگريم. در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اين به كيفراعمالي بود كه پيش از اين كرده بوديد وخدا به بندگانش ستم روا نمي دارد . و اين به شيوة خاندان فرعون بود و كساني كه پيش از آنها بودند . آنها به آيات خدا كافر شدند . پس خدا آنها را به كيفر گناهانشان مؤاخذه كرد ، كه خدا نيرومند و سخت عقوبت است . زيرا خدا نعمتي را كه به قومي ارزاني داشته است ، تغيير نمي دهد مگر اين كه آن قوم خود را تغيير دهند . و خدا شنوا و داناست. »‌ الانفال ( 8  ) : 51 الي 53 &lt;br /&gt;« . . . خدا چيزي را كه از آنِ قومي است، تغيير نمي دهد تا وقتي كه آن قوم خود را تغيير دهند. اگر خدا براي قومي بدي  بخواهد، هيچ چيز مانع او نتواند شد و ايشان را جز خدا كارسازي نيست.» الرعد ( 13 ) : 11 &lt;br /&gt;7- جداً قبول داشته باشيم كه راه قرآن راه خداست. همان طور كه مي فرمايد:&lt;br /&gt;« و اين است راه راست من. از آن پيروي كنيد و به راههاي گوناگون مرويد كه شما را از راه خدا جدا مي سازد اينهاست آنچه خدا شما را بدان سفارش مي كند، شايد پرهيزگار شويد.» الانعام ( 6 ) : 153 &lt;br /&gt;« اين كتابي است مُبارك. آن را نازل كرده ايم. بنابراين از آن پيروي كنيد و پرهيزگار باشيد. باشد كه مورد رحمت قرار گيريد. تا نگوئيد كه تنها بر دو طايفه اي كه پيش از ما بودند،‌ كتاب نازل شده وما  از آموختن آنها غافل بوده ايم. يا نگوئيد كه اگر برما نيز كتاب نازل مي شد، بهتر از آنان به راه هدايت مي رفتيم. بر شما نيز از جانب پروردگارتان دليل روشن و هدايت ورحمت فرارسيد. پس چه كسي ستمكارتر از آن كس است كه آيات خدا را دروغ پنداشت و از آنها رويگردان شد ؟ به زودي كساني را كه از آيات ما رويگردان شده اند، به سبب اين اعراضشان به عذابي بد ، كيفر خواهيم داد. » الانعام ( 6 ) : 155 الي 157 &lt;br /&gt;حال با توجه به اين آيات الهي در موضوع كاربُرد تاريخ براي رسيدن به حقيقت بايد چگونه رأي دهيم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سؤال: با توجه به راه قرآن كه راه خدا و يقيناً بهترين راه زندگي طبيعيِ انسانها ست مي بينيم كه خداوند در اين كتاب آسماني، خودش از تاريخ صحبت كرده و موضوعاتي را متذكّر شده كه براي درك صحيح آن ما احتياج داريم كه اطلاعاتِ بيشتري از چگونگي آن ها داشته باشيم. مثلاً در مورد شخص كوري كه براي سؤالي نزد پيامبر مي رود و با بي اعتنائي روبرو مي شود و بدين خاطر خداوند پيامبر را مورد عتاب قرار مي دهد و شرح مختصرش در سورة « عبس» (80) آيات 1-12 آمده است. ما مي خواهيم بدانيم بطور تفصيلي جريان واقعيِ امر از چه قرار بوده؟ در مورد دفاع از پاكدامنيِ عايشه در برابر شايعه اي كه برايش ساخته  بودند و خداوند خطاب به تمام مؤمنين در سورة « نور» (24) آيات 10الي20 ، بدون ذكر واقعه ولي شديداً همه را مؤاخذه نموده، مي خواهيم بدانيم واقعيّتِ تفصيليِ امر چه بوده؟ خداوند خودش داستانهاي همسر عمران و مريم و زكريّا، فرعون و موسي و يعقوب و فرزندانش و سرگذشتِ يوسف را آورده و جريان رسالت نوح و طوفان معروف و غرق شدن تمام كافران و همچنين سرگذشت بسياري از پيامبران ديگر را توصيف نموده كه همه اش تاريخ است. بنابراين چطور مي توانيم بدون استفاده از تاريخ، دستورات الهي مسطور در قرآن را درك و اجرا كنيم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسخ: اجازه دهيد تمام نكات مربوط به سؤال را يك يك بشكافيم و بدين ترتيب  اوامر الهي در مورد استفاده از تاريخ را بررسي كنيم.&lt;br /&gt;در سورة عبس مي خوانيم: « روي را ترش كرد و سر را برگردانيد چون آن نابينا به نزدش آمد. و تو چه داني شايد كه او پاكيزه شود، يا پند گيرد و پند تو سودمندش افتد. امّا آن كه او توانگر است، تو روي خود بدو مي كني. و اگر هم پاك نگردد چيزي بر عهدة‌ تو نيست. و امّا آن كه دوان دوان به نزد تو مي آيد، و مي ترسد،‌ تو از او بديگري مي پردازي. آري اين قرآن اندرزي است،‌ پس هركه خواهد از آن پند گيرد » عبس (80): 1-12&lt;br /&gt;ملاحظه مي كنيد كه در تمام اين آيات مستقيماً اسمي از پيامبر نيست. يعني كه پيام عموميّت دارد و مي تواند براي هر مؤمن مسلماني در هر زماني و هر مكاني معني دار باشد. به عبارت ديگر لزومي نداشته است كه جزئيات آن را بدانيم تا بدان خاطر به كتاب هاي تاريخ مراجعه كنيم و گرفتار تفسيرهاي متفاوت متناسب با آن كتابها شويم كه نتيجتاً آتش اختلاف بين مسلمانان را- البته نه در اين مورد ولي در موارد عديدة ديگر- كه اكثراً مبتني بر همين روايت هاي گوناگون تاريخ است، تند تر كند و وسيلة ديگري به دستِ دكانداران دين و يا تفرقه افكنان دهد.&lt;br /&gt;در حالي كه تنها توجه به معناي آيات و بدون مراجعه به كتابهاي تاريخ به ما مي فهماند كه هركس در هر زمان و در هرجا – براي درك حقيقتِ پيامهاي الهي يا كسب اطلاعات در هر موضوعي كه ما علمِ بدان داريم-  نزد هر يك از ما آمد؛ موظفيم كه بدون تبعيض و ترجيح دادن يكي بر ديگري و با حوصلة كافي و نشان دادن روي خوش، تا آنجا كه مي دانيم؛ پاسخ روشن به يك يك آنها بدهيم.&lt;br /&gt;يا در مورد آياتي كه طبق حكايات موجود براي دفاع از عفّت عايشه همسر پيامبر در آيات 10 الي20 سورة نور(24)  آمده &lt;br /&gt;عيناً همان طور جنبة كُلّي دارد. يعني كه هيچ كس نبايد ديگري را بدون ارائة چهار شاهد عادل تهمت زنا بزند. استنباط من از آيات مربوطه اين است كه حتي امروز هم كند و كاو در چگونگي اين موضوع كه چه بوده؟ چه شده؟ قضيّه  از چه قرار بوده. و سونداژ كردنِ واقعه، از نظرالهي ناپسند و نا صحيح است و نبايد بسراغ حكايات مربوط به آن برويم و يا آن را بازگو كنيم. توجه به آيات 14 الي 18 همين سوره مؤيد اين معناست كه مي فرمايد :&lt;br /&gt;« اگر فضل و رحمت خدا در دنيا و آخرت ارزاني تان نمي بود بسزاي آن سخنان كه مي گفتيد شما را عذابي بزرگ در مي رسيد. آن گاه كه سخن را از دهان يكديگر مي گرفتيد و چيزي بر زبان مي رانديد كه در بارة آن هيچ نمي دانستيد و مي پنداشتيد كه كاري خُرد است، و حال آنكه در نزد خدا كاري بزرگ بود. چرا آن گاه كه اين سخن شنيديد نگفتيد : ما را نشايد كه آن را بازگوئيم. پروردگارا تو منزهي، اين تهمتي بزرگ است. خدا شما را اندرز مي دهد كه اگر از مؤمنان هستيد، بار ديگر گِرد چنان كاري مگرديد.»&lt;br /&gt;همان طور كه از قرآن مي آموزيم، اگر موضوعي بوده كه جزئياتش لازم مي نموده، مثل قضيّه زيد و همسرش،‌ خداوند با اسم و مشخصات توضيح مي داده است. توجّه كنيد خداوند در موردِ زيد، چگونه با جزئيات خطاب به پيامبر مي فرمايد:&lt;br /&gt;« و تو به آن مرد كه خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودي، گفتي: زنت را براي خود نگه دار واز خداي بترس. در حالي كه در دل خود آنچه را خدا آشكار ساخت مخفي داشته بودي و از مردم مي ترسيدي. حال آنكه خدا از هركس ديگر سزاوارتر بود كه از او بترسي. پس چون زيد از او حاجت خويش بگزارد، ‌به همسري تواش در آورديم تا مؤمنان را در زناشوئي با زنان فرزند خواندگان خود، اگر حاجت خويش از او بگزارده باشند، ‌منعي نباشد. و حُكم خداوند شدني است.» احزاب (33): 37&lt;br /&gt; خداوند نه به كسي رودربايستي دارد و نه هيچگاه موضوع لازمي را پوشيده مي دارد و يا دو پهلو ارائه مي دهد. و با توجه به همين نوع صراحت آيات الهي در قرآن است كه ما نمي توانيم خلافت ويا ولايت حضرت علي را مشيّت و دستور الهي بدانيم و حكايت تاريخيِ غدير خُم را براي اثبات نظريّه مان به شهادت بطلبيم. جائي كه خداوند قضيّة زيد و همسرش را به اين روشني بيان مي كند،‌ موضوع خلافت مسلمين پس از پيامبر يا به قول شيعيان موضوع ولايت به آنها را كه از خلافت هم مهمتر است، هيچ كُدام را با آن همه اهميّت اجتماعي كه دارند،‌ بطور يقين در لفافه يا  با  اشاره  نمي گويد؟&lt;br /&gt;و امّا حكايات قرآن در بارة پيامبران : خداوند در مورد تعداد اصحاب كهف از قول مردم مي فرمايد:&lt;br /&gt;« خواهند گفت: سه تن بودند و چهارمينشان سگشان بود و مي گويند: پنج تن بودند و ششمينشان سگشان بود، تير به تاريكي مي افكنند، و مي گويند: هفت تن بودند و هشتمينشان سگشان بود. بگو: پروردگار من به عدّه آنها داناتر است و شمار ايشان را جز اندك كسان نمي دانند. و تو با آنها، جز در قسمتهائي كه آشكار است، وارد مجادله نشو و از كسي هم در اين مورد نظر مخواه» كهف (18): 22&lt;br /&gt;در اين جا نكتة مهمّي كه توجهمان را جلب مي كند اين است كه آن چه ديگران در بارة گذشتگان و جزئيات آن مي گويند وگاهي هم همان گفته ها بصورت نوشته و تاريخ در مي آيد، اعتباري ندارد. بنابراين در اين گونه موارد كه هيچ مسأله اي از مسائل ما را  حل نمي كند،‌ مجادله نكنيم، وقت مگذرانيم و حتي از كسي هم در اين مورد  مپرسيم.&lt;br /&gt;در مورد احوال گذشتگاني مانند زن عمران و مريم و زكريّا كه به سرپرستيِ مريم انتخاب شده بود، بحث مي كند و توضيحاتي مي دهد كه ما اين قبيل اطلاعات را تاريخ مي ناميم. ولي قرآن بعد از توضيح در بارة آنها مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اينها از خبرهاي غيب است كه به تو وحي مي كنيم. وگرنه آن گاه كه قرعه زدند تا چه كسي از ميانشان عهده دار نگهداري مريم شود، و آنگاه كه كارشان به نزاع كشيد، تو در نزدشان نبودي » آل عمران (3): 44&lt;br /&gt;چون در نزدشان نبودي و با چشمان خود نديده بودي، نمي توانستي با شنيدن از ديگراني كه خود از ديگران شنيده بودند كه آنها هم از ديگران شنيده بودند، به حقيقت راه يابي.&lt;br /&gt;و همچنين خداوند بعد از توضيحات كامل در مورد قوم نوح و طوفان معروف و غرق شدن تمام كافران و نجات نوح و كسانش و آنها كه ايمان آورده بودند و همچنين  نر و ماده اي از حيوانات، خطاب به پيامبر اسلام و در واقع خطاب به تمام كساني كه قرآن را مي خوانند، مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اينها از خبرهاي غيب است كه بر تو وحي مي كنيم. پيش از اين،  نه تو آنها را مي دانستي و نه قوم تو. پس صبركن، زيرا عاقبت نيك از آنِ پرهيزگاران است.» هود(11): 49&lt;br /&gt;خداوند در سورة يوسف، حكايت يعقوب و فرزندانش را چنين شروع نموده، مي فرمايد:&lt;br /&gt;« با اين قرآن كه به تو وحي كرده ايم، بهترين داستان را برايت حكايت مي كنيم، كه تو از اين پيش از بي خبران بودي» يوسف (12): 3&lt;br /&gt;و در حدود يك صد آيه از اين سوره را براي تشريح مفصل زندگيِ يوسف اختصاص داده و حيله ها و توطئه هاي فرزندان يعقوب را كه عليه يوسف به كار مي بردند، توضيح مي دهد؛ ولي بازهم در آخر مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اينها خبرهاي غيب است كه به تو وحي مي كنيم. و آن هنگام كه با يكديگر گرد آمده، مشورت مي كردند و حيلت مي ساختند، تو نزد آنها نبودي» يوسف (12): 102&lt;br /&gt;با توجه به اين كه حكايات نوح و يوسف و مريم در تورات بوده است و تورات كتابي است كه به عنوان حامل پيامهاي الهي بودن بايد معمولاً از خدشه دار شدن مصونش داشته باشند، معذالك مي فرمايد: « تو از اين پيش از بي خبران بودي» و يا « آن هنگام كه با يكديگر گرد آمده، مشورت مي كردند و حيلت مي ساختند، تو نزد آنها نبودي» يعني آن چه فرضاً از كتابهاي گذشتگان حتي اگر از تورات  به تو رسيده باشد، معتبر نيست. &lt;br /&gt;و يا مي بينيم خداوند در مورد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ويعقوب و سبطها كه قاعدتاً بايد شرح حالشان به طور دقيق در تورات و انجيل حفظ شده باشد، معذالك  مي فرمايد:&lt;br /&gt;« آيا شما حاضر بوديد آنگاه كه مرگ يعقوب فرارسيد و به فرزندانش گفت: پس ازمن چه چيز را بندگي مي كنيد؟ گفتند: خداي تو و خداي نياكان تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را به يكتائي بندگي خواهيم كرد و در برابر او تسليم هستيم.» البقره ( 2 ) : 133  و مي فرمايد:&lt;br /&gt;« آيا مي گوئيد كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ويعقوب و سبطها يهودي يا نصراني بودند؟ بگو: آيا شما آگاه تريد يا خدا؟ كيست ستمكارتر از كسي كه گواهي خود را از خدا پنهان مي كند؟ و خداوند از كارهائي كه مي كنيد غافل نيست.» البقره ( 2 ) : 140 &lt;br /&gt;بطور خلاصه يعني قضايائي را كه شخصاً حاضر نبوده و با چشمان خود نديده و با گوشهاي خود نشنيده ايد، اظهار آگاهي نكنيد و بر مبناي اطلاعات ناصحيح خود، تصميمات اجرائي نگيريد.&lt;br /&gt;دستور خداوند براي درك صحيحِ ما از اعمالِ گذشتگان، تنها سير و سياحت در زمين و ديدن آثار فيزيكيِ قابل رؤيت و لمسِ باقي مانده از آنهاست، نه خواندن كتابهاي تاريخ  و اين كه چه كسي چه چيزي در بارة آنها نوشته و يا گفته است. در اين مورد خداوند در شش آيه ( 12: 109 ، 30: 9 ، 35: 44 ، 40: 21 و 40: 82 ) فرموده است:&lt;br /&gt;« آيا در زمين سير نمي كنند، تا ببينند كه عاقبت كساني كه پيش از آنها مي زيسته اند چگونه بوده است. ..»&lt;br /&gt; خداوند در شش آيه ديگر ( 3: 137، 6: 11، 16: 36 ، 27: 69 ، 29: 20 و 30: 42 ) امر مي كند و مي فرمايد:&lt;br /&gt;« در زمين سير كنيد و ببينيد كه پايان كار تكذيب كنندگان چگونه بوده است. . . . . »‌&lt;br /&gt;در قرآن مي خوانيم موقعي كه فرعون در حال غرق شدن گفت: ايمان آوردم كه هيچ خداوندي جز آن كه بني اسرائيل بدان ايمان آورده اند نيست و من از تسليم شدگانم. خداوند فرمود:&lt;br /&gt;« آيا اكنون ؟ و تو پيش از اين عصيان مي كردي و از مفسدان بودي. امروز جسم تو را به بلندي مي افكنيم تا براي آنان كه پس از تو مي آيند، نشانه اي باشد و حال آن كه بسياري از مردم از نشانه هاي ما غافلند.» يونس (10): 91-92&lt;br /&gt;بلي جسم او را به بلندي افكند و تا امروز كه به صورتِ موميائي در موزه نگهداري شده و نشانه اي است كه مردم مي توانند از نزديك آن را ببينند. يا كشتيِ نوح را كه خداوند بالاي كوه جودي به زمين مي نشاند هود(11): 44، تا مردم بعد از گذشتِ چند هزار سال بتوانند آن را از نزديك ببينند&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn4" name="_ftnref4"&gt;[4]&lt;/a&gt;.   &lt;br /&gt;در تمام موارد،‌ بحث قرآن در تماشاكردن و ديدن است. يعني تجربيات عيني. يعني مطمئن شدن از واقعيّت موضوع، نه خواندن كتابهاي تاريخي و يا شنيدن قصّه ها و سرگذشت ديگران كه در اصالتشان از نظر واقع بيني مورّخين و گويندگان و درحقيقت بودنشان از نظر درك صحيح نويسندگان و نقّالانِ مربوطه، دهها و صدها، امّا و اگر و شايد، موجود است. چرا؟ چون اصرار خداوند به بندگانش بر دركِ حقايق امور است. و متأسفانه رشتة تاريخ آسيب پذيرترين رشته هاست كه ميتوان دروغ و تحريف را بسادگي در آن تزريق كرد.&lt;br /&gt;و اينها بودند برداشت من از اجازة خداوند براي كاربُرد تاريخ. ولي مثل هميشه اذعان مي كنم كه: الله اَعلَم&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt; - مقامات اداري كه ايشان داشته اند عبارتند از: معاون فرهنگي دربار شاهنشاهي ايران، سفير بين المللي ايران در امور فرهنگي، رئيس كتابخانة ملي پهلوي، دبير كُلّ شوراي فرهنگي سلطنتي، دبير كل انجمن بين المللي ايران شناسان. ايشان از نظر درجات و نشان هاي بين المللي شخص معتبري است يعني داراي: دكتراي افتخاري ادبيات دانشگاه رُم، دكتراي افتخاريِ تاريخ دانشگاه مسكو، عضو وابستة آكادمي سلطنتي تاريخ اسپاينا، عضو وابستة آكادمي هامرپورگشتال اتريش. داراي جائزة بين المللي سال 1971 فلورانس، جايزة سلطنتي بهترين كتاب سالهاي 1335 و 1350. داراي نشان هاي فرهنگي: لژيون دو نور، پالم آكادميك، هنر و ادب (فرانسه)، صليب بزرگ شايستگي (آلمان)، نشان شايستگي جمهوري(ايتاليا)، نشان سلطنتي ويكتوريا (انگلستان)، نشانِ عالي شايستگي(اتريش)، نشان سلطنتي ستارة شمالي (سوئد)، نشانِ سلطنتي اورانژ ناسائو (هلند)، نشانِ سلطنتي لئوپلد( بلژيك)، نشانِ گرگوار كبير(واتيكان)، نشانِ ريوپلاتكو(برزيل)، نشانِ ليبرتادور (آرژانتين)، نشانِ وسام الشرف (مصر)، نشان محمد الخامس (مراكش)، نشان وسام الجمهوريه(تونس).&lt;br /&gt;مأخذ: پشت اول و آخرجلد« تولدي ديگر» چاپ سوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;[2]&lt;/a&gt; - پشت جلد آخر همان مأخذ.&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref3" name="_ftn3"&gt;[3]&lt;/a&gt; - به استثناي مطالب قرآني كه حتميّت  اصالت الهي بودنش كافي است كه از آن براي اثبات هر ادّعائي شاهد آورد.&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref4" name="_ftn4"&gt;[4]&lt;/a&gt; - در سال 1969 فيلم مستندي را در يكي از سينماهاي شهرلوگان، ايالت يوتاه آمريكا ديدم. جريان كشف كشتيِ نوح بود در درياچه اي يخ زده در بالاي كوه جودي در تركيّه و نشان مي داد كه كاشفين، تيكه اي از چوب آن كشتي را با خود َآورده و در لابراتواري در اسپانيا مورد مطالعه قرار داده و در حدود شش هزارسال قدمت آن را اعلام كرده بودند .    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-4809187385336703268?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/4809187385336703268/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=4809187385336703268' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/4809187385336703268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/4809187385336703268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/02/blog-post_02.html' title='آيا كتاب هايِ تاريخ مُعتبر و قابل اطمينان هستند؟'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-3437889149229596918</id><published>2008-02-02T18:18:00.000-08:00</published><updated>2008-02-02T18:20:12.101-08:00</updated><title type='text'>به ياد زنده ياد مهندس بازرگان ، معلم خردمندم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; ديماه 1383&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در دهة 1340 بود كه كتاب « راه طي شدة » مرحوم بازرگان به دستم رسيد . با خواندنش افق تازه اي به رويم بازشد: نگاهي علمي به همه چيز ،‌ از جمله به باورهاي ديني . در تمام موارد زندگي تأكيد زيادي بر علم و اخلاق داشت و جدائي مسلمانان از قرآن را عامل اصليِ دوري شان از علم و نتيجتاٌ عقب ماندگي شان در زندگي مي دانست . از جمله در پاورقي صفحة 108 چاپ چهارم آن كتاب نوشته بود:&lt;br /&gt;« وضع امروز مسلمين و روحانيت نبايد به هيچ وجه ملاك قضاوت ما راجع به نظر اسلام نسبت به علم باشد. همان طور كه ايمان و مخصوصاٌ عمل به اسلام پس از رحلت حضرت رسول ، سير قهقرا اختيار كرده به تدريج مسلمانها از خدا و آخرت اعراض نموده به دنيا و وسائل راحت و رفاه گرائيدند و از باطن و حقيقت به ظواهر و تشريفات ميل نموده از عمل به نظر پرداختند و ظلم و كفر در لباس خلافت و ديانت تسلط يافت، از توجه به علوم و بينائي و تعقل نيز كه در قرآن معني و منظور كلي اعم دارد ، اعراض كرده در قرون اخير در نظريات و اظهارات قدما متوقف شده پس از آن علم را به مطالب ديني و حتي به فقه و اصول منحصر دانستند . سپس دائرة انحصار را يك درجه تنگ تر كرده به طبقه روحانيت اختصاص دادند . وضع عوام كه تشكيل دهندة اُمّت و منظور نظر شريعت است به جائي رسيد كه حتي از فهميدن متن كلام خدا يعني ترجمه و تعليم معاني آيات قرآن بي نياز ( و بلكه غيرمجاز ) شناخته شدند . قرآني كه ذكر للعالمين و براي تمام مردم جهان است و مي فرمايد: و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مُدّكر ( قرآن را براي تذكر آسان كرديم پس آيا توجه كننده و پند گيرنده اي هست ؟) و در آيه ديگر مؤاخذه مي كند كه چرا در قرآن تدبّر نمي نمائيد ( افلا يتدبرون القران) آن وقت چنين كتاب روشن گوياي جداكنندة‌ صريح آساني را به صورت معماي لاينحل و غير قابل فهم جلوه داده ، يگانه علاقه و اصرارشان به طرز قرائت و اداي كلمات بوده است ! مردم حامل قرآن و قاري قرآن اند ولي نمي فهمند چه مي خوانند و خدا از آنها چه مي خواهد.&lt;br /&gt;نه محقق بود، نه دانشمند              چارپائي بر او كتابي چند&lt;br /&gt;دست به سوي خدا دراز كرده دعا مي كنيم ولي نمي فهميم چه مي گوئيم و از خدا چه مي خواهيم ! تموجي در هوا ايجاد مي كنيم . در كلام خدا كور وكريم و در بيان خود لال. صم بكم عمي فهم لا يعقلون .&lt;br /&gt;طبيعي است كه وقتي چشم و گوش كار نكرد ، مغز و عقل هم كار نخواهد كرد . با اين وصف توقع پيشرفت و آمرزش هم داريم. انحراف و انحطاط طوري ما را از ادراك و تعقل دور كرده و به جهالت و صورت خو گرفته ايم كه اگر كسي مثلاٌ در نماز ، « ع» عليهم را از مخرج حلق ادا نكند و لا الضالين را در نوك زبان با مَدّ كامل نكشد ، نمازش را باطل مي دانيم ؛ ولي اگر در اين قيام و قعود ها اصلاٌ نفهمد چه مي كند و چه مي گويد و ششدانگ حواسش جاي ديگر باشد ، ايرادي نداريم !  البته نتيجة چنين ديانت و جهالت معلوم است چه مي بايستي باشد.»  &lt;br /&gt;خدا رحمتش كند . گو اين كه او آمرزيده است و طلب مغفرت لازم ندارد ولي حقاٌ نمونه و الگوئي بود براي مسلمانان. براي آنها كه مي خواهند به نام يك مسلمان مؤمن ، دستورات خدا را كه در قرآن آمده است اجراكنند و به آنچه خدا وعده كرده است يعني به خير در دنيا و رستگاري در آخرت برسند.&lt;br /&gt;بزرگترين و بارز ترين حُسن بازرگان صداقت و خلوصش بود. او به خودش راست مي گفت به كسان و دوستانش راست مي گفت و به خدايش هم راست مي گفت .&lt;br /&gt;كوشش او در آن كتاب اين بود كه ثابت كند: علماء ، روشنفكران و فلاسفة غرب بعد از سالها تلاش و كنكاش و آزمون و خطا به بعضي از دستورات پيامبران كه براي رفاه ابناء بشر آورده بودند، رسيده اند . از جمله اعلامية جهاني حقوق بشر كه بسياري از كشورهاي متمدن دنيا به قبولش افتخار مي كنند، از موضوعاتي بود كه بازرگان در كتاب « راه طي شده» بررسي نموده و مواد اصليش را با دستورات اسلام بشرح ذيل مقايسه كرده بود و براي من در آن موقع كاملاٌ تازگي داشت .&lt;br /&gt;« از آنجا كه شناسائي حيثيت ذاتي كلية اعضاي خانوادة بشري و حقوق يكسان و انتقال ناپذير آنان اساس آزادي و عدالت و صلح را در جهان تشكيل مي دهد .&lt;br /&gt;از آنجا كه عدم شناسائي و تحقير حقوق بشر منتهي به اعمال وحشيانه اي گرديده است كه روح بشريت را به عصيان واداشته . . . از آنجا كه . . .&lt;br /&gt;اين اعلاميه جهاني حقوق بشر را آرمان مشتركي براي تمام مردم و كلية ملل اعلام مي كند تا . . . . .&lt;br /&gt;مادة 1- تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي آيند و از لحاظ حيثيت و  حقوق با هم برابرند . همه داراي عقل و وجدان مي باشند و بايد نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنند ( حضرت امير در فرمان محمدبن ابوبكر چنين مي نويسد : ما مسلمانان ناگزيريم كه به هرچه غير از آزادي و مساوات است پشت پا بزنيم و همگان را با همه همسر و هم وزن بدانيم – از ترجمة جواد فاضل)&lt;br /&gt;مادة 2- هركس مي تواند بدون هيچ گونه تمايز مخصوصاٌ از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، . . . از تمام حقوق و كلية آزادي هائي كه در اعلامية حاضر ذكر شده است بهره مند گردد. به علاوه هيچ تبعيضي به عمل نخواهد آمد كه . . . .( يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلنا كم شعوباٌ و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم )&lt;br /&gt;مادة 3- هركس حق زندگي ، آزادي و امنيت شخصي دارد .&lt;br /&gt;مادة 5- احدي را نمي توان تحت شكنجه يا مجازات يا رفتاري قرار داد كه ظالمانه و يا بر خلاف انسانيت و شؤن بشري يا موهن باشد .( قرآن خيلي جلوتر رفته مي فرمايد : و لا يجرمنكم شنان قوم علي ان لا تعدلوا اعدلو هو اقرب للتقوي و لا تنسوا الفضل بينكم. . .  مبادا دشمني با مردم شما را وادار به جرم و اعراض از عدالت بنمايد . عدالت كنيد كه به تقوي نزديكتر است . و فضل و نيكوئي بين يكديگر را فراموش ننمائيد . . . )&lt;br /&gt;مادة 7- همه در برابر قانون مساوي هستند و حق دارند بدون تبعيض و بالسويه از حمايت قانون برخوردار شوند .( حضرت امير در نامة فرماندار حجاز چنين دستور مي دهد : آن چنان كه سزاوار است دامن بر كمر زن و حقايق دين را بيان كن و اصول برابري و مساوات را كه سرلوحة قانون اسلام است در خاطر عموم بنشان – از ترجمة جواد فاضل )&lt;br /&gt;مادة 12-  احدي در زندگي خصوصي ، امور خانوادگي ، اقامتگاه يا مكاتبات خود نبايد مورد مداخله هاي خودسرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نبايد مورد حمله قرار گيرد . . . ( فقه اسلامي هم همين حرمت را قائل است )&lt;br /&gt; مادة 18- هركس حق دارد كه از آزادي فكر ، وجدان و مذهب بهره مند شود ( قرآن با آن كه آورندة مذهب است ، آزادي آن را اعلام كرده مي فرمايد : لا اكراه في الدين . . . در دين اكراه و اجبار نيست )&lt;br /&gt;مادة 21- . . . اساس و منشاء قدرت حكومت ،‌ارادة مردم است . . . ( اديان نيز كه كوچكترين حق تسلط و تجاوز به مردم و تصرف در اموال و حقوق را به كسي نداده اند و بندگي وتواضع و اطاعت را برا ي احدي جز خدا قائل نيستند ، نمي توانند با هيچ گونه حكومتي كه تحميلي و بر خلاف رضاي مردم و توأم با عنف و جور باشد موافقت نمايند و اجازة ‌تملق و تمنا در برابر هيچ مقامي جز خدا بدهند . چنان كه مي دانيم مذهب تشيع از ابتدا حتي زير بار خلافت نرفته و در غياب امام انتخاب و اختيار پيشوا را كه بايد اعدل و اعلم و اتقاي ناس و داراي صلاحيت و شرائط لازم باشد، به عهدة خود مردم گذارده است و او را صاحب حق امر و نهي مي شناسد)&lt;br /&gt;مادة 22- هركس به عنوان عضو اجتماع حق امنيت اجتماعي دارد . . . (در اسلام نه تنها جان و مال و ناموس و مذهب مسلمان ها محفوظ و محترم است بلكه اهل كتاب نيز كه قبول حدود و ماليات هاي مقرر را بنمايند ، از اين بابت ها در حمايت محكم شرع مي باشند )&lt;br /&gt;مادة 29- . . . هر كس در اجراي حقوق و استفاده از آزادي هاي خود فقط تابع محدوديت هائي است كه به وسيلة قانون منحصراٌ به منظور تأمين شناسائي و مراعات حقوق و آزادي هاي ديگران و براي رعايت مقتضيات صحيح اخلاقي و نظم عمومي . . . وضع گرديده است .( اين همان اصل لا ضرر و لا ضرار فقه اسلامي است)&lt;br /&gt;مطالعة كتاب « راه طي شده » و بعداٌ آشنائيِ به قرآن و پيروي از دستوراتش براي تدبّر و تعقّل در آيات، مرا به اينجا رساند كه هر مشكلي را چه كوچك چه بزرگ با تعمق وتفكر مورد مطالعه قرار دهم و دور از احساسات ، راه حل عقلائي برايش پيدا نمايم . و مآلا به اين نتيجه رسيده ام ، همان طور كه طبيب حاذق براي معالجه بيمار، قبل از تجويز هر دستور و داروئي ، با آ‍زمايشات عديده به دنبال يافتن نوع بيماري و علت آن مي رود، تا با چشم باز بداند كه چه مي كند . ما هم براي رفع مشكلات و مسائل شخصي و يا براي نجات جامعه مان از عقب ماندگي هاي سنواتي نبايد از درك اين حقيقت غافل باشيم و بدون مطالعة دقيق و شناخت كامل، نسخه اي به پيچيم و انتظار معجزه داشته باشيم .&lt;br /&gt;در طول بيش از چهل سال اُنس با قرآن و سالها حضور فعالانه در امور سياسي به منظور نجات از جهل، نجات از ظلم و نجات از فقر ، هميشه بدنبال درك حقايق زندگي در تلاش بوده ام . از جمله اينكه بفهمم چرا ما مردم ايران عقب مانده ايم . به نتايجي رسيدم كه در كتاب ” چرا عقب مانده ايم “ توصيح داده ام .&lt;br /&gt;به موضوع ديگري كه در اين مدت واقف شدم اينكه يقيناً قرآن بهترين راه زندگي فردي و اجتماعي انسانها، يعني راهي طبيعي هم آهنگ با راه مسالمت آميز زندگيِ ساير مخلوقات را در اختيار تمام ابناء بشر قرار داده. تنها وظيفة ما انسانها پيدا كردن و به كار بستن آن است .&lt;br /&gt;با اشتياق بدنبال پيدا كردن آن راه رفتم. مسير انتخابيم براي يافتن اين حقيقت، اقتباس از روش دانشمندان علوم طبيعي بود. با اين تفاوت كه آنها به دنبال كشف و درك حقايق علوم طبيعي يعني قوانين حاكم بر پديده هاي آفرينش در جهان پهناور آسمانها و زمين به تحقيق و مشاهده پرداخته اند و من براي كشف حقايق علوم اجتماعي يعني قوانين طبيعي براي تربيت فرد فرد انسانها و ضوابطي كه روابطشان را مسالمت آميز كند، در قرآن جستجو كرده ام . علماي علوم طبيعي با كنكاش در جهان بيكران مايل بوده اند قوانين طبيعيِ حاكم بر موجودات را پيدا نمايند و بدين ترتيب در بسياري از موارد موفق شده اند كه با اكتشافات عديده از نظام جهان آفرينش به نتايج تفحص و تجسس اميدوار شوند و به دنبال آن پيشرفت هاي گرانقدري در اختراعات و تكنولوژي ها نموده ، بسياري از مصائب بشري را كم كنند و فراواني و رفاه مادي به وجود آورند. و من با جستجو در قرآن مايل بوده ام كه فرامين الهي به انسان را به صورت مجموعه اي كه كاربردش رفاه جسمي و آسايش روحي و پيشرفتهاي تكاملي آنها را تأمين نمايد ، پيدا كنم&lt;br /&gt; آنها از طريق تجربيات عملي و آزمون و خطا يافته هاي خودشان را به عنوان حقيقت يا چيزي نزديك به حقيقت قبول مي كرده اند و من هم با مشاهدة نتايج عملي يافته هايم و ملاحظة نتايج كار ُبردشان دراجتماعات مختلف بشري موضوعي را به عنوان حقيقت يا نزديك به حقيقت قبول كرده ام .&lt;br /&gt;جمع يافته هايم را در كتابي تحت عنوان « چه بايد كرد ؟ » در دست انتشار دارم كه ان شاء الله به همين زودي بيرون مي آيد .&lt;br /&gt;« مانيفستي از قرآن» كه در كتاب « چه بايد كرد ؟ » ارائه مي شود، دستور العملي است متخذه از همين كتاب آسماني ، براي زندگي كردن انسان بطور طبيعي. ادعا اين است كه اگر انسان مثل سايرمخلوقات مجبور آفريده شده بود و با غريزه زندگي مي كرد، بايد ارتباطش با همنوعان و رفتار وكردارش مانند ساير موجودات زندة روي زمين با يكديگر مسالمت آميز باشد. و اين رفتار و كردار همان مي بود كه اگر اين دستورات قرآن را اجرا كند. به عبارت ديگر، دستورات الهي مسطور در قرآن، قوانين طبيعيِ زندگي كردن انسان همسنگ غريزه در ساير مخلوقات است. من اين ادعا را با عرضه كردن دلائل منطقيِ قابل بحث و  ردكردن ارائه داده ام .&lt;br /&gt;طريقة ارائه شده براي اثبات اينكه چنين دستوراتي واقعاً از طرف خدا و نتيجه اش يافتن بهترين راه زندگي مسالمت آميز انسانهاست، مقايسة وضع گذرانِ اجتماعاتي است كه بي خبر يا با خبر از منبع و مأخذ، چنين دستوراتي را اجرا مي كنند، با وضع گذران زندگي كساني كه  اين دستورات را اجرا نمي كنند. اين مقايسه چون طريقي تجربي است، چوب ميزانه اي علمي براي سنجش به ما مي دهد . &lt;br /&gt;دستورات الهي براي ابناء بشر مثل دستوراتي كه براي ساير پديده هاي آفرينش آمده قانونمندي دارد . هركس آن قوانين را رعايت كند به نتيجه مي رسد و اگر نكند نتيجه اي نمي گيرد . در مَثَل همانند دستورات كتاب طباخي است . هركس در هر گوشه اي از دنيا آن دستورات را دقيق تر اجرا كند ، غذاي بهتري نصيبش مي شود . با جلد ترمه گرفتن كتاب طباخي و يا با آب طلا نوشتن جملات آن و با بوسيدن و بالاي سر گذاشتن آن، غذاي خوب بدست كسي نمي رسد . هر جماعتي-  صرفنظر از اينكه خود را داراي چه مذهب و چه معتقداتي بداند -  هرقدر معروفهاي قرآن را دانسته يا ندانسته ، با ذكر مأخذ ويا بدون ذكر مأخذ، بهتر و دقيقتر اجرا كند، به همان نسبت گشايش و آساني زندگي برايش بيشتر فراهم مي شود . و هرقدر منكرات قرآن را باز هم دانسته يا ندانسته بيشتر اجرا نمايد ، نكبت و ادبار بيشتري در زندگي همين دنيا  نصيبش مي گردد. خداوند مي فرمايد :&lt;br /&gt;« و هركس از قرآن من اعراض كند ، زندگيش تنگ شود و در روز قيامت نا بينا محشورش سازيم . گويد : اي پروردگار من ، چرا مرا نابينا محشور كردي و حال آن كه من بينا بودم ؟ گويد: همچنان كه تو آيات ما را فراموش مي كردي ،‌امروز خود فراموش گشته اي » طه (20): 124- 126&lt;br /&gt;اعراض كردن از قرآن  يعني به گوشة‌ فراموشي انداختن و دستوراتش را اجرا نكردن . همان كاري كه متأسفانه ما – حتي مسلمانهاي معتقدمان – بدان مبتلا هستيم . و برعكس توده هاي مردم كشورهاي پيشرفته اكثراٌ آن را بدون ذكر مأخذ و يا حتي بدون اطلاع از مأخذ اجرا مي كنند و نتيجتاٌ موفقند و در  مواردي هم كه دستورات خدا را اجرا نمي كنند ، مآلاٌ گرفتارند .  قانونمندي الهي است كه اگر دستت را به آتش بزني مي سوزد . گبر و مسلمان و يهودي و نصراني و لامذهب هم كه باشي فرق نمي كند ، مي سوزد. كارهاي خوب و بد انسانها چنين است و جز اين نيست و در همين دنيا بازتاب دارد . حساب و كتاب آخرت جداست و در اين مورد بحثي نمي كنيم . بايد يقيناً بدانيم كه هيچ قوم و نژاد و طايفه اي بخاطر صرفاً ادعاي پيرو فلان دين بودن ، نزد خدا بالاتر و يا پائين تر از ديگران نيست. تنها ملاك ارزش و عزت  هركس در نزد خدا ، ميزان تقوي و درستكاري اوست . در این مورد خداوند خطاب به تمام ابناء بشر می فرماید :&lt;br /&gt;« ای مردم !  ما شما را از نری و ماده ای بیافریدیم . و شما را جماعت ها و قبیله ها کردیم تا یکدیگر را بشناسید هرآینه گرامی ترین شما نزد خدا ، با تقواترین شماست . خدا دانا و کاردان است »  الحجرات (49) : 13 &lt;br /&gt;تقوی داشتن یعنی دستورات الهی را محترم شمردن. یعنی  معروفهای خدا را که در قرآن آمده است اجرا کردن و از منکرات او دوری نمودن. و نتیجة نهائی این کار ، در همین دنیا  موفقیت است و یقیناٌ در آخرت رستگاری .&lt;br /&gt;من در پيدا كردن اين راه طبيعيِ زندگي از قرآن ، خود را مديون زنده ياد مرحوم مهندس بازرگان مي دانم. و اولين سنگ زير بناي اين طرز تفكرم مطالعة كتاب « راه طي شدة » بود .&lt;br /&gt;موضوع ديگري كه از آن مرحوم آموختم كاربُرد دموكراسي بود و فهميدم كه دموكراسي يعني حكومت اكثريت با قرآن سازگار نيست . چگونه به اين نتيجه رسيدم ؟&lt;br /&gt;اگر قبول داريم كه بعد از انقلاب تا كنون وضع جامعه مان ناهنجار و روز بروز بدتر شده ؛ اگر تعداد طلاق ها زيادتر ، دزدي و فحشاء و رشوه خواري و ناامني گسترده تر ، تورم شديدتر و آتية جوانان تاريكتر شده است؛ اگر قبول كنيم كه اكثر اين قبيل ناملايمات اجتماعي ريشه هاي اقتصادي دارند و اگر وضع نابسامان اقتصاد را اساساٌ ناشي از نبودن امينت مالكيت و سرمايه گذاري و نتيجتاٌ فرار سرمايه ها و مغزها از مملكت بدانيم و به همين علت افراد با استعداد و كارآفرينانِ- به هر دليل باقي مانده در كشور - را  بجاي اشتغال در مؤسسات توليديِ مفيد و سازنده ،‌ مشغول به كارهاي بورس بازي و دلالي و رانت  خواري ببينيم و علت را رديابي كنيم ؛ مي توانيم به وضوح مشاهده نمائيم كه اين نهال نا ميمون  با تصويب لايحة‌ قانوني شمارة 6738 مورخ 26/3/1358 دولت موقّت و تصاحب كردن كارخانجات بزرگ مملكت بنام مديريت ،كاشته شد و بعد با تصويب و اجراي قانون « حقاظت » و توسعة صنايع ايران به شمارة 2266/7 مورخ 25/4/1358  و مصادرة كارخانجات و معادن بزرگ متعلق به 51 نفر از كارآفرينان مملكت در شوراي انقلاب – بدون رسيدگي موردي براي رعايت حق - درخت تنومندي گرديد كه ساية سنگينش اجازة  رشد و نمو به بخش خصوصي نداد . يعني كه امنيّت سرمايه گذاري كه اولين و مهمترين پيشنياز توسعة كارهاي توليدي در هر جائي از دنيا ست ، مطلقاٌ از بين رفت و نتيجتاٌ مملكت به وضع امروز افتاد.&lt;br /&gt;در همان موقع مرحوم مهندس بازرگان به تصويب آن لايحه شديداٌ مخالفت نمود و با تمام وجود تلاش بسيار كرد كه از انجام چنين كاري كه خواستة جوّ قويِ چپگرائي در مملكت بود ، جلوگيري كند . يكي از همان روزها كه بحث داغ مصادرة كارخانجات در كابينه بود در يكي از اطاق هاي نخست وزيري ،‌ مرحوم بازرگان با چند نفر از وزراء كه اصرار زيادي براي به تصويب رساندن هرچه زودتر آن لايحه داشتند صحبت مي كرد و مثل هميشه با متانت براي آنها استدلال مي نمود كه اين كار نه از نظر اقتصادي صحيح است و نه از نظر شرعي مقبول. ولي در آن جوْ سنگين چپگرائي مملكت چيزي كه گوش شنوا نداشت دلائل منطقي و مباحث شرعي و عقلي بود . خوب بخاطر دارم كه مرحوم بازرگان در حالي كه مستأصل شده بود ، هر دو دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت :&lt;br /&gt;« نكنيد ،‌ نكنيد . اموال مردم را مصادره نكنيد . خدا را خوش نمي آيد »&lt;br /&gt;بلي ،‌ با اين كه قوياٌ و با تمام وجود مخالف اين امر بود ، ولي چون اعتقاد  شديدي به دموكراسي و احترام عميقي به رأي اكثريت داشت ،‌ تسليم نتيجة رأي اكثر وزراء شد . اين پيشامد مانند جرقه اي در مغز من كاركرد و نسبت به صحّت دموكراسي كه تا آن موقع برايش احترام زيادي قائل بودم ترديد به وجود آورد و تدريجاٌ دانستم كه در برابر محكمات قرآن ، اجراي رأي اكثريت بي معني و نقض غرض است . يعني كه اگر واقعاٌ قرآن را حقاٌ كلام خدا مي دانيم ، نمي توانيم  به نام دموكراسي و رأي اكثريّت حلال هاي خدا را حرام و حرام هاي خدا را حلال نمائيم . اگر چنين كنيم « بما انزل الله» حُكم و عمل نكرده ايم و بدين ترتيب به عبارت آيات : 44 و 45 و 47 سورة  مائده ، كافريم ، ظالميم و فاسقيم . و فكر نمي كنم هيچ مؤمني به هيچ قيمتي حاضر باشد كه از نظر الهي كافر ، ظالم و يا فاسق قلمداد شود .&lt;br /&gt;امروز بعد از ربع قرن كه از انجام آن عمل غير الهي يعني مصادره اموال مي گذرد ، اثرات خانه خراب كن  آن را در جامعه مان ، با تمام وجود حس مي كنيم و بدين ترتيب با تجربة عيني مي فهميم كه چرا  خداوندِ حكيم و عليم  قوياٌ  از ما خواسته است كه فقط « بما انزل الله» حُكم  و عمل كنيم .&lt;br /&gt; به هر تقدير اين فكر كه رأي اكثريت نمي تواند محكمات قرآن را لغو كند ، تدريجاٌ در من قوت گرفت و بعدها آن را ضمن مقاله اي در سمينار « دين و حكومت » كه در انجمن اسلامي مهندسين در تيرماه 1374 در تهران برگزار شده بود ارائه دادم .&lt;br /&gt;بلي صحيح است كه در قرآن « و شاورهم في الامر» و « امرهم شوري بينهم» آمده و سفارش به مشورت شده است . ولي اولاٌ در مورد اجراي خواسته اي از اكثريت كه مغاير « بما انزل الله » است اجازه اي صادر نشده و ثانياٌ در همان آيه اي كه خداوند به پيامبر دستور مشورت كردن را داده است ،‌ تصميم نهائي و قصد به اجرا  را با توكّل به خدا ، به عهدة خود پيامبر گذاشته ، نه با رأي و نظر اكثريتِ مورد مشورت قرارگرفتگان. ملاحظه كنيد مي فرمايد :&lt;br /&gt;« به سبب رحمت خداست كه تو به آنها اين چنين خوشخوي و مهربان هستي . اگر تند خو وسخت دل مي بودي از گرد تو پراكنده مي شدند . پس بر آنها ببخشاي و برايشان آمرزش بخو اه و در كارها با ايشان مشورت كن و چون قصدِ انجام كار كردي ، بر خداي توكل كن كه خدا توكل كنندگان را دوست دارد» آل عمران (3): 159&lt;br /&gt;ثالثاٌ قرآن هيچ جا تعريف و تمجيدي از اكثريت و مقبوليت آن ننكرده ، برعكس بيشتر عبارت « اكثرهم لا يعقلون » را به طور كُلي براي تمام مردم  و حتي در يك مورد در سورة حجرات (49) آيه 4 ، اين عبارت را براي مؤمنين  به كاربرده است . و در آيه زير صراحتاٌ پيامبر را از پيروي اكثريت روي زمين ( يعني اكثريت بطور عام ) بر حذر داشته است . مي فرمايد:&lt;br /&gt;« و كلام پروردگار تو در راستي و عدالت به حدّ كمال است. هيچ كس نيست كه ياراي دگرگون كردن سخن او را داشته باشد و اوست شنوا و دانا. اگر از اكثريتي كه در زمينند اطاعت كني ، تو را از راه خدا گمراه سازند . زيرا جز از پي گمان نمي روند و جز به دروغ سخن نمي گويند.» انعام(6): 115- 116&lt;br /&gt;در جنگ اُحُد كه معروف است حضرت محمد(ص) رأي اكثريت را كه خلاف رأي خودشان بود پذيرفتند و در قضية تعيين حَكَم براي فيصله دادن جنگ صفيين كه حضرت علي (ع) تصميم را به نظراكثريت گذاشتند ، خوب مي دانيم ك هيچ كدام خوش عاقبت نبودند.&lt;br /&gt;در طول حيات كوتاه خودمان هم عملاٌ ديده ايم كه اكثريت – حتي در جوامع پيشرفته – هميشه و در تمام موارد الزاماٌ راه صحيح را نرفته اند و نمي روند . كما اين كه د رآلمان ، فاشيست ها به رهبريِ هيتلر نرفتند و كمونيست ها در كشورهاي فتح شده شان نرفتند و امروز هم آمريكائيان با پيروي از پرزيدنت بوش نمي روند.&lt;br /&gt;در قرآن، كتابِ وحي شده از طرف خالق عالم ، انجام اموري از زندگي را كه عقل بشر – انفرادي و جمعي –به آساني قادر به پيدا كردن راه حلي نمي باشد و خداوند آنها را خيلي خوب مي داند، به صورت كُتبَ عليكم  و تِلكَ حُدود الله و بطور كلي به صورت محكمات آورده كه رأي اكثريت نمي تواند مغاير با آن عملي انجام دهد. و انجام اموري از زندگي انسانها را كه عقل بشري قادر به پيدا  كردن راه هاي مناسب ، مي تواند باشد، استفاده از كاربريِ حكمت ( دومين درسي كه پيامبر بعد از كتاب به مسلمانان تعليم داده ) را تعيين نموده . يعني كه لازم است با استفاده از حكمت به مشورت و رأي اكثريت گذاشته شود . ولي در همان موارد هم با رأي و نظر  « اولي الامر» منتخبِ مردم كه رأساٌ مسؤل و جوابگوي امور مربوطه است ، مي تواند « وتو» گردد. همان گونه كه پيامبر به دستور خداوند با مردم مشورت مي كرد ، ولي خودش راه  صحيح انتخابي را با توكل به  خدا ، عمل مي نمود .3: 159 و همان طور كه امروز رئيس جمهور آمريكا مي تواند رأي كنگره شان يعني رأي اكثريت را  « وتو » كند .&lt;br /&gt;اين ها بودند قسمتي از آنچه من از زنده ياد مهندس بازرگان مستقيم و غير مستقيم آموختم و در اين جا اذعان مي كنم كه امروز ، بعد از نيم قرن كه از چاپ كتاب « راه طي شده »  مي گذرد ، هنوز موضوعات مندرج در آن تازگي دارد .  ملاحظه و مشاهدة‌ وضع فكري جوانان امروز ايران كه متأسفانه اكثراٌ به تمام معتقدات اجدادي شان پشت پا زده اند ، مرا به اين فكر راهبر شده است كه به مسؤلين بنياد بازرگان پيشنهاد كنم اين كتاب را به تعداد زيادي تجديد چاپ كنند و با قيمت ارزان در اختيار جوانان قرار دهند . واقعاٌ معتقدم كه امروز هم – شايد بيشتر از آن موقع – در دسترس قرار دادن مطالب كتاب « راه طي شده » لازم ، معني دار و مفيد به فايده است . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و من الله التوفيق&lt;br /&gt;                                                                                                       &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-3437889149229596918?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/3437889149229596918/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=3437889149229596918' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/3437889149229596918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/3437889149229596918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='به ياد زنده ياد مهندس بازرگان ، معلم خردمندم'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-3023323824788003672</id><published>2008-01-31T21:26:00.000-08:00</published><updated>2008-01-31T21:27:16.394-08:00</updated><title type='text'>آيا راهي براي برطرف كردن اختلافات مسلمانان موجود است؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اوّل اپريل 2007&lt;br /&gt;ونكوور كانادا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‌در مقاله اي تحت عنوان « به بهانه ي حوادث هلند » كه درگاهنامة‌ شمارة 47 ابن سينا در لوس آنجلس آمده بود. زير قسمت ( از ماست كه بر ماست ) انگشت بر مطلبي گذاشته شده بود كه به حق مهمترين وظيفة اوليّه مسلماناني است كه واقع بينانه به دنبال يافتن و به كار بردن راهي اساسي براي بيرون آوردن مسلمانان از چنبرة  فلاكت و عسرت هستند . و آن اينكه مرقوم رفته بود :&lt;br /&gt;« به نظر مي رسد وقت آن رسيده است كه ما مسلمانان با تفكيك اصل و اساس دين كه همانا كتاب الهي و سنت رسول الله است ، از حشو و زوائد و خرافاتي كه در طول قرنها بر قامت دين روئيده است زمينه هاي چنين عكس العمل هاي افراطي و ضد دين را زائل سازيم . . . .»&lt;br /&gt;مشاهدة قراردادنِ« سنت رسول الله» يعني احاديثي كه در اصالتشان سؤالات بسيار زيادي موجود است، همرديف با «كتاب الهي» كه يقيناً از طرف خدا بودن و حتي دست نخوردگيش از نظر علمي هم برايمان ثابت شده؛ به عنوان اصل و اساس دين، باعث شد كه شرح واقعه اي را كه در ونكوور كانادا رخ داد و ارتباط تنگاتنگش را با حديثي كه بنام سنت رسول الله بكار رفت، برايتان توضيح دهم.&lt;br /&gt;بيش از بيست سال پيش كه رشاد خليفه كشفيات خودش را در مورد شبكة رياضي قرآن اعلام كرده و كتابهائي منتشر نموده بود، عده اي از برادران اهل تسنن، بعد از جلسات عديده اي كه در منازل مختلف با او داشتند و نتوانستند دلائل قرآني او را در عدم لزوم حديث رد كنند؛ از او خواستند كه در جلسة مناظره با فقيهي كه از عربستان سعودي براي همين منظور دعوت شده بود، شركت نمايد.&lt;br /&gt;آن جلسه پيش از ظهر يكي از روزهاي تابستان درسالني در شهر ونكوور با حضور عده اي مرد و زن مسلمان تشكيل و بعد از معرفي آن فقيه و رشاد خليفه، مناظره با صحبتهاي رشاد خليفه به زبان انگليسي شروع شد. فقيه عربستان به عربي صحبت مي كرد و يكي از دانشگاهيان مطالبش را به انگليسي براي حاضرين ترجمه مي نمود و صحبتهاي رشاد را براي او به عربي.&lt;br /&gt;رشاد نظرات خودش را در مورد شبكة رياضي قرآن و اثبات دست نخوردگي و حفظ اصالت آن و كامل و قابل فهم بودن قرآن و عدم لزوم احاديث، تشريح كرد. ولي فقيه مزبور مطلقاً توجهي به آنها ننمود و هيچگونه اظهار نظري نفياً و اثباتاً نكرد. موضوع را تغيير داد و اعتقادات رشاد را در بارة شخص پيامبر مورد سؤال قرارداد. و بزودي جلسه از حالت مناظره در بارة موضوع مورد ادعاي رشاد، خارج و به صورت محاكمة او در آمد.&lt;br /&gt;رشاد گفت: خداي تنها را بايد پرستش كنيم نه پيامبران را و اضافه كرد كه  پيامبر اسلام ـ طبق آن چه قرآن به ما مي آموزد – وظيفه اش فقط ابلاغ رسالت بوده است. يعني اعلام وحدانيت خدا به صورت تنها كسي كه بايد بندگيش كنيم و فرامينش را كه در قرآن آمده است، اجرا نمائيم. كه آن را هم در حد كمال انجام داد.&lt;br /&gt;بعد از چند سؤال كوچك ديگر، آن آقاي فقيه، رسماً اعلام نمود كه اين شخص مُرتد و كافر است.&lt;br /&gt;وقتي حكم تكفيرش به انگليسي ترجمه شد، همهمه اي درگرفت. يك نفر مصري با كمك چند نفر ديگر،  برافروخته و خشمگين به رشاد حمله كردند. چند نفري جلو آمده و مدافع او شدند و عده اي ديگر رشاد را از درب پشت سالن بيرون بردند. امّا كتكاري بين طرفداران و مخالفين رشاد بالا گرفت که عده اي ميانجيگيري نمودند. ولي صندليها بود كه بطرف هم پرتاب مي شد. طولي نكشيد كه آژير ماشينهاي پليس بلند شد و محوطه در محاصرة آنها قرارگرفت و حضراتي كه اين جلسه را ترتيب داده بودند، فقيه مزبور را برداشته و رفتند. اين پيشامد براي من كه با مطالعة چندين سالة قرآن به وجود آزادي كامل عقيده و بيان و قلم در دين اسلام، اعتقاد زيادي پيدا كرده بودم،  بُهت آور شد.      &lt;br /&gt;چند روز بعد، يكي از دعوت كنندگانِ اين مناظره را ديدم و علت را جويا شدم. فهميدم كه آنها اين برنامه را عمداً و با علم و اطلاع كامل، به عنوان يك وظيفة شرعي انجام داده اند. وقتي توجيه ديني موضوع را از او خواستم، حديث شمارة 79 فصل 21 جلد اول صحيح مُسلم را بشرح زير برايم آورد:&lt;br /&gt;” روايت شده است از طارق بن شهاب معروف به ابو عبدالله اهل كوفه، بر اين كه روزي مروان خطبه را قبل از نماز عيد مي خواند. مردي برپا خواست و گفت: نماز بايد  قبل از خطبه اقامه شود.  مروان گفت: من آن رويه را كنار گذاشته ام. در اين مورد ابوسعيد مي نويسد: اين مرد وظيفه اي را كه به عُهده اش بوده است انجام داده. من از پيامبر خدا شنيدم كه مي گفت:&lt;br /&gt;” هركس از شما مُنكري را به بيند، بايد با كمك دستش آن را اصلاح نمايد. اگر قدرت كافي براي انجامش نداشته باشد، بايد با زبانش آن را اصلاح كند و اگر امكان چنان كاري هم برايش نبود، بايد قلباً تنفر خود را بدان نشان دهد و اين حد اقل وظيفة يك مؤمن است.“  &lt;br /&gt;حال در عصر ما، يك مسلمان متعصّب و پاي بند به دين كه مي خواهد حتماً سنت پيامبر را رعايت كند، با توجه به اين حديث كه چون در كتاب صحيح مُسلم نوشته شده – يعني كه « صحيحاً » كلام پيامبر است و واجب الاطاعه – تكليف شرعي خود مي داند كه جلو صحبتهاي رشاد خليفة نوعي را بگيرد و مخصوصاً موقعي كه فقيهي از عربستان سعودي – يعني سرزميني كه خانة خدا درآن قرارگرفته – براي رسيدگي به موضوع دعوت شده و فتواي كافر و ُمرتد بودنش را هم صادر كرده است، ديگر موضوع برايش يك ” بايد“  است كه با دستهايش كَلَكِ كافر را بكند و اگر نتوانست، با كمك زبانش او را « اصلاح»  نمايد و اگر پليس آمد و اوضاع را پس ديد، حد اقل بايد قلباً تنفر خود را از او و هر دگرانديشي، حفظ نمايد. تا هروقت فرصتي دست داد، آن كافر مسلّم را به كيفر برساند.&lt;br /&gt;البته چندي بعد، تنفر قلبي كار خودش را كرد و رشاد را در مسجدش در توسان اريزونا – قبل از نماز صبح – با ضربات كارد، از پاي درآوردند و معلوم هم نشد كه چه كسي يا كساني بودند.&lt;br /&gt;در ايران خودمان هم آقاي مصباح يزدي مدير مدرسة حقاني قم كه طرفدارانش او را فيلسوف فرزانه و فقيه فرهيختة حوزة علميه مي شناسند در پيش خطبة نماز جمعه 12/6/1378، تهران مي گويد:&lt;br /&gt;” اسلام به هر مسلماني حق داده است كه وقتي ديد شخصي به مقدسات اسلام توهين مي كند، خونش را بريزد. اين حُكم اسلام است، دادگاه هم نمي خواهد. تمام علماي اسلام گفته اند. “&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;[1]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حال ملاحظه كنيد نتيجة قهريِ قبول اصالت احاديث و فتاويِ مبتني بر آنها و نتيجتاً احساس تكليف مسلمانان متعصب نسبت به انجام آنها چه مصائبي مي تواند در جامعه به وجود آورد. در آمريكا مي شود قتل رشاد خليفه، در جمهوري اسلامي ايران مي شود جريان كارمندان وزارت اطلاعات و قتلهاي زنجيره اي و كُشتن آن پنج نفر و در انگلستان مي شود: حُكم قتل سلمان رشدي.و در هلند جرياني را كه گاهنامه نوشته و پيامدهاي آن . و تا بعد از اين ببينيم در ساير نقاط دنيا چه خواهد شد.&lt;br /&gt;حال اجازه دهيد چنين حديث هاي آزادي كُش و ثمرات تلخش را مقايسه كنيم با آيات عديدة الهي در مورد آزادي اعتقادات و آزادي بيان آنها و كرامتي كه خداوند براي انسان قائل شده است. در قرآن مي خوانيم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« در دين هيچ اكراهي نيست. به يقين هدايت از گمراهي مشخص شده است . . . . .» بقره (2): 256&lt;br /&gt;« ابراهيم( در كمال آزادي به خدا ) گفت: اي صاحب من به من بنماي كه مردگان را چگونه زنده مي سازي. . . . » بقره :260&lt;br /&gt;(خداوند به پيامبر فرمود:) «. . . . . . . . . ما تو را نگهبانشان نساخته ايم و تو وكيلشان نيستي. . . . .. . .» انعام (6): 107&lt;br /&gt;« ما اين كتاب را به حق براي هدايت مردم بر تو نازل كرديم. پس .هركس هدايت يافت بسود خودش است و هركه گمراه شد به زيان خود به گمراهي افتاده و تو وكيل آنها نيستي» زمر(39): 41&lt;br /&gt;« ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم . . . . . و بر بسياري از مخلوقات خويش برتريشان داديم » اسراء (17): 70&lt;br /&gt;و در مورد كساني كه پيامبران و عدالتخواهان را مي كشند، مي فرمايد:&lt;br /&gt;« كساني . . . . .كه پيامبران را به ناحق مي كشند و مردمي را كه از روي عدل فرمان مي دهند مي كشند به عذابي دردآور بشارت ده » آل عمران(3) :21 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با ملاحظة چنين آيات روشني در مورد احترامي كه خداوند براي انسان قائل شده وآزادي هائي كه به او مرحمت نموده، به راحتي ميتوان قبول كرد كه آن قبيل احاديث نمي تواند اصالت داشته باشد و نمي تواند شرح واقعي گفتار و كردار پيام آور صاحب آن آيات را ارائه دهد. &lt;br /&gt;سؤال بزرگي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه با اين ترتيب تكليف هر مسلماني كه مايل است مخلصانه تسليم اوامر الهي باشد، چيست؟ چطور اين پارادوكس را حل كند و كُدام يك را قبول و اجرا نمايد: دستورات مستقيم و روشن الهي مندرج در قرآن، يا مغاير با آنها را كه بنام حديث و سنت،  به عنوان رفتار و گفتار و كردار پيامبر مكتوب كرده اند؟ آيا واقعاً پيروي دستورات مسطور در قرآنِ تنها، براي يك مسلمان خوب بودن و مورد رضايت خدا قرارگرفتن، كامل و كافي نيست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامة الامين چاپ ونكوور در شمارة 25 فورية 2005 در مقاله اي كه از روزنامة كريستين ساينس مانيتور نقل كرده، مي نويسد: « وقتي كه قاضي حَمود اَل هَيتَر اعلام كرد كه  به اتفاق چهار نفر ديگر از افاضل مسلمان با استفاده از احكام اسلامي  به مبارزة زندانيان گروه القاعدة يمني خواهد رفت ،‌ متخصصين ضدّ ترور غربي اعلام كردند كه اين قمار جسورانه به مصيبتي منتهي خواهد شد . &lt;br /&gt;در حالي كه رنگش پريده بود با 5 نفراز اعضاء القاعده در زندان صنعا روبرو شد. چوبِ قانون را زمين گذاشته بود،  به اميد اين كه بتواند صلح را به يمن – وطن به درد سر افتاده اش – برگرداند. &lt;br /&gt;هَيتَر به جنگجويان زندانيش گفت: « اگر شما بتوانيد ما را قانع كنيد كه باورهايتان با قرآن توجيه پذير است، ما هم در تلاشهايتان بشما ملحق خواهيم شد. و امّا چنانچه ما توانستيم شما را متقاعد كنيم كه باورهاي ما درست است، شما بايد موافقت كنيد كه دست از نا آرامي هايتان برداريد» زندانيان مشتاقانه موافقت كردند.&lt;br /&gt;هم اكنون بعد از دوسال نه تنها زندانيان آزاد شدند، بلكه يمن بطور نسبي آرام شده است .&lt;br /&gt;متخصصين غربي كه در مؤثر واقع شدنِ اين آزمايش ترديد داشتند، مشتاق بودند كه بشنوند چگونه هَيتَر توانسته است با كمك« گفتگويِ ديني» جنگجويان اسير شده اش را قانع كند كه دست از فعاليت هاي سرسختانه شان بردارند و كشوركوهستاني يمن را به صلح برگردانند.&lt;br /&gt;هَيتَر گفت: از دسامبر 2002 كه اولين دور گفتگوهايمان تمام شد، در اينجا هيچگونه حملات تروريستي نبوده، با اينكه بسياري فكر مي كردند كه يمن پايتخت تروريست ها شده است . 364 جوان زنداني بعد از گفتگو آزاد شده اند. و هيچ كدام يمن را ترك نكرده اند كه فعاليت هاي جنگي خود را در جاي ديگر از سرگيرند. هَيتَر در حالي كه در ميان انبوهي از قرآن و كتابهاي ديني نشسته بود، گفت: او جنگجويان را دعوت كرده است كه توجيهات قرآني خودشان را در مورد اينكه ميتوان غير نظاميانِ  بي گناه را مورد حمله قرار داد ، بياورند. وقتي كه آنها نمي توانستند چنين كنند، من به آنها آيات متعدد قرآن را نشان مي دادم كه حملة مسلمانان به غير نظاميان را تقبيح مي كند و احترام به ساير اديان را دستور مي دهد.  براي مثال شرحي از قرآن را بدين مضمون ارائه داد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« . . هر كس ديگري را نه به قصاص قتل كسي يا ارتكاب فسادي بر روي زمين بكشد، چنان است كه همة مردم را كشته باشد. و هركس كه به او حيات بخشد، مانند كسي است كه همة مردم را حيات بخشيده باشد. . .»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر آن زندانيان تا چند هفته بعد از گفتگويمان، اعلام مي كردند كه افكار جابرانه شان را كنار گذاشته اند، آزاد مي شدند و پيشنهاد شركت در كلاسهاي حرفه اي به آنها ارائه و براي پيداكردن شغل به آنها كمك مي شد.&lt;br /&gt;هَيتَر گفت:« بخش بسيار مهم گفتگو رعايت احترام متقابل است. توأم با اطمينان دادن آزاديِ بيان، آ‍زاديِ انديشه و عقيده.  ‌شما بايد به حرفهاي طرف گوش كنيد و علاقة‌ خود را نشان دهيد كه آن طرف چه مي گويد.»&lt;br /&gt;تنها بعد از اين كه هَيتَر توفيق پيداكرد كه اعتماد آن ها را جلب كند، توانست باورهاي آنها را اصلاح نمايد. &lt;br /&gt;هَيتَر مي گويد: « اگر تروريسم را در دنيا مطالعه كنيد، تئوريِ خِردمندانه اي پشتوانة‌ آن است. و هر نوع عقيدة خردمندانه را  تنها با خِرد ميتوان شكست داد.»&lt;br /&gt;فريس سَنَباني مشاور سابق پرزيدنت عبدالله صالح و سردبير « يمن اُبزرور» هفته نامة انگليسي زبان، مي گفت :&lt;br /&gt;«‌ تنها راه منطقي براي مقابله با اين افراد از راه مغز و دلشان است. اگر اين افراد را بشكنيد ،خِنگ تر مي شوند. اگر آنها را بزنيد، از دردش لذت مي برند و درآن براي خودشان، چيز خوبي پيدا مي كنند. در عوض آن چه ما بايد انجام دهيم اين است كه آموخته هاي غلطشان را پاك كنيم و برايشان توضيح دهيم كه تنها نتيجه اي كه تروريسم در يمن به جاي مي گذارد اين است كه به كسب و كار و اميدها لطمه مي زند. وقتي اين موضوع را فهميدند، جنگجوياني مي شوند براي اسلام حقيقي.»&lt;br /&gt;نتيجه اي كه از ارائة‌ موضوع يمن مي خواستم بگيرم اين است كه اگر دستگاه قضائي هَيتَر نسبت  به جنگجويان القاعده كه زنداني اش بودند، عاقلانه و در واقع خداپسندانه رفتار نمي كرد و به جاي اين كه گفته است : توجيهات« قرآني» خودشان را در مورد اينكه ميتوان غير نظاميانِ  بي گناه را مورد حمله قرار داد ، بياورند، مثلاً مي گفت: توجيهات« شرعي» خودشان را در آن مورد بياورند، يقيناً حديث فوق الذكر و يا حديث هاي مشابه ديگري را از پيامبر مي آوردند. وكارش موفقيت آميز نمي شد. يك چنين موقعيتي در كنفرانس بين مذاهب به بوجود آمده بود. ولي متأسفانه راه قاضي يمن را نرفتند.&lt;br /&gt;همانطور كه مي دانيد در كنفرانس تقريب بين مذاهب كه با ابتكار دانشكدة علوم شرعي دانشگاه قَطَر با همكاري دانشگاه الازهر قاهره و مجمع جهاني تقريب بين مذاهب اسلامي تهران، به احتمال زيادي با نيّت خير در دوحه پايتخت قطر در روزهاي شنبه تا دوشنبه (20 تا 22 ژانويه 2007 ) برگزار شد؛ با كمال تأسف مطالبي از طرف سخنرانان عنوان شد كه بيشتر براي محكوم كردن اقدامات پيروان مذاهب و در واقع عيبجوئي يكديگر مناسب بود تا براي تقريب مذاهب. در حالي كه مي توانست با توجه و ارائة دستورات الهي، كلية‌ صحبتها صرفا ًبه منظور جلوگيري از شقاق و نفاق بيشتر و جهت التيام بين مسلمانان باشد. &lt;br /&gt;يقيناً موارد اشتراك كلية مذاهب اسلامي بسيار بيش از موارد اختلاف آنهاست. به نظر مي رسد بجاي اينكه مرتباً يكديگر را تحقير كنند و از يكديگر عيبجوئي نمايند كه غيرالهي و قهراً مخرّب است؛ بهتر اين مي بود كه در بارة موضوعات مورد توافقشان يعني آيات قرآن بحث مي نمودند و راه حلّ مشكلاتشان را در آنها جستجو مي كردند.&lt;br /&gt;آنچه در زندگي يوميه مان ناظر بوده ايم، معمولاً شخصي كه به دنبال عيبجوئي از كسي يا چيزي باشد بطور طبيعي فقط معايب را مي بيند و تمام محاسن و چيزهاي خوب ، بي توجه از جلو چشمانش رد مي شوند. يعني كه اصلاً آنها را نمي بيند. براي مثال مقداري برنج يا عدس در يك سيني بريزيد به منظور اينكه آن را از دُجگال يا شن و تخم علف هرز پاك كنيد. خوب توجه كنيد چه عرض مي كنم . شما پيشاپيش به دنبال ديدن و جداكردن بدها هستيد و بالنتيجه دانه هاي خوب و سالم برنج و عدس را با اينكه تعدادشان معمولاً خيلي زيادتر از بدهاست، نمي بينيد. فقط آن هائي را مي بينيد كه بدنبال ديدنشان هستيد. كساني كه عيبجو هستند فقط معايب را مي بينند. عيناً همان چيزهائي را مي بينند كه بدنبالشان هستند. يعني كلية محاسن از زير چشمانشان در مي رود و غير ارادي آنها را نمي بينند. اين قبيل افراد حتي به خودشان هم ناخواسته چنين رفتاري را مي نمايند. به خوبي هاي زندگي خودشان هم بي توجهند و هميشه به فكر چيزهائي هستند كه ندارند و بابت آن غصه مي خورند و ناراضي هستند. معايب تقديري زندگي خودشان بيشتر جلب توجهشان را مي نمايد تا محاسن و نعمتهاي ارزنده اي كه دارند. چنين افرادي هميشه ناراضي خواهند بود. چون بعد از رسيدن به آن چيزهائي كه سالها در طلبش تلاش مي كرده اند،‌ چيزهاي تازه اي كه ندارند جلب توجهشان را مي نمايد و بابت نداشتن آنها  آزرده خاطرمي شوند و نتيجتاً تا آخر عمر در ناراحتي بسرمي برند.&lt;br /&gt;در اين مورد هم از قرآن مي توانيم درس بگيريم. آنجا كه مي فرمايد:&lt;br /&gt;« واي بر هر عيبجوي طعنه زننده اي » الهمزه (104):1&lt;br /&gt;اگر ما مسلمانان به فكر اصلاح خلقيّات خودمان از طريق تطبيق با دستورات قرآن هستيم؛ اگر فهميده و قبول كرده ايم كه نبايد عيبجوئي كنيم؛ يعني كه نبايد فقط بديها را ببينيم ؛ بايد ديدگاههايمان را عوض كنيم. بجاي كفران نعمت،  شاكر و نتيجتاً از آنچه داريم خوشحال باشيم و بجاي  عيبجوئي از ديگران، حُسنجوئي نمائيم. آن وقت خواهيم ديد كه چه نعمتهائي خودمان داريم و چه محاسني ديگران داشته اند كه قبل از آن مطلقاً متوجه نبوده و نمي دانستيم. يعني وقتي كه ديدگاهمان را عوض و بجاي عيبجوئي، حُسنجوئي نموديم، ملاحظه خواهيم كرد كه وجوه اشتراكمان با هركس كه مي گويد مسلمان&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;[2]&lt;/a&gt; است بسيار زيادتر از موارد اختلافمان است. و اگر در برخوردهايمان با يكديگر، آنها را اظهار كنيم ، نتايج سازنده و درخشان آن را مشاهده خواهيم نمود.&lt;br /&gt;عنايت به آن چه در دنياي امروز بر مسلمانان مخصوصاً در عراق مي گذرد كه دل هر مؤمني را واقعاً بسختي  مي فشارد،  بايد به اندازة‌ كافي برايمان هشدار دهنده باشد كه اختلافات مذهبي را كه محتملاً همه مبتني بر احاديث و شأن نزول آياتي از قرآن يعني حكايات تاريخي است،  تا آنجا كه مي توانيم كم رنگ نمائيم و اگر نمي توانيم آن را كُلاً كنار بگذاريم كه واقعاً هم نمي توانيم؛ لا اقل از اداي هر بياني يا انجام هر عملي كه باعث تشديد و احياء آن مي شود خود داري كنيم .&lt;br /&gt;قبل از اينكه اوضاع بدتر شود، شايد راه كارساز اين باشد كه مسلمانان را تشويق نمائيم كه با حفظ كامل باورها و مناسك مربوط به مذاهب خودشان،  به قرآن كه مورد تأييد همه شان به عنوان ريشة‌ اصلي دين اسلام است مراجعه كنند. آن را از گوشة انزوا بيرون آورند. هر چه بيشتر كه برايشان ميسر است آن را بخوانند و دستورات الهي را به ياد خود آورند و در گفتار و نوشتار و كردارشان انتخاب و اجرا نمايند. تا شايد گرفتاريها و عسرتشان كم شود. چون خداوند در اين مورد  مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« هركس كه از پيام من ( قرآن ) اعراض كند، زندگيش تنگ شود و در روز قيامت نابينا محشورش سازيم. گويد اي صاحب من، چرا مرا نابينا محشور كردي و حال آن كه من بينا بودم؟ گويد همچنان كه تو آيات ما را فراموش كردي، امروز خود فراموش گشته اي.» طه (20 ): 124 الي 126 همچنين خداوند مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« آيا مؤمنان را وقت آن نرسيده است كه دلهايشان در برابر ياد خدا و آن سخن حق كه نازل شده است ، خاشع شود؟ همانند آن مردمي نباشند كه پيش از اين كتابشان داديم و چون مدتي برآمد دلهايشان سخت شد و بسياري نافرمان شدند.» الحديد (57): 16&lt;br /&gt;آن سخن حق خدا كه نازل شده است چيست ؟ آيا غير از قرآن است ؟ يقيناً نه.&lt;br /&gt;به بينيم قرآن در مورد جلوگيري از پاره پاره كردن دين و فرقه فرقه شدن و همچنين در بارة حفظ وحدت بين پيروان فِرَق مختلف،  چه مي فرمايد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« به يكتا پرستي روي به دين آور. فطرتي است كه خدا همه را بدان فطرت بيافريده است و در آفرينش خدا تغييري نيست و دين پاك و پايدار اين است ولي بيشتر مردم نمي دانند . به او باز گرديد و از او بترسيد و نماز بگزاريد و از مشركان مباشيد. از آنان مباشيد كه دين خود را پاره پاره كردند و فرقه فرقه شدند و هرفرقه اي به هر چه داشت دلخوش بود» الروم (30): 30 الي 32 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;« تو را با آنها كه دين خويش پاره پاره كردند و دسته دسته شدند كاري نيست. كار آنها با خداست. و خدا آنها را به كارهائي كه مي كردند آگاه مي سازد.» الانعام (6):159&lt;br /&gt;خداوند كه مي فرمايد : و اَعتَصِمُوا بِحَبلِ اللّهِ جَميعًا وَ لا تَفَرّقُوا. . . ( و همگان دست در ريسمان خدا بزنيد و پراكنده مشويد . . . ) آيا به عنوان ريسمان خدا، يعني وسيلة هميشه موجود بين ما و خدا كه فرد فرد ما را به او مرتبط نگه مي دارد، و استهلاكي هم ندارد ؛ جز قرآن چيز ديگري سراغ داريم ؟ يقيناً نه.&lt;br /&gt;آيا صلاح و خيرتمام مسلمانان جهان جز اين است كه امروز به قرآن كه تنها منبع مورد احترام همه شان است، متوسل شوند و باورهاي غير از آن را كه محتملاً درآن اختلاف دارند، براي خودشان نگه دارند و آن را به رخ يكديگر با زبان، يا با قلم، يا با تيغ نكشند و نتيجتاً دشمنان مشتركشان را خوشحال نسازند؟&lt;br /&gt;توجه كنيد كه خداوند چگونه موضوع را برايمان به روشني بيان نموده، مي فرمايد با وجود داشتن اختلاف در چيزهائي باز هم متفرق نشويد كه ضعيف و ناتوان گرديد. مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« از خدا و پيامبر اطاعت كنيد و با يكديگر به نزاع بر مخيزيد كه ناتوان شويد و مهابت و قوت شما برود. صبر پيشه كنيد كه خدا با صابران است » الانفال (8): 46  مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« بگو جز خدا صاحبي جويم ؟ او صاحب هرچيزي است و هركس تنها كيفر كارخويش را مي بيند. و كسي بار گناه ديگري را بر دوش نمي كشد. سپس بازگشت همة شما به نزد صاحبتان است و او شما را به آن چيزهائي كه در آن اختلاف مي ورزيد آگاه مي كند.» الانعام (6) :‌ 164&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يعني كه مسلمانان مي توانند اختلافاتي داشته باشند و تا روز قيامت هم داشته باشند. ولي اين اختلافات نبايد باعث تفرقة آنها شود. بقول كانادائي ها « به اين توافق برسند كه در بعضي از موارد  با هم موافق نيستند.»&lt;br /&gt;مسلمانان منظورشان از اتحاد اين نباشد كه با استفاده از هر راهي، تلاش داشته باشند كه پيروان ساير مذاهب را هم مذهب خود كنند، به خيال اينكه اختلافاتشان را همين جا حل نمايند. آيه صريح و روشن قرآن را باور كنند متحد باشند و منتظر بمانند كه خداوند در قيامت موارد اختلافشان را برايشان روشن خواهد كرد.&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;/a&gt;- عبدالعلي بازرگان، بيست مقالة اعتقادي، اجتماعي و سياسي صفحه 121 [1]&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;[2]&lt;/a&gt; - لازم نيست دراحوالش تجسس كنيم كه عملمان خلاف قرآن شود.(الحجرات :12) لازم نيست درجه ايمانش را با زير ذرّه بين گذاشتن باورهايش اندازه گيري نمائيم تا گفته اش را قبول كنيم. صرفاً گفتة خودش كافي است كه مسلمانش بشناسيم (النساء :94)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-3023323824788003672?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/3023323824788003672/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=3023323824788003672' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/3023323824788003672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/3023323824788003672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/blog-post_1815.html' title='آيا راهي براي برطرف كردن اختلافات مسلمانان موجود است؟'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-2369082705784814727</id><published>2008-01-31T21:19:00.000-08:00</published><updated>2008-01-31T21:25:26.101-08:00</updated><title type='text'>پيشنيازهاي مطالعه قرآن و تدبّر در آن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=1910384825840648225&amp;amp;postID=2369082705784814727#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;سخنراني در انجمن اسلامي مهندسين ايران : ديماه 1376&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خداوند رب جليل در آيه 110 سوره آل عمران(3) خطاب به پيروان صادق حضرت محمد(ص) يعني مؤمنين مي فرمايد:&lt;br /&gt;” شما بهترين اُمتي هستيد كه براي مردم پديدار شده‌ايد. امر بمعروف و نهي از منكرمي كنيد&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=1910384825840648225&amp;amp;postID=2369082705784814727#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;[2]&lt;/a&gt; و به خدا ايمان‌داريد… . .“&lt;br /&gt;و در آيه 139 همان سوره مي فرمايد: ”سست نشويد و اندوهگين نباشيد. شما برتريد, اگر مؤمن‌باشيد.“  ملاحظه مي كنيد كه خداوند مؤمنين را بهترين اُمّت مي داند و برتر از ديگران مي شمارد.&lt;br /&gt;ما مسلمانان پيرو حضرت مُحمّد اين آيات را خطاب به خودمان فرض مي كنيم‌. ولي متأسفانه عملاً مي‌بينيم كه نه تنها بهترين اُمّت نيستيم، نه تنها برتر از ساير مردم دنيا نيستيم‌؛ بلكه در بسياري از جهات ازبسياري از مردم جهان بمراتب عقب‌تريم‌. هرچه خودمان بياد داريم و هرچه پدرانمان برايمان تعريف كرده‌اند – يعني در همين قرن اخير– در هر مصافي كه با ديگران داشته‌ايم، مفتضحانه از خصم شكست خورده‌ايم‌. درجنگهاي با روسيه تزاري قسمتهاي زيادي از مناطق مسلمان‌نشين ايران به دست روسها افتاد و رفت كه رفت‌. و ديديم كه هموطنان مسلمانمان در آن ديار به چه عسرتي گرفتار شدند. در جنگ بين‌الملل اول امپراطوري‌عثماني را پاره‌پاره كردند و اكثر بلاد مسلمان‌نشين براي مدتها مستعمره كشورهاي اروپائي شدند و با اين كه اكنون‌ ظاهرا مستقلند، هنوز روي پاي خود نايستاده‌اند. امروز هم در چچن و كشمير و الجزاير و لبنان و فلسطين و افغانستان و عراق ‌گرفتار كشتارهاي بيرحمانه غريبه و خودي هستند و حتي در بسياري از كشورهاي اسلامي از بند رسته مستقل‌مي‌بينيم كه مسلمانان و متدينين، دائما از جهات عديده زير فشارند و در دلهره و اضطراب شديد بسرمي برند.&lt;br /&gt;چرا چنين هستيم؟ با توجه به آياتي كه ذكر كردم نبايد چنين باشيم ولي متأسفانه هستيم‌. در اين مورد سه فرض ميتوان كرد. فرض اول اينكه بگوئيم آيات فوق كلام خدا نيست. فرض دوم اين كه استغفرالله بگوئيم‌ خداوند بيخود گفته و حرف او صحيح نيست و فرض سوم اينكه بگوئيم شايد ما مسلمانان واقعاً مؤمن نيستيم. چون مخاطب آيات، مؤمنين هستند‌.&lt;br /&gt;يقيناً مفروضات اول و دوم – لااقلّ از نظرِ ما مسلمانان – نه منطقي است و نه عقلاني و آنها را رد مي كنيم و اما فرضيّه سوّم را موردآزمايش قرارمي دهيم‌. قبل از آزمايش بايد تعريف مشخصي از مؤمن بودن داشته باشيم تا بتوانيم خود را بيازمائيم كه آيا مؤمن هستيم يا نه.&lt;br /&gt;از نظر قرآن نكته بسيار پراهميت و در عين حال ساده و روشن اين است كه مؤمن بودن را، ايمان به خداي‌واحد داشتن مي داند. هرجا در قرآن بحثي از مؤمن پيش مي آيد،  منظور كسي است كه « لا اله الا الله»  و « هوالله احد» را با تمام وجود قبول دارد. يعني باور دارد كه غير از خدا ( الله) هيچ چيز و هيچ كس صاحب آن ‌صفات الهي كه مي دانيم ( خالق و قادر و مهربان و مشکل گشا و صاحب عالم ) نيست‌. اوست يكتا و بي‌همتا. و الا تمام افراد مورد خطاب قرآن، از مشركين و كافرين ومنافقين همه وجود خدا را به عنوان خالق زمين و آسمانها و زنده‌كننده و روزي‌دهنده و ميراننده، همه را قبول‌داشتند. ولي خداوند در قرآن آنها را مؤمن قلمداد نكرده است‌. چون آنها غير از خدا به كس يا چيز ديگري به عنوان واسطه و وسيله تقرّبِ به خدا اعتقاد داشتند يا حقايق را منكرمي شدند و يا دودوزه بازي مي كردند و مُخلصانه مؤمن نبودند. البته ‌قرآن درباره مؤمنين يعني كساني كه خدا را به وحدانيت قبول دارند و جز او كسي را صاحب آن صفات الهي‌نمي‌دانند، در سوره مؤمنون خصوصياتي ذكر كرده و از كارهائي كه مي كنند نيز بحث مشروحي آورده ولي اساس مؤمن بودن را مُوحّد بودن قرار داده است‌.&lt;br /&gt;حال با توجه به تعريف مشخصي كه از مؤمن داريم بيائيم كلاه خود را قاضي كنيم و مسلمان بودن يعني‌تسليم امر خدا بودن و مؤمن بودن يعني به وحدانيت خدا ايمان داشتن خود را امتحان نمائيم‌. ببينيم آيا واقعا بجزخدا به كس ديگري ملتجي نمي‌شويم؟ آيا به دستورات خدا عمل مي كنيم؟ اوامر و نواهيش را بموقع اجرامي‌گذاريم؟ نكند مسلمان دوپهلو هستيم‌. يعني به بعضي از دستورات الهي مؤمن و به برخي كافريم‌. نكند اساسا هنوز نمي‌دانيم كه دستورات صحيح و تحريف نشده خداوند كدامند؟&lt;br /&gt;پس شايد بهتر باشد براي اطلاع دقيق از اين كه دستوراتِ بما رسيده،  واقعاً از كتاب خدا هستند يا نه وتشخيص اين كه مؤمنيم يا نه، مستقيماً به خود قرآن مراجعه كنيم و مانند سنگ محك،  باورها و اعمال خود را بادستورات خدا كه در قرآن آمده است، امتحان و كژيها را پيدا كنيم و خود را اصلاح نمائيم‌.&lt;br /&gt;من شخصاً دقيقاً به همين خاطر بود كه اين كار را اولين دفعه، از 35 سال پيش شروع كردم.‌ آگاهانه و با چشم‌باز، براي درك دستورات الهي از دست اوّل ‌بدون تحريفهاي تقديري و احتمالي و بدون تفسيرهاي مفسرين‌. براي امتحان خودم‌. براي امتحان مسلمانيِ شخص خودم و كسانم.&lt;br /&gt;بعضي از ما ممكن است از محدوده وجود خويش و نزديكانمان فراتر رويم  و ميل داشته باشيم بفهميم بطوركلي ما مسلمانان جهان كجاي كارمان خراب است‌. يعني كدام يك از رفتارهاي فردي و اجتماعيمان مطابق‌دستورات الهي نيست كه چنين گرفتاريم‌. ولي آن كار بزرگي است وتحقيقي وسيع لازم دارد كه در اختيار ما نيست. فعلا آنچه در اختيارمان است، شخص خودمان است و بعد، شايد نزديكانمان‌.&lt;br /&gt;من قرآن را مثل يك كتاب درسي البته با زباني كه مي فهمم يعني فارسي يا انگليسي مي خوانم. مي‌خواهم قرآن را بفهمم تا امكان تدبّر و تعقّل در آن را داشته باشم و تدبّر و تعقّل را بدين منظور مي خواهم، تا با چشم باز و دانسته بدان عمل كنم.  ‌بدين ترتيب قبول دارم كه قبلاً  از مسلمان بودن خودم راضي‌نبودم‌. يعني كه به دنبال گمشده‌اي مي گشتم‌. مي خواستم اعتقادات و عادات و اسلام ارثي خود را با دستورات‌الهي، دستورات دست نخورده و تحريف نشده او كه در قرآن آمده است، بسنجم تا به صحت ايمان و اعمال‌مسلمانيم آن طور كه مورد تأييد خداوند است، واقف شوم‌. واقف شوم كه اگر كارهايم نقصي دارد، از طريق‌علم به موضوع و عمل بدان، رفع نقص كنم. بمنظور اين كه شايد با جلب رضايت خدا قلبم ‌آرام گردد و بتوانم رفع گرفتاری هایم را از او بخواهم.&lt;br /&gt;ممكن است شما هم مثل من  به همين خاطر قرآن خواندن را شروع كرده‌ايد. اگر هريك از ما به چنين شك و وسوسه‌اي دچار نشده بوديم و از آن چه داشتيم صددرصد راضي بوديم، لزومي نداشت كه بيائيم و به قرآن‌مراجعه كنيم و آن را به زبان مادري بخوانيم تا حتماً و دقيقاً آن را بفهميم و با كارهاي يوميه‌مان مقايسه نمائيم‌. اگر با چنين هدفي قرآن خواندن را شروع كرده‌ايم،  نبايد – چنانچه احياناً بعضي از آيات قرآن و دستورات‌ مستقيم و بدون خدشه الهي را با آنچه تاكنون از طريق والدينمان يا از بعضي پيشوايان مذهبي‌مان بنام اسلام يادگرفته‌ايم، مغاير يافتيم – نگران شويم و بترسيم و از خود بيخود گرديم. ما بدنبال گمشده‌مان هستيم. يعني دقيقاً به همين خاطر، اين كار را شروع كرده‌ايم‌.&lt;br /&gt;براي مثال اگر ساليان درازي بوده است كه از دردي نامشخص رنج مي برده‌ايم، حال كه تصميم گرفته و به ‌دكتر مراجعه كرده‌ايم و بدن خود را تحت آزمايشات كامل قرار داده‌ايم‌، اگر نتيجه بدست آمده نشان ميدهد كه مثلا در كيسه صفراي ما سنگي پيدا شده‌ يا يكي از كليه ‌هاي ما متورم است‌ و يا غده تيروئيد ما خوب كارنمي‌كند؛ نبايد بي تابي كنيم و به دكتر و آزمايشگاه بد بگوئيم كه چرا چنين مطالبي را از كمبودها و بد كار كردن ‌بعضي از اعضاء ما اعلام داشته‌اند. برعكس بايد بسيار خوشحال باشيم. خوشحال به اين كه علّت يا علل دردها و ناراحتيهاي مزمن گذشته‌مان، دارند پيدا مي شوند.&lt;br /&gt;به همين قياس اگر در ضمن خواندن قرآن، فهميديم كه مثلا فلان كاري را كه تا بحال بنام اسلام و بتصور اين‌كه دستور الهي است، انجام مي داده‌ايم؛  درست مغاير با آيات روشن و نص صريح قرآن از آب درآمد، بايد نه تنها ناراحت نشويم،  بلكه خوشحال باشيم كه داريم تدريجاً – به ياري خداوند – به نتيجه مطلوب مي رسيم. يعني‌كه موفق مي شويم و هرچه زودتر اعتقادات و اعمال خود را با دستورات قرآن اصلاح مي نمائيم و درنتيجه گرفتاري هايمان برطرف مي شوند.&lt;br /&gt;درست است كه هر انساني بطور طبيعي ميل دارد تمام كارهايش بدون‌ اشتباه باشد. و ميل دارد اگر هم احيانا گرفتاري و مشكلي پيدا كرد، گناه آن را به گردن هر كسي كه رسيد – هر كس يا هر چيز ديگري، غير از خودش– بيندازد؛  تا غرور خود را به اينكه درست فهميده بوده است، ارضاء كند. ولي متأسفانه چون اين كار حقيقت ندارد، كارساز نيست و مسأله‌اش حل نمي‌شود. در واقع خود فريبي ‌مي‌كند و معايبش باقي مي ماند و شايد هم بدتر شود.&lt;br /&gt;به شك افتادن نسبت به صحّت اعتقادات و اعمال گذشته،  بايد اولين عكس‌العمل هر انسان حقيقتجو و عاقلي باشد. حضرت ابراهيم كه خداوند او را به دوستي خودش انتخاب نموده و از مقرّبين درگاهش‌قرار داده و به مُسلمين امر كرده است كه او را به عنوان الگو و مدل زندگي و اُسوه حسنه، يعني سرمشق نيكو، انتخاب كنند؛ همان طور كه در آيات 76 الي 79 سوره انعام حكايتش آمده، بعد از مدتها تفحّص و تحقيق، ستاره‌اي را به خدائي خود انتخاب كرد و بعد از غروب كردنش به شك افتاد و گفت اين نمي‌تواند صاحب اختيار من باشد. و بعد از آن كه ماه طلوع كرد، گفت: اين است صاحب اختيار من. ولي چون فرو شد،  به شك افتاد و گفت: اگر صاحب اختيارم مرا هدايت ننمايد، از گمراهان خواهم بود. چون خورشيد را ديد كه طلوع مي كند، گفت: اين است ‌ صاحب اختيار من، اين بزرگتر است‌. ولي چون غروب كرد، باز هم به شك افتاد و گفت اي قوم من از آنچه شريك خدايش مي دانيد بيزارم‌. من از روي اخلاص روي بسوي كسي آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است و من‌از مُشركان نيستم.&lt;br /&gt;يقينا حضرت ابراهيم – الگو و سرمشق ما – اگر از به شك افتادن نسبت به دانائي ها و اعتقاداتش وحشت مي داشت،  هيچگاه جرأت تفحّص و تجسّس براي گمشده‌اش نمي‌يافت‌ و در نتيجه به حقيقت ‌نمي‌رسيد. بريدن از سنتهاي گذشته و كنار گذاشتن اعتقادات آباء و اجدادي يقيناً مشكل است. خيلي هم مشكل و دردناك است. ولي براي رسيدن به حقيقت، راهي جز اين نيست‌. بايد ”جرأت دانستن“ داشت‌. آن هم دانستني هائي مغاير با دانش هاي قبلي‌. بايد با پيدا كردن چنين جرأتي وارد صحنه پرمخاطره تحقيق براي رسيدن‌به حقيقت شد. ممكن است انسان مدتي در وادي حيرت سرگردان بماند ولي اگر مشتاقانه بسوي درك حقيقت است، خداوند او را ياري مي دهد و به معرفت مي رساند.&lt;br /&gt;اگر ما مسلمانان ارثي – نه تحقيقي – به معتقدات گذشته‌مان سخت دلبسته و پاي‌بند هستيم و از آنها كمال‌رضايت را داريم‌؛ و اگر از اين كه ممكن است در نتيجه تحقيق و شنيدن مطالب جديد، احتمالاً تزلزلي در ‌باورهاي سنتي مان پيدا شود، وحشت داريم؛ اگر جرأت دانستن و حتي شنيدن مطالبي را كه فرضاً مغاير با سنت هاي‌گذشته‌مان درآيد، نداريم؛  بهتر است كه از خواندن قرآن و تدبّر و تعقّل در آن صرفنظر كنيم‌. چون در تمام طول‌ خواندنِ قرآن،  بايد خود را براي ديدن اين قبيل مغايرها آماده كرده باشيم‌. چرا؟ چون پيشاپيش بدنبال اين‌بوده‌ايم كه با كمال خلوص و صداقت گمشده‌مان را پيدا كنيم‌. يعني بفهميم چرا ما مسلمانان برخلاف آن كه خداوند وعده‌مان كرده است، امنيت و آسايش حتي در زادگاه و وطن خودمان نداريم. چرا بطور نسبي جوامعي‌ عقب ‌افتاده، گرفتار،  مُعسِر و پريشانيم‌. &lt;br /&gt;مطلقاً نبايد نگران باشيم و يا در دلهره و اضطراب بسر بريم كه مبادا روشن شود كه دستورات الهي مسطوردر قرآن مغاير با اعتقادات آباء و اجداديمان مي باشند. از كجا،  شايد علت‌العلل تمام گرفتاري هايمان همين ها ‌هستند. همين ها هستند كه ما به دنبالشان در تكاپو مي باشيم‌. بايد جرأت دانستن حقايق را داشته باشيم ‌.”جرأت دانستن“&lt;br /&gt;خداوند مي فرمايد: ” و بدين‌گونه در هيچ شهري پيش از تو هشداردهنده‌اي نفرستاديم مگر آن كه خوشگذرانان آنجا گفتند: پدرانمان را بر آئيني يافتيم و به آنها اقتدا مي‌كنيم‌. گفت: هرچند هدايت كننده‌تر از آنچه پدران خود را برآن يافته‌ايد برايتان بياورم؟  گفتند: ما به آنچه ‌بدان فرستاده شده‌ايد كافريم. پس, از آنان انتقام گرفتيم‌. بنگر كه فرجام تكذيب كنندگان چگونه بوده است‌. وچون ابراهيم به پدر خود و قومش گفت: من واقعاً از آنچه مي پرستيد بيزارم‌ مگر آن كه مرا آفريده است، راهنمائيم كند. او (ابراهيم‌) آن را در پي خود، سخني جاويدان كرد تا باشد كه آنان (به توحيد) بازگردند. “  زخرف (43) : 23 الي 28&lt;br /&gt;خداوند كه خالق همه ما و عالِمترين فرد به اعمال ماست،‌ مي‌فرمايد:&lt;br /&gt;” هرمصيبتي بشما برسد،  بخاطر كارهائي است كه خود كرده‌ايد و خدا بسياري از گناهان رامي بخشد“ شوري (42) :30 يعني كه تمام‌مصيبت هايمان الزاماً تنبيهي از طرف خداوند،  بخاطر گناهان تقديريمان نيست‌. چون خداوند بسياري از آنها رامي‌بخشد. معمولاً بدبختي ها، غم ها، عُسرت ها و بطوركلي ابتلائات اجتماعات بشري، چيزهائي است كه در نتيجه‌ انحراف از مسيرحق بوجود مي آيد و عكس‌العمل طبيعي اعمال خودمان است‌. مانند دست زدن به آتش كه نتيجه قهريش سوختن است.&lt;br /&gt;قرآن درست مانند كتابچه‌اي كه سازنده اتومبيل همراه متاعش مي فرستد تا خريداران بدانند چگونه ازاتومبيلشان مراقبت كنند؛ به ابناء بشرمي گويد كه چه بكنند و چه نكنند تا از مسير طبيعي خارج و مبتلا به‌گرفتاري هاي اجتماعي نگردند. يقيناً توجه عميق به اين نكات و عمل كردن دقيق به آنها كوتاهترين و اساسي‌ترين ‌راه براي جلوگيري از انحرافات بلاخيز است.&lt;br /&gt;من نمي‌گويم سمندر باش يا پروانه باش‌             گر به فكر سوختن افتاده‌اي مردانه باش&lt;br /&gt;من نمي‌گويم قرآن بخوانيد يا نخوانيد. تصميم با خود شماست . فقط مي گويم اگر تصميم گرفته‌ايد كه قرآن‌بخوانيد و طبق دستور خودش،  هرچه بيشتر كه برايتان ميسر است، بخوانيد. و بدين خاطر اينجا جمع مي شويد و حتي در منازل خود به قرآن مراجعه مي نمايند،  تا به حقايق دست نخورده فرامين الهي، بدون واسطه، دست يابيد؛ واقعاً صميمانه و با خلوص،  يعني با صداقت كامل و با تمام وجود،  اين كار را بكنيد. و براي‌موفقيت در اين راه جرأت دانستن‌ داشته باشيد. دانستن حقيقت و واقعيت، ولو  تلخ‌،  ولو  مغاير با اعتقادات ‌قبليتان، ولو مغاير با باورهاي كسان و آباء و اجدادتان و بطور كلي ولو مغاير با آنچه تا بحال شنيده بوده‌ايد، باشد. يقيناً در قبول و يا رد هر موضوع تازه‌اي مخيّريد ولي جرأت شنيدن و دانستن آن را داشته باشيد. و اگر نمي‌خواهيد و ترس و واهمه داريد از اين كه آنچه را بنام معتقدات ديني كه تمام عمر در ذهنتان داشته‌ايد،  متزلزل ببينيد قرآن‌خواندن را كنار بگذاريد و به آنچه داريد،  بسنده كنيد.&lt;br /&gt;قرآن خواندن و درك اوامر واقعي الهي،  راهي است مستقيم و بدون اعوجاج‌. راهي است آسان ودقيقاً متناسب با فطرت انسان‌. خداوند خودش در سوره القمر (54) آيات 17 و 22 و 32 و 40 چهارمرتبه فرموده است :&lt;br /&gt;” قرآن را براي ياد گرفتن آسان ساختيم. آيا  پند پذيري هست؟ “&lt;br /&gt;ولي البته و صدالبته، مثل هر كار خوبي صبر و حوصله مي خواهد. جرأت شنيدن مي خواهد و جرأت دانستن‌. اين بود اولين پيشنياز براي خواندن قرآن توأم با تدبّر درآن.&lt;br /&gt;و اما دوميّن پيشنياز براي توفيق در خواندن قرآن و سعادت لمس و درك حقايق آن،  قبول خداوند عالميان‌ به وحدانيت است‌. اگر در پس مغزمان غير از خدا، كسي يا چيزي را مُشكل‌گشا و برآورنده حاجات خود مي دانيم و آنچه را معمولاً در زندگي بايد از خدا بخواهيم از او مي طلبيم  و دست نياز بسوي او دراز مي كنيم. اگر هنوز فكر مي كنيم، غير از خدا به كسي يا چيزي در زمين و آسمان ها مي توانيم توسل جوئيم و او را شفيع و وسيله‌اي براي تقرب به خدا قرار دهيم‌ و اگر هنوز از اين قبيل افكار و رسوبات ذهني گذشته در مغزمان باقي‌است و از آنها پاك نشده‌ايم، ‌ قادر نخواهيم بود حقايق قرآن را درك كنيم. و خواندن قرآن ممكن است‌ بجاي هدايت – خداي نخواسته – ما را به ضلالت بكشاند.&lt;br /&gt;اولين پيام تمام پيامبران خدا به مردم عصرخودشان اين بود كه از شِرك پاك شوند. پيامبران مي گفتند: اي ‌مردم، جز خداي يكتاي واحد يعني غیر از الله همان خالق و صاحب تمام كائنات،  معبود ديگري را نخوانيد. قرآن در اين مورد مي گويد:&lt;br /&gt;” براستي نوح را بسوي قومش فرستاديم، گفت: من ‌براي شما بيم ‌دهنده‌اي آشكارم كه جز خداي يكتا را بندگي نكنيد. زيرا از عذاب روز دشوار قيامت بر شما بيمناكم“. هود (11) : 25 و 26 .&lt;br /&gt;و در آيه 50 همين سوره مي فرمايد : ” و بر قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم. گفت: اي قوم من خداي‌يكتا را بندگي كنيد. شما را جز او معبودي نيست . . . . “&lt;br /&gt;و در آيه 61 همين سوره مي فرمايد: ” و برقوم ثمود،  برادرشان‌صالح را فرستاديم. گفت: اي قوم من، خداي يكتا را بندگي كنيد. شما را جز او معبودي نيست‌. اوست كه شما را از زمين‌پديد آورده و خواسته است كه در آن آباداني كنيد. از او طلب مغفرت كنيد و بدرگاهش توبه نمائيد پروردگارم نزديك و اجابت كننده است‌“.&lt;br /&gt;و در آيه 84 همين سوره مي فرمايد: ” و بر مردم مَديَن برادشان شُعيب را. گفت: اي قوم‌من، خداي يكتا را بندگي كنيد. شما را هيچ معبودي جز او نيست و در پيمانه و ترازو نقصان نكنيد. اينك شما رادر نعمت مي بينم و از روزي كه عذابش شما را  فرو گيرد مي ترسم‌.“&lt;br /&gt;از حكايات ديگر قرآن خيلي خوب برمي‌آيد كه تمام پيامبران خدا بدون استثناء همين دستور الهي را، اوّلين دستور كارشان قرار داده بودند. و اولين پيام آخرين پيامبر خدا  هم  همين امر الهي بود كه فرمود:&lt;br /&gt;« قولوا لااله الاالله تفلحوا» ( بگوئيد غير از خداي يكتا معبودي نيست تا رستگار شويد)&lt;br /&gt;خداوند در آيه 151 سوره بقره فرموده است:&lt;br /&gt;” همچنان كه پيامبري از خودتان برايتان فرستاديم كه آيات مارا برايتان تلاوت ميكند و شما را پاك مي نمايد و كتاب و حكمت بشما می آموزد. و آنچه را كه نمي‌دانستيد بشما ياد مي دهد“.&lt;br /&gt;همينطور كه ملاحظه مي فرمائيد، قبل ازآموختن كتاب و حكمت،  يعني قبل از تعليم بكن و نكنهاي الهي،  قبل از تعليم تلك حدود الله ها و ُكتب عليكم ‌ها و قبل از تعليم اين كه چطور بايد با استفاده از حكمت يعني استدلال منطقي و كاربرد عقل،  مسائل زندگي را حل و فصل كنند؛  علاقه‌مندان به اسلام، يعني كساني كه براي درك حقيقت بسوي پيامبرمي آمدند و يا درمجامع عمومي كه تشكيل مي داد حاضر مي شدند و به سخنانش گوش مي دادند، خود را مواجه با برنامه ‌پاكسازي پيامبر مي ديدند. چون تمام تلاش پيامبر در طول سالهاي اول رسالتش اين بود كه مردم را از اعتقادات‌ شرك و بت‌پرستي پاك كند و اذهان آنها را صاف و شفاف نمايد،  تا زمينه آموختن كتاب و حكمت در وجودشان‌ فراهم گردد.&lt;br /&gt;اين سنت الله است. فطرت بشري است كه تغيير نمي‌كند. ذهن انسان بايد اول پاك شود تا مستعد و آماده براي قبول‌عقيده جديدي گردد. در كشورهاي كمونيستي مخصوصاً در چين با  سوءاستفاده از اين واقعيت كه فطري‌انسانهاست،  براي قبولاندن مرام كمونيسم،  مردم را بنام انقلاب فرهنگي مغزشوئي مي كردند. يعني كه از افكارسابق خالي‌شان مي نمودند تا ذهنشان مطالب جديد آنها را بپذيرد.  ولي البته انجام اين كارشان چون با زور وترس و شكنجه‌هاي رواني توأم بود و چون مرام كمونيست خود راهي غير طبيعي و مغاير با فطرت انساني بود؛  نمي‌توانست نتيجه‌ بخش و سازنده و با دوام باشد. بايستي از بين مي رفت كه رفت‌. ولي اسلام و دستورات الهي، چون بهترين و مناسبترين راه زندگي و جفت و جور با فطرت بشري است؛ روش پاك كردن ذهن مشركين‌ از باورهای قبلی، توسط پيامبر، سازنده بود و برقرار ماند و تا زماني كه اكثر مسلمانان دوباره بطرف انواع مختلف شرك كشانده‌ نشده بودند،  يعني تا پنج قرن شكوفائي و پيشرفتهاي شگفت‌انگيزي را نتيجه داد.&lt;br /&gt;خداوند وقتي مي خواهد در قرآن، عظمت موضوعي را متذكر انسانها شود و اهميت آن را خاطرنشان سازد به يكي يا چند تا از مظاهر طبيعي – يعني از مخلوفات خودش – قسَم ياد مي‌كند. مثلاً در سوره العصر مي فرمايد:” قسم به زمان، كه: يقيناً انسان در خسران است‌.“&lt;br /&gt;يا در سوره‌ القلم‌ مي‌فرمايد:” قسم به قلم و آنچه مي نويسند،  كه: تو به فضل پروردگارت مجنون نيستي‌.“&lt;br /&gt;تنها موردي كه در قرآن خداوند به هفت مظهر طبيعت قسم ياد كرده – و اين خود نشانه اهميّت و برتري ‌موضوع، در نزد خداوند از تمام موارد مشابه است – در مورد پاكي نفس انسان مي باشد. خداوند در سوره‌ الشمس‌ آيات 1 الي10 مي فرمايد:&lt;br /&gt;” قسم به خورشيد و روشنائي صبحگاهش‌ و قسم به ماه چون از پي آن ‌برآيد و قسم به روز كه درخشش آن را آشكارمي كند و قسم به شب كه آن رامي پوشاند و قسم به آسمان و اوكه آنرا برپا كرد و قسم به زمين و او كه آنرا بگسترد وقسم به نفس و او كه تكاملش بخشيد و سپس بديها وپرهيزگاري‌اش را به او الهام نمود، كه: هركس در پاكي آن كوشيد، رستگار شد و هركس در پليدي‌اش فروپوشيد، به تباهي نشست ..“&lt;br /&gt;به هر تقدير دستور الهي، قبول خدا بوحدانيت و بدون شريك بوده است‌. وحدانيت يعني كه هيچ‌كس و هيچ چيز جز او براي انسان كارساز نيست و هيچ كس جز او و بدون اذن او (بدون اذن او يعني بدون‌رعايت قوانين و مقررات نازل شده از طرف او) نمي‌تواند براي كسي طلب مغفرت كند و اگر هم بكند مورد قبول او  قرار نمي‌گيرد. حال مي خواهد حضرت نوح باشد و براي پسرش طلب مغفرت نمايد، هود(11): 45و46 ياحضرت ابراهيم باشد و براي پدرش آمرزش بطلبد، مريم (19): 47 و شعراء (26): 86 و توبه (9): 114 و ياحضرت محمد باشد و هفتاد مرتبه براي منافقين استغفاركند .توبه (9):80. هيچ كدام پذيرفته نيست‌. طلب مغفرت حضرت يعقوب براي‌پسرانش هم بدين دليل مفيد افتاد كه قبلاً خودشان از كارشان پشيمان شده به خطايشان اعتراف كرده بودند. يوسف(12): 91 و برادرشان يوسف – كه چنان بلائي را بسرش آورده بودند – آنها را بخشيده بود. يوسف (12) : 92 و در نزد پدر دل شكسته شان اقرار به گناه كرده و تقاضاي بخشش نموده بودند. يوسف(12): 97 يعني كه حق الله و حق‌الناس هر دو رارعايت كرده بودند تا شايستگي پيدا كرده و اذن خدا براي مغفرتشان صادر شد.&lt;br /&gt;چه خوب سعدي بزرگوار معلم خردمندمان، حق مطلب را در اين مورد ادا كرده وگفته است:&lt;br /&gt;اگرخداي نباشد زبنده اي خوشنود       شفاعت همه پيغمبران ندارد سود&lt;br /&gt;به تمام معني پاك شدن دل از هر چيز غيرخدا و با تمام وجود رسيدن به ايمان مخلصانه و قبول و باور قلبي به وحدانيت خدا،  مقدمه و پايه و اساس لازم براي آموختن قرآن و حكمت است. اينجاست كه مي توانيم دو باره ‌توجه كاملتري به همان آيه قرآن بنمائيم كه مي فرمايد:&lt;br /&gt;” همچنان كه پيامبري از خودتان برايتان فرستاديم كه آيات ما را برايتان تلاوت مي كند و شما را پاك مي نمايد و كتاب و حكمت بشما مي آموزد و آنچه را كه نمي‌دانستيد بشما ياد مي دهد“.&lt;br /&gt;اگر كسي هنوز رسوبات ذهني غيرتوحيدي از مغزش پاك نشده باشد و خدا را آن طوري كه شايسته است ‌به وحدانيت نشناخته باشد، و هنوز در عمق باورش، غير از خدا را در زندگي خود ذيمدخل بداند، نبايد انتظارداشته باشد كه اولاً عاشقانه علاقه‌اي به خواندن قرآن و تدبّر در آن پيدا نمايد. و ثانياً نبايد اميد داشته باشد كه اگر هم احياناً قرآن بخواند،  معناي آن را درك كند. زیرا خداوند در سوره واقعه (56) آيه 79 فرموده است:”جز پاك شدگان بر آن دست ندارند“ اينجاست كه هم آواز با خواجه حافظ شيرازي مي گوئيم:&lt;br /&gt;چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است‌                       بر رخ او نظر از آينه پاك انداز&lt;br /&gt;‏غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند     پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز&lt;br /&gt;برادران و خواهران عزيز، شما كه عاشقانه به دنبال درك حقيقت، به سوي قرآن آمده‌ايد. شما كه دست نياز بسوي پروردگارتان دراز كرده‌ايد تا بفهميد كجاي كارهاي زندگيتان لنگ مي زند كه آنرا اصلاح كنيد؛ توجه‌داشته باشيد كه شيطان در حضور باريتعالي بعد از اين كه بخاطر نافرمانيش از درگاه او رانده شد، چه گفت‌:&lt;br /&gt;” گفت: مرا تا روز قيامت كه برانگيخته مي شوند مهلت ده‌. فرمود: تو از مهلت يافتگاني‌. (شيطان‌) گفت: به سبب آن كه مرا به بيراهه ‌افكندي، من هم براي (فريفتن‌) آنان حتماً  بر سر صراط مستقيمِ تو  به كمينشان مي نشينم‌. و از پيش و از پس و ازچپ و از راست بر آنها مي تازم و بيشترينشان را شكرگزار نخواهي يافت‌. فرمود:  از اينجا بيرون شو،  منفور و مطرود. از كساني كه پيروي تو گزينند و از همه شما جهنم را پر خواهم كرد.“ اعراف (7) : 14 الي 18 &lt;br /&gt;ملاحظه كنيد شيطان مي گويد بر سر صراط مستقيم خدا به كمين مي نشيند. صراط مستقيم خدا همان راهي است كه مؤمنين علاقه‌مندند در آن راه پيش روند  تا رضايت خدا را جلب كنند. شيطان كاري به غيرمؤمن ندارد آنها برايش تحصيل حاصلند. در صراط مستقيم به كمين مي نشيند كه خداجويان را منحرف كند و از يكتاپرستي به راه شرك ببرد. چون مي داند كه اگر موفق شود، ديگر خدا آنها را نمي‌بخشد. نساء(4) : 48 و 116 و اگر موفق شود، آنها خود بخود از حريم الهي خارج و پيرو او مي شوند. اعراف(7) : 27و28  و در نتيجه، ديگر دعايشان مستجاب نمي‌شود و اعمالشان باطل و بهشت بر آنها حرام مي گردد. زمر(39) :64-66 و  مائده(5): 72 خداوند مي فرمايد:&lt;br /&gt;” اي فرزندان آدم شيطان شما را نفريبد.  همچنان كه پدر و مادرتان را از بهشت بيرون راند،  لباس از تنشان‌كند تا شرمگاهشان را به ايشان بنماياند. او و قبيله‌اش از جائي كه آنها را نمي‌بينيد،  شما رامي بينند. ما شياطين ‌را اولياء كساني قرار داده‌ايم كه ايمان (بوحدانيت خدا) نمي‌آورند و چون كار زشتي كنند، گويند پدران خود رانيز چنين يافته‌ايم و خدا ما را بدان فرمان داده است‌. بگو: يقيناً خدا به زشتكاري فرمان نمي‌دهد. چيزهائي‌ بخدا نسبت مي دهيد كه نمي‌دانيد“ اعراف (7) :27 و 28.&lt;br /&gt;ما بندگان خدا، اگر در كنف رحمت او نباشيم، در برابر وساوس شيطان بسيار ضعيفيم. بايد بنا بدستور حق تعالی، به مجردي كه فكري ناپسند به مغزمان خطور كرد، در همان لحظه متوجه شويم كه وسوسه شيطان است و بايد بلافاصله بگوئيم: اعوذ بالله من الشيطن الرجيم( از شيطان رانده شده بخدا پناه مي برم‌) و در دَم شيطان با تمام قدرت و اختيار، خود و وسوسه‌اش از نظرمان محو مي شود. در اين مورد خداوند مي فرمايد:&lt;br /&gt;” اگر از شيطان وسوسه‌اي به تو رسد، به خدا پناه بر. زيرا او شنوا و داناست‌. كساني كه در حقيقت از خدا پروا دارند، چون از شيطان وسوسه‌اي به آنها برسد، خدا را ياد مي كنند و در دَم بصيرت مي يابند“ . اعراف(7): 200 و 201&lt;br /&gt;در جمع بندي صحبتها بايد عرض كنم كه بعد از احساس احتياج به دانستن دستورات مستقيم و حقيقي‌الهي از قرآن، پيشنياز اول براي توفيق درك سخنان حق اين است كه با استعانت از خدا جرأت دانستن پيداكنيم‌. پيشنياز دوم اين است كه غير از خدا هرچه و هر كه را منبع قدرت يا واسطه و وسيله شفاعت نزد خدا مي‌دانيم از ذهن خود خارج نمائيم‌. يعني ذهن خود را پاك و شفاف سازيم و عبارت لااله‌الاالله (هيچ‌ معبودي جز خدا نيست) را بمعناي واقعي كلمه قبول و باور كنيم‌. پيشنياز سوم اينكه قبول و باور داشته باشيم كه قرآن حتماً و يقيناً و بدون ترديد كلام دست نخورده و حفظ شده خداست‌ و با اطمينان كامل بر صحت و اصالتش آنرا بخوانيم و آيات آنرا دقيقاً مورد تدبّر و تعقّل قرار دهيم. بدانيم كه باخواندن قرآن در واقع مُستمع سخنان خدا هستيم. يعني وقتي قرآن مي خوانيم بايد چنين احساس كنيم كه خدا به ما حرف مي زند و نتيجتاً تمام حواس خود را متمركز كنيم و مطالب را جذب نمائيم‌.&lt;br /&gt;براي اين كه اين سه پيشنياز را از دست ندهيم تا بتوانيم در اين مسافرت طولاني فرح‌انگيز و موفقيت‌آميزِ  مطالعه قرآن و تدبر در آن، از راه راست  يعني صراط مستقيم الهي منحرف نشويم و در عين حال با اغواي‌شيطان كه مي دانيم در آن راه به كمين نشسته است،  باز هم در وادي ضلالت و گمراهي نيفتيم؛ دائماً از خداوند طلب كمك كنيم كه ما را از شر وساوس شياطين انس و جن در پناه خود جاي دهد و قلبهاي ما را بعد از اين كه هدايتمان كرده، دچار تنگي و تمايل به برگشت به قهقرا ننمايد. در اين مورد دستور خودش را پيش خود زمزمه كنيم كه مي فرمايد:&lt;br /&gt;” اي صاحب اختيار ما ! پس از آن كه ما را هدايت‌كردي،  دلهايمان را دستخوش انحراف مگردان و از جانب خود،  رحمتي بر ما ارزاني دار كه يقيناً تو بخشاينده‌اي.“ آل عمران (3): 8&lt;br /&gt;بدين ترتيب پاك و طيب و طاهر و مجهز به وسائل دفاعي در برابر شيطان رجيم و قومش كه مانع اصلي ما براي رسيدن به مقصود مان هستند، به طرف خواندن قرآن و تدّبر و تعقّل در آن به منظور درك دستورات واقعي الهي‌ براي كاربُرد آنها در زندگي و برطرف كردن تمام گرفتاريهايمان پيش رويم  تا به اذن الله شاهد مقصود را به چنگ آوريم و در دنيا و آخرت رستگار شويم‌.&lt;br /&gt;                                                                        و من الله التوفيق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=1910384825840648225&amp;amp;postID=2369082705784814727#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt; - سخنراني در انجمن اسلامي مهندسين ايران : ديماه 1376&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=1910384825840648225&amp;amp;postID=2369082705784814727#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;[2]&lt;/a&gt; - امر به معروف و نهي از منكر به معناي تجسس در كار ديگران نمي تواند باشد زيرا مغاير با اصل « و لا تجسسوا» حجرات (49):12 خواهد بود و به معناي خود را قيّم مردم دانستن و تحت اين نام آنها را مجبور به انجام يا عدم انجام كاري كردن نيست. چون مغاير با اصل آزادي و مسؤليت پذيريِ فرد است كه خداوند در اين مورد حتّي به پيامبرش مي فرمايد: « ما تورا به وكالت مردم نفرستاده ايم » اسراء (17):54 و مي فرمايد: « ما تو را به حفاظت مردم نفرستاده ايم » نساء (4): 80 . امر به معروف و نهي از منكر يعني اگر كار خوبي را كسي غفلت كرده است و يا كار زشتي را اجرا مي كند، وظيفة هر مسلماني تذكّر دادن است و بس. و امروز در سطح وسيع اجتماع، اين وظيفة به عهدة ارباب جرائد گذاشته مي شود. و براي امكان اجراي آن،‌ آزادي بيان و قلم پيشنياز اولية است.  . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-2369082705784814727?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/2369082705784814727/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=2369082705784814727' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/2369082705784814727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/2369082705784814727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/1.html' title='پيشنيازهاي مطالعه قرآن و تدبّر در آن'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-5465718032140627383</id><published>2008-01-31T20:54:00.000-08:00</published><updated>2008-01-31T21:19:21.367-08:00</updated><title type='text'>چرا مسلمانان جهان همه گرفتارند ؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;3 مارچ  2002&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مجمعي ديني كه در حدود 15-16 سال قبل در ونكوور تشكيل شده بود ، رشاد خليفه - نقل به مضمون - گفت اكثر كساني كه امروز در دنيا خود را مسلمان مي دانند ، بنا به تعريف قرآن ، ُمخلصانه ُموحّد نيستند . و شايد هم ُمشرك باشند ولي خودشان نمي دانند . چون ممكن است غير از خدا ،كسان يا چيزهاي ديگري را هم بپرستند و حوائج خودرا از آنها هم بخواهند . به آنها هم متوسّل شوند و نذر ونيازشان و ِسّر و رازشان با آنها باشد . من و شما و هرمسلمان ديگري بايد خودمان را امتحان كنيم و به بينيم نكند واقعاً ما هم ُمشرك هستيم و خيال مي كنيم ُموحّديم . نكند ندانسته پيرو  شيطانيم ، ولي خيال مي كنيم پيرو قرآنيم . نكند در اشتباهيم ولي خودمان نمي دانيم . و نمي دانيم هم كه نمي دانيم . من كه سالها بود در بارة اين كه واقعاً چرا مسلمانان دنيا همه گرفتارند فكر مي كردم ، پس از شنيدن اين مطلب ، با كنجكاوي هرچه تمامتر رفتار و گفتار و كردار و باورهاي ديني خودم و نزديكانم و دوستانم را از نزديك دقيقاً مشاهده و صحّت نظرات رشاد را در بيشتر موارد ملاحظه نمودم . حال مي خواهم راهي را كه براي آزمايش شخص خودم رفتم برايتان توضيح دهم . شايد مفيد به فايده اي باشد . قبل از اين كه خود را آزمايش كنم ، لازم بود كه تعريف مشخص ِشرك و قُبح آن را از زبان قرآن بشنوم .از مطالعة‌دقيق قرآن فهميدم كه :&lt;br /&gt;1-   نزد خدا هيچ گناهي بالاتر از شرك نيست . مي فرمايد : يقيناً خداوند كساني را كه ُمشرك شوند نمي بخشد . ولي هر گناه ديگري غير از اين را به هركه بخواهد&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;[1]&lt;/a&gt; مي بخشد . هركس به خدا ِشرك آورد ، به يقين دروغي ساخته و گناه عظيمي مرتكب شده است . هركس به خدا ِشرك آورد ، گمراه شده ، آن هم در راهي بسيار پرت و دور افتاده .“ نساء (4) :48 و 116 . مي فرمايد :. . هركس براي خدا شريك قائل شود ، خدا بهشت را بر او حرام مي كند و جايگاهش آتش است “مائده (5) : 72 دقت كنيد خداوند مي فرمايد تنها گناهي را كه نمي بخشد و جايگاه ُمرتكبش را درآتش معرفي مي كند ، ِشرك است . يعني كه ِشرك در نزد او ، از لامذهبي و خدانشناسي هم بدتر است .&lt;br /&gt;2-   پيام تمام پيامبران به مردم همين بود . پيامشان اين بود كه غير از خدا معبودي نگيرند . ولي شيطان هم تمام تلاشش اين بوده است كه بني آدم را مرتكب گناهي نا بخشودني يعني ِشرك كند . در قرآن مي خوانيم (شيطان گفت) ”حال كه مرا نوميد ساختي ، در صراط مستقيمت در كمينشان مي نشينم از جلو و عقب و راست و چپ بسراغ آنها ( ابناء بشر ) مي روم و بيشترينشان را سپاسگزار نخواهي يافت “. اعراف (7) :16 و 17 صراط مستقيم يعني همان راهي كه مؤمنين مي خواهند بروند . اهميت موضوع مخصوصاً زماني بيشتر روشن مي شود كه مي بينيم خداوند به پيامبرش مي فرمايد :” اكثر مردم ايمان نمي آورند ، هرقدر هم كه تو بدان حريص باشي . و بيشتر آنها ايمان نمي آورند ، مگر اين كه ِشرك هم مي ورزند .“ يوسف(12) :103 و 106. باز مي فرمايد :” به تو و به پيامبران قبل از تو وحي شده است كه اگر ِشرك آوري ، عملت  باطل و از زيانكاران خواهي شد . بلي تنها خداي را بندگي كن و از سپاسگزاران باش “.زمر(39) :65 و 66 . نكته قابل توجه در آيات  فوق اين است كه خدا بما گوشزد مي كند كه ِشرك بلائي است خزنده ، مراقب باشيد . همان اقليّت مؤمن شده هم نمي توانند از َشرّش در امان باشند . چون اكثرشان در معرض خطر ُمشرك شدن هستند . حتي پيامبران هم بايد هميشه هوشيارانه از اين خطر بر حذر باشند .&lt;br /&gt;3-   شِرك بلائي است نا پيدا : مي فرمايد : روزي كه همه را گرد آوريم و به آنها كه شرك آورده اند بگوئيم : آنها ئي را كه خيال مي كرديد ُشركاي خدايند ، كجايند ؟ عذرشان همين است كه گويند : پروردگارا ، قسم به خدا كه ما ُمشرك نبوديم . ببين چگونه به خودشان دروغ مي گفتند و آنچه را كه پيش خود ساخته بودند ،‌ برايشان گمراهي بود . انعام (6) : 22 الي 24 . يعني درهمين دنيا بسيار امكان دارد كه شخص ندانسته و نفهميده ، در دام ِشرك بيفتد . خيال مي كند ُموحّد است ،‌ در حالي كه به تعريف قرآن ُمشرك است . ‍حال به بينيم واقعاً ِشرك چيست ، كه حتي ممكن است شخصي را ناخواسته و غافل گيرا نه مبتلا كند ؟&lt;br /&gt;4-   شِرك چيست و ُمشرك كيست ؟ بعضي مي گويند : ُمشركين زمان پيامبر كساني بودند كه خدا را قبول نداشتند و ُمجسّمه هائي را كه خودشان از سنگ ، چوب ، خمير ، يا خُرما درست كرده بودند ، خالق عالَم مي دانستند . بعضي ديگر مي گويند : نه ، اعتقاد مشركين براين بود كه روح ُمجسّمه ها و ُبتهايشان در كار خلقت آفرينش با خدا شركت داشته اند . هردوگروه مي گويند : توسّل به بزرگان و مقّربين درگاه الهي و واسطه قرار دادن آنها براي نزديكي به خدا ، نه تنها ِشرك نيست ، بلكه لازم و از جمله واجبات مسلماني است . حال اجازه دهيد تعريف ُمشركين را از زبان قرآن بشنويم . مي فرمايد :&lt;br /&gt;( اي پيامبر به ُمشركين )  بگو : چه كسي از آسمان و زمين به شما روزي مي دهد ؟ كيست كه شنوائي و بينائي مي بخشد ؟ زنده را از ُمرده و ُمرده را از زنده پديد مي آورد و امور را سامان مي دهد ؟ خواهند گفت: خدا . بگو آيا پروا نمي كنيد ؟ يس (10) : 31 . باز مي فرمايد :&lt;br /&gt;” بگو اگر مي دانيد زمين و آنچه در زمين است از آن كيست ؟ خواهند گفت : از آن خدا . بگو پس چرا پند نمي گيريد . بگو صاحب اختيار آسمانهاي هفتگانه و عرش بزرگ كيست ؟ خواهند گفت :‌ خدا . بگو پروا نمي كنيد .بگو : اگر مي دانيد هستي هر چيزي در دست كيست ؟ كيست آن كه به همه پناه مي دهد و كسي را براي پناه خود نمي خواهد ؟ خواهند گفت :‌خدا . بگو : پس چرا جادو شده ايد ؟“ مؤمنون (23) : 84 الي 89 . باز مي فرمايد :&lt;br /&gt;” آگاه باشيد كه دين خالص ( بدون ِشرك ) خاص خداست ؟ و آنان كه غير از او را به كارسازي انتخاب كرده اند (مي گويند) : ما اينها را فقط  براي تقرّب به خدا خدمت مي كنيم . خداوند در آن چه اختلاف مي كنند ، ميانشان ُحكم خواهد كرد . خداوند دروغگوي نا سپاس را هدايت نمي كند . زمر(39) : 3 . باز مي فرمايد :&lt;br /&gt;” سواي خدا چيزهائي را بندگي مي كنند كه نه ضرري به آنها مي رساند و نه نفعي برايشان دارد و مي گويند : اينها شفيعان ما نزد خدا هستند . بگو : آيا به خدا از چيزي خبر مي دهيد كه در زمين و آسمانها از آن سراغي ندارد ؟ خدا  منزه و بالاتر از آن است كه برايش شريكي بسازيد . يس (10) : 18 . باز مي فرمايد :&lt;br /&gt;” آيا سواي خدا شفيعاني اختيار كرده اند ؟ بگو : حتي اگر آن شفيعان قدرت انجام كاري نداشته باشند و چيزي نفهمند ؟ بگو :‌ شفاعت كُلاّ از آن خداست . فرمانروائي آسمانها و زمين از آن اوست . سپس همه به نزد او باز گردانده مي شويد زمر (39) :43 و 44 . باز مي فرمايد :&lt;br /&gt;” بگو ، چه كسي شما را از وحشتهاي خشكي و دريا مي رهاند . او را با تضرع وزاري مي خوانيد كه اگر ما را از اين مهلكه نجات دهد ، از سپاسگزاران خواهيم بود . بگو خداست كه شما را از آن مهلكه و از هر اندوهي مي رهاند . باز هم به او شرك مي آوريد ؟ بگو او قادر است كه از بالاي سر ، يا از زير پايتان عذابي برايتان بفرستد يا شما را گروه گروه به جان هم بيندازد و خشم و كين گروهي را به گروه ديگر بچشاند . بنگر كه آيات را چگونه گوناگون  بيان مي كنيم ، باشد كه به فهم دريابند .“ انعام ( 6) : 63 الي 65  :&lt;br /&gt;چنانكه ملاحظه مي كنيد بنا به تعريف قرآن ،‌ ُمشركين معتقد به وجود خدا به عنوان خالق همه آسمانها و زمين و صاحب هستي تمام كائنات بودند ، ولي در عين حال ُبتها ، يعني چيزهاي ديگري غيراز خدا را براي َتقرّب به ذات احديت و واسطه وشفيع قرار دادن آنها به درگاه خدا نيز قبول داشتند و آنها را تعظيم و تكريم مي كردند و از آنها طلب كمك مي نمودند خوب توجه كنيد ، آن هم توجهي دقيق به خداي مهرباني كه فرموده است :&lt;br /&gt;” ما آدمي را آفريده ايم و از وسوسه هاي نفس او آگاهيم . و از شاهرگ گردن به او نزديكتريم .“ ق (50) : 16&lt;br /&gt;” پروردگارتان گفت : مرا بخوانيد تا اجابتتان كنم . .“ غافر (40) :60  خطاب به پيامبر مي فرمايد :&lt;br /&gt;” چون  بندگانم در باره من از تو مي پرسند ، بگو : من به آنها نزديكم . دعاي دعا كننده را اجابت مي كنم . پس به نداي من پاسخ دهند و به من ايمان آورند ، تا اينكه هدايت شوند“ بقره (2) : 186 :&lt;br /&gt;نكته مهم اين كه براي اجابت دعا و هدايت دعا كننده  فقط دو شرط قائل شده است . يكي ايمان مخلصانه بخدا ( يعني دعا كننده با توجه كامل به خدا و از صميم قلب دعا كند ) و ديگر اين كه دعا كننده مطيع خدا باشد و به عبارت آيه فوق به نداي خدا پاسخ داده باشد و دستورات او را انجام داده باشد . و مي دانيم كه اولين و مهمترين دستور الهي كه تمام پيامبرانش را به همين خاطر فرستاده است ، اين كه بندگانش غير از خدا به هيچ چيز و هيچ كس ـ براي اداي حاجاتشان ـ َسر تعظيم فرود نياورند . با اعتماد كامل به نفس ،  فقط توجهشان به خدا باشد و تنها از او طلب كمك نمايند . تنها او را بندگي كنند و بس . و تنها به او توكّل داشته باشند و بس .بنابراين اگر كسي دانسته ياندانسته ُمشرك بود؛ نبايد توقع اجابت دعايش را داشته باشد .&lt;br /&gt;همانطور كه مي دانيم اولين پيام پيامبر اسلام اين بود : قولوا لا اله الا الله تفلحوا . يعني بگوئيد كه هيچ معبود و صاحب اختياري جز خدا نيست تا رهائي يابيد . رهائي از تمام خرافات و بند هاي سنتي گذشتگان ، رهائي از تمام اسارتهاي فكري ، از تمام باورهاي باطل . تا به خود خودتان بازگرديد ، ‌اعتماد به نفس پيدا كنيد ، و امكان شكوفا شدن استعدادهاي درخشان نهفته خدادادتان  فراهم شود و رستگار شويد . همانطور كه ايرانيان دوره ساساني با آمدن اسلام  از اسارت جامعه طبقاتي نجات پيدا كردند و استعدادهايشان آزاد و شكوفا شد و دانشمندان دنيا پسند – بمعناي واقعي كلمه – به دنياي متمدن آن روز عرضه كردند . همانطور كه در رنسانس ، اروپائيان خود را از ُسلطه كشيشان ُمشرك نجات دادند و ازكليساي آنها بريدند و به خداي تنها - بدون وسيله و واسطه - پيوستند . خود را از تمام بندهاي شرك آزاد نمودند و استعدادهاي نهفته شان ظاهر شد رشد كرد ، بارورگرديد و رستگار شدند .عصرفروغ اروپا ، در واقع عصر بريدن مردم از خدا و از دين خدا نبود عصر بريدن از ُبتها و باورهاي خرافي مربوط به كليسا بود عصر نجات از بندهاي اسارت آور كشيشان بود و عصر ُُموحّد شدن . گو اينكه تعداد - البته كمي -  از اعتراض كنندگانِ عليه كليسا ، مطلقاً از دين بريدند و لا مذهب شدند ؛ ولي با آن چه از قرآن آموخته ايم ، در نزد خداوند ، بدون دين بودن بمراتب بهتر از ديندار بودن ُمشرك است . و به همين دليل بود كه اروپائيان با اين كارشان يعني بعد از نجات دادن خودشان از شرك كليسا ، مستحق شدندكه خداوند نكبت و ادبار را از آنها دور كند و نعماتش را به آنها ارزاني دارد .&lt;br /&gt;رشاد خليفه – نقل به مضمون – مي گفت : من اگر فردي با هوش و نكته سنجم ، خود را در بوته آزمايش قرار مي دهم تا حقاً برايم ـ لا اقل براي خودم ـ روشن شود كه آيا بمعناي صحيح كلمه خدا پرستم ؟ آيا واقعاً موحّدم ؟ آيا غير از خدا هيچ موجود ديگري را همرديف خدا قرار نمي دهم و حوائجم را از او نمي خواهم و او را درخوب و بد زندگي خود مؤثر نميدانم ؟ براي درك اين مطلب ،‌ سردرگريبان مي كنم و بخودم مي گويم :‌ فلاني تو اول فكركن كه ُمتّهم به شرك هستي . بايد دفاع و خود را تبرئه نمائي .كلاه خود را قاضي و شخص خودت را محاكمه كن و كليه اعمال و اعتقادات خودت را زير ذره بين بگذار تا لا اقل بخودت ثابت كني كه ُمشرِك نيستي و ُموحّدي . سعي كن به  خودت راست بگوئي و چيزي را پنهان نكني ، تا شايد حقيقت را پيدا و عنداللزوم خود را اصلاح كني . &lt;br /&gt;قرآن براي روشن شدن اين امر و تشخيص بين ُمشرِك و ُموحّد ، ضوابطي كاملا گويا و متقن تعيين كرده كه هركس مي تواند  با كمك آنها اعمال و اعتقادات خود را بسنجد و اگر خداي نخواسته ُمشرك است و نمي داند ،‌ برايش روشن شود . درست همانند كسي كه از بيماري قندش كاملاً بي اطلاع است و تنها پس از آزمايشات مناسب دقيق طبي ، حقيقت برايش روشن مي شود و مي تواند خود را معالجه يا كنترل كند . اين ضوابط عبارتند از :&lt;br /&gt;ضابطه اول –  نداشتن اعتقاد به كسي يا چيزي غير از خدا (  بااصطلاح ” زيرخدا “ ) براي رفع حاجات و يا به عنوان وسيله و شفيع براي تقرب به خدا . كلاه خود را قاضي كنم كه آيا به كس يا چيزي غير از خدا به عنوان رفع حاجاتم ( حاجاتي كه معمولاً بايد فقط ازخدا خواست ) مراجعه مي كنم . نذر و نيازم را به درگاهش مي برم ؟ آيا  قبور بزرگان دين ، مانند پيغمبر ، امامها ، امامزاده ها ، سيدها ، پيرها ومرادها و چيزهائي چون سقاخانه ها ، درختان كهن و غيره را مي پرستم ؟ آيا انسانهائي زنده ، يعني بندگاني از خدا هستند كه بدين منظور مورد ستايش وپرستشم باشند ؟ پرستش بمعناي اينكه از آنها طلب كمك و مساعدت نمايم ؟ با آنها راز و نياز كنم ؟ حاجات و نذوراتم را به آنها عرضه دارم و ُمراد بطلبم ؟ و چيزهائي را كه بايد معمولاً از خدا خواست ، ‌ازآنها بخواهم ؟ و بطور خلاصه غير از خدا آنها را هم در بد وخوب زندگيم دخيل بدانم ؟ اگر جواب مثبت است ، ممكن است متاَسفانه ندانسته ُمشركم . و بايد هرچه زودتر خود را نجات دهم . آيه 18 سوره يس ( 10 ) و آيات 3 ،43 ،44  سوره زمر ( 39 ) كه قبلاً گفتم ، مؤيد اين ضابطه است .&lt;br /&gt;ضابطه دوم –  پرداختن زكات و اعتقاد به آخرت : خداوند خطاب به پيامبر مي فرمايد :&lt;br /&gt;” بگو ، من بشري همچون شما هستم . به من وحي شده كه خدايتان خدائي است يكتا . پس با استواري بدو روي آوريد و از او آمرزش بخواهيد . واي بر مشركان ، آنها كه زكات نمي دهند و به آخرت ايمان ندارند“ .فصلت (41 ) : 6.7 &lt;br /&gt;آيا من زكات مي دهم ؟ آيا به آخرت ايمان دارم ؟ درك اين كه زكات ميدهم يا نه آسان است . چون ُُمشخصاً خودم مي دانم. و اما تعيين اين كه به آخرت ايمان دارم يا نه، به اين آساني نيست. ولي با عنايت به آيه 45 سوره الزمر(39) ميتوان آن را معلوم نمود كه مي فرمايد : ” وقتي نام خدا به تنهائي ذكر شود قلوب آنهائي كه به آخرت ايمان ندارند ،‌ مشمئز مي شود . و وقتي كه نام كسان ديگري غير از خدا نيز برده شود ،‌ بشاشت به آنها دست مي دهد .“&lt;br /&gt;بنابراين من بايد به بينم آيا وقتي كه نام خدا به تنهائي برده شود، قلبم مشمئز مي شود . يعني بايد حتماً نام ديگري غير از خدا هم برده شود ،‌ تا خوشحال شوم و بشاشتي بمن دست دهد ؟ مثلاً  وقتي مي شنوم كسي مي گويد : اشهد ان لا اله الا الله  ، حتماً بايد پشت سرآن بگويد اشهد ان محمداً رسول الله ؟ يعني بردن اسم خداي تنها برايم كافي نيست و احساس كمبود مي كنم و راحت و خوشحال نيستم، و حتماً بايد بدنبالش اسم كسان ديگري غير از خدا را هم ببرند تا راحت و خوشحال شوم ؟ با اين ترتيب من مي توانم در گوشه اي تنها ، خودم را آزمايش كنم كه آيا طبق اين ضابطه به آخرت ايمان دارم و نتيجتاً يكتا پرست و ُموحّدم يا نه . شايد واقعاً از ابتدا ُمشرك بوده ام و خودم هم نمي دانستم . خيال مي كردم خدا پرستم . و حال آنكه شيطان فريبم داده و ُمشركم كرده بوده .يا از دوران كودكي اسلام را برايم چنين معرفي كرده بودند و من جاهل و غافل مانده بودم .&lt;br /&gt;مأموريت اساسي پيامبر اسلام و مأموريت اساسي تمام پيامبران خدا ، در واقع فقط همين بوده است كه بمردم بگويند هيچ كس و هيچ چيز را غير از خدا نپرستيد . حوائج خود را از هيچ كس و هيچ چيز غير از خدا نخواهيد . و از هيچ كس طلب ياري و مددكاري نكنيد . هيچ كس ، بمعناي واقعي كلمه ، هيچ كس . نه موسي ،‌ نه عيسي ، نه محمد و نه هيچ پيشواي ديني و نه هيچ صاحب منصب و يا مالك زر و زوري . فقط خدا . اگر هر كدام از اشخاص ، اشياء و غير و ذالك را جز خدا مورد ستايش قرار دهيم و حاجات خود را از آنها بخواهيم ، ندانسته در دام شيطان افتاده ايم كه به عظمت خدا قسم خورد كه همه شا ن ( اولادان آدم ) را گمراه مي كنم . سوره ص (38) : آيه 82 .&lt;br /&gt;ضابطه سوم – آيات 45 و 46 سوره اسراء (17) سوّمين ضابطه را در اختيار ما قرار مي دهند . در اين آيات خطاب به پيامبر مي فرمايد  : ” و چون قرآن را قرائت كني ، ميان تو  و آنها كه به آخرت ايمان ندارند پرده اي نامرئي قرار مي دهيم و  بر دلهايشان پرده و بر گوشهايشان  سنگيني مي نهيم ، تا آن را در نيابند . و چون درقرآن پروردگارت را به تنهائي ياد كني آنان روي گردانده گريزان شوند .“ لازمه درك معناي قرآن و فهميدن پيام خدا ، اعتقاد كامل به حتمّيت آخرت است . اين ضابطه بما مي گويد كه اگر كسي به آخرت ايمان نداشته باشد و در نتيجه ُمشرك باشد ، گرچه دكترا در ادبيات عربي داشته باشد ، قادر به درك معناي قرآن نيست . حال با توجه به اين ضابطه من مي توانم خودم را آزمايش كنم كه آيا درك و قبول قرآن برايم آسانتر است ،‌ يا درك و قبول مطالب كتابهاي ديگري كه بنام دين عرضه مي شود . آيا علاقه من به خواندن قرآن بيشتر است ، يا به خواندن كتابهائي مانند صحيح بخاري ،‌ صحيح ُمسلم ، اصول كافي ، بحارالانوار ، وسائل الشيعه ، مفاتيح الجنان و كتابهاي ديگر ديني . اگر صادقانه فهميدم كه از خواندن قرآن حتي به زبان خودم خوشم نمي آيد و فكر مي كنم از آن چيزي نمي فهمم ، امكان دارد واقعاً به آخرت ايمان ندارم و امكان دارد كه ندانسته و نخواسته ُمشركم .&lt;br /&gt;ضابطه چهارم – ترك نكردن قرآن . اين ضابطه را از آيات 27 الي 31 سوره فرقان (25) مي توان استخراج نمود كه مي فرمايد: (در روز قيامت) ” روزي كه ُمشرك دست خود به دندان گزد و گويد : اي كاش راهي همآهنگ با رسول را در پيش گرفته بودم . وآي بر من اي كاش  فلان را به دوستي نگرفته بودم . با اينكه قرآن به من رسيده بود ،‌ مرا از پيرويش باز مي داشت . و اين شيطان فرو گذارندة انسان است . و پيامبر مي گويد : پروردگارا ، قوم من ترك قرآن گفتند . و اين چنين براي هر پيامبري دشمني از ميان مجرمان قرار داديم . تنها پروردگار تو براي هدايت و ياري تو كافي است “. ترك كردن قرآن و مانع شدن مردم از دسترسي به قرآن از خصوصيات ُمشركين است .&lt;br /&gt;رشاد خليفه – نقل به مضمون – مي گفت: كساني كه پيغمبر و پيشوايان و امامان ُامّت را مي پرستند و از آنها حاجات خود را مي خواهند و قرآن را كنار مي گذارند و كتب ديگري را كه به پيامبر و ائمه نسبت داده اند ، به عنوان منابع  امور ديني مي خوانند و پيروي مي كنند ، درحقيقت دشمن پيامبر هستند . بر تاًييد اين مطلب ،آيات 112-  115 سوره انعام ( 6 ) را مي آورد كه مي فرمايد : ” و اين گونه براي هر پيامبري دشمناني از شياطين انس و جن قرار داديم كه بعضي از آنها سخناني آراسته و  فريبنده درست نموده و به يكديگر القاء كنند . اگر پروردگارت مي خواست ، چنين نمي كردند . پس آنها را با دروغشان واگذار .“&lt;br /&gt;چرا خدا خواسته است كه دشمنان پيامبر چنين سخناني بسازند و آنها را به او نسبت دهند ؟ درآيه بعد ، علّتش را مي گويد :&lt;br /&gt;” تا آنان كه به آخرت ايمان ندارند ، گوش دل بدان سپارند و مورد پسندشان قرار گيرد و هرچه در خورشان است انجام دهند .“&lt;br /&gt;مشيت ازلي خداوند در اين است كه مؤمنين و كافران را از هم جدا نمايد و سزا و جزاي مناسب دهد . خدا خواسته است اين قبيل افتراها و دروغها توسط دشمنان پيامبر ساخته شود تا كساني كه واقعاً به آخرت ايمان  ندارند جلب شوند و از مؤمنين به آخرت جدا گردند . چطور مي توان گفت كه منظور از اين سخنان آراسته و فريبنده همان منابع ديني غير از قرآن است ؟ آيه بعدي مؤيد اين معنا است :&lt;br /&gt;” آيا داوري جز خدا بجويم ؟ و حال آنكه او خدائيست كه كتابي با تفصيل برايتان ، فرستاده و اهل كتاب مي دانند كه بحق از جانب پروردگارت نازل شده است . پس از شك آورندگان مباش .“&lt;br /&gt;در حقيقت دستور الهي اين است كه غير از قرآن ، هيچ نوع مطلب و كتاب ديگري به عنوان كتاب ديني ، مورد قبول مؤمنين قرار نگيرد . و در اين مورد قرآن به دنبال آيات فوق مي فرمايد :&lt;br /&gt;”كلام پروردگارت در راستي و عدالت به حدكمال است . كلماتش تغيير نمي كند . و او شنوا و داناست .“&lt;br /&gt;اگر من واقعاً قرآن را كلام خدا مي دانم ، منطق و عقل حكم مي كند كه وقتي مي گويد قرآن مفصل و كامل است ، آن را باور نمايم و چيز ديگري را به عنوان ُمكمّل بدان نيفزايم . در اين جا بنظر مي رسد بي مناسبت نباشد كه متن آيه 19 سوره انعام  را ياد آور شوم كه خطاب به پيامبر مي فرمايد :&lt;br /&gt;” بگو گواهي چه كسي برتر و بزرگترين است . بگو خدا ، كه ميان من و شما گواه است كه اين قرآن به من وحي شده است تا شما و هركس ديگر را كه به او برسد ، هشدار دهم . آيا نظر مي دهيد كه با خدا معبودان ديگري هم هستند ؟ بگو من چنين نظري نمي دهم . بگو محققاً تنها او معبود يگانه است . و من از آنچه شما شريك او قرار مي دهيد ، بيزارم&lt;br /&gt;جوهر پيام پيامبر اكرم اين بود كه : خداي واحد ، تنها معبود و پناهگاه بشر و كتاب قرآن تنها مأخذ مطمئن عاِلم پسند به عنوان قوانين اساسي لايتغير زندگي اوست . و قبول هر نوع مأخذ وهر چيز ديگري در واقع قبول شريكاني براي خداست . و اين دقيقاً همان است -كه با تأكيد بسيار زياد در قرآن - از نظرالهي ِشرك محسوب مي شود و نا بخشودني است .&lt;br /&gt;دستورات الهي همانند دستورات كتاب طباخي است . هركس در هر گوشه اي از دنيا آن دستورات را دقيق تر اجرا كند ، غذاي بهتري نصيبش مي شود . با جلد ترمه گرفتن كتاب طباخي و يا با آب طلا نوشتن جملات آن و با بوسيدن و بالاي سر گذاشتن آن  غذاي خوب بدست كسي نمي رسد . هر جماعتي- صرفنظر از اينكه خود را داراي چه مذهبي و چه معتقداتي بداند - هرقدر معروفهاي قرآن را دانسته يا ندانسته ، با ذكر مأخذ ويا بدون ذكر مأخذ ، بهتر و دقيقتر اجرا كند ، به همان نسبت گشايش و آساني زندگي برايش بيشتر فراهم مي شود . و هرقدر منكرات&lt;br /&gt; قرآن را باز هم دانسته يا ندانسته بيشتر اجرا نمايد ، نكبت و ادبار بيشتري در زندگي همين دنيا ( كاري هم به آخرت نداريم ) نصيبش مي شود . قانونمندي الهي است كه اگر دست به آتش بزني دستت مي سوزد . گبر و مسلمان و يهودي  و نصراني و لامذهب هم كه باشي فرق نمي كند ، مي سوزد . كارهاي خوب و بد انسانها هم همين است و جز اين نيست . حساب و كتاب آخرت جداست و ما در اين مورد بحثي نمي كنيم . بايد يقيناً بدانيم كه  هيچ قوم و نژاد و طايفه اي بدان خاطر يا بخاطر صرفاً ادعاي پيرو فلان دين بودن ، نزد خدا بالاتر و يا پائين تر از ديگران نيست . تنها ِملاك ارزش و عزت هركس در نزد خدا ميزان تقوي و درستكاري اوست . ُحجرات (49) : 13&lt;br /&gt;حال مصلحين قوم و كليه دولتمردان مسؤل و علاقه مند در كشورهاي اسلامي بجاي اينكه بدبختيها و گرفتاريهاي جامعه شان را بدون ارائه هيچ دليل قانع كننده اي به گردن عمرو و زيد و يا به گردن شياطين بزرگ و كوچك و استكبار جهاني بيندازند، خوب است كُلاه خود را قاضي كنند و اولين آزمايششان روي شخص خودشان و نزديكانشان و هموطنانشان باشد ، كه آيا قبل از هر چيز ُموحّدند يا ُمشرِك . و اگر ُُموحّدند ، تا چه اندازه دستورات دست نخورده و تحريف نشدة خداوند رب جليل ، يعني قرآن را اجرا مي كنند . يقين اينكه اگر ُمخلصانه تحقيق كنند و از پروردگار عالميان طلب هدايت نمايند ، برايشان روشن مي شود . معايب را مي بينند و مي توانند خود را اصلاح كنند و مقدمه نجات مردم را از گرفتاريها فراهم آورند . من خود اين راه را رفته ام و به نتيجه رسيده ام . البته صبر ، جرأت دانستن و پيگيري لازم دارد ، كه آن را هم خداوند مهربان به خواستاران مي دهد . و من الله التوفيق&lt;br /&gt;                                                                                                                                                            &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt; -هرجا در قرآن بحثي آمده است كه اگر خدا ”بخواهد“  منظور ” قانونمندي “ خداست ـ قانوني كه آتش بسوزاند و يخ سرد كند ـ پس اگر من دستم را به آتش بزنم ”خدا“ يعني    ” قانونمندي “ او خواسته است كه دستم بسوزد . و اگر به يخ بزنم خدا خواسته است كه دستم خنك شود . همين طور است نتيجة قهري تمام كارهاي خوب و بد .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-5465718032140627383?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/5465718032140627383/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=5465718032140627383' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/5465718032140627383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/5465718032140627383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/blog-post_31.html' title='چرا مسلمانان جهان همه گرفتارند ؟'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-3747102342621124754</id><published>2008-01-19T06:18:00.000-08:00</published><updated>2008-01-21T21:51:15.794-08:00</updated><title type='text'>چرا از قرن پنجم تا كنون چراغ علم در اسلام خاموش شده؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بنام خداوند بخشندة مهربان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارچ 2004&lt;br /&gt;ونكوور – كانادا&lt;br /&gt;چرا از قرن پنجم تا كنون چراغ علم دراسلام خاموش شده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برادران و خواهران مسلمان !&lt;br /&gt;اگر واقعاً علاقه منديد بفهميد چرا جهان اسلام كه چندين قرن پرچم افتخارات دوران فروغ علم و بالندگي جهان را در دست داشت، اكنون به چنين روز فلاكت باري افتاده؛ اولين ومهمترين كاري كه شما را به درك اين موضوع نزديك مي كند، اين است كه با تحقيق دقيق علمي دريابيد كه چرا آنها در قرون اوليه چنان مشتاقانه علاقه مند به تحقيق در علوم طبيعي بودند كه نتيجتاً مي توانستند دانشمندان و علماء دنيا پسند به جامعه بشريت تحويل دهند، و چه شد كه بعد از چند قرن، چراغ علم درسرتاسر آن ديار خاموش شد كه شد كه هنوز هم در واقع خاموش است.&lt;br /&gt;تشخيص علّت اين بيماري اجتماعي لااقل به همان اندازه مُهم است كه تشخيص يك بيماري صعب العلاج توسط طبيبان حاذق به عنوان قدم اول معالجة يك شخص مريض.&lt;br /&gt;شايد با داشتن منحني زماني صعود و نزول پيشرفت علوم در جهان اسلام و تطابقشان با تغييرات و حوادثي كه در آن سالها در جامعه بوقوع پيوسته، بتوان ارتباط معني داري پيدا كردكه با كمك آن و با ملاحظه راهي كه اروپائيان رفتند، بتوان امروز راه علاجي براي عقب افتادگيهايمان بدست آورد. اين منحني را ميتوان از ملاحظة دوران حيات دانشمندان پر آوازه اي كه نامشان با عصر طلائي اسلام گره خورده است، استنتاج كرد .&lt;br /&gt;اين منحني زماني را بسازيد و ببينيد كه اكثريت قريب به اتفاق دانشمندان اسلامي صاحب نام در واقع از نيمة دوم قرن دوم يعني در حدود يك قرن ونيم بعد از ظهور اسلام پيدا شدند. و چراغ علم كم و بيش تا قرن پنجم روشن بود. پس از آن بتدريج تا قرن هفتم به خاموشي فرو رفت. چرا چنين شد؟ اين سؤالي است كه بايد پاسخي منطقي برايش پيدا كنيم.&lt;br /&gt;راهي نيست بجز اينكه قبول نماةيم تنها راه اصولي شناخته شده براي پيشرفت جامعه، طريق توسعه علم و دانش است و تنها راه امكان توسعه علم ودانش، آزادي فكركردن و آزادي تجربه كردن و آزادي توضيح و ارائة يافته ها را بديگران دادن براي برخورد عقايد و صيقل يافتن آنهاست . و اين همان راهي بود كه خداوند دستورش را در قرآن به پيامبرش داده بود .&lt;br /&gt;مسلمانان قرون اول با داشتن چنين تعليماتي بود كه به دنبال تحصيل علوم تجربي رفتند و چنان توفيقاتي بدست آوردند. چه شد كه بعد از قرن پنجم تدريجاً رونق علم افول كرد ؟ آيا اعتقادات مردم نسبت به اسلام تغيير كرد و يا موانعي از خارج دستورات قرآن را تحت الشعاع قرار داد ؟&lt;br /&gt;دكتر مهدي فرشاد درجلد اول كتاب ” تاريخ علم در ايران “ پس از شرح مبسوطي در اين باب كه چگونه هر نوع بحث و فحص علمي و فراگيري علوم غير ديني و فلسفه در مدارس حوزه خلافت، از جمله ايران ممنوع شده و فقط آموزش مطالب ديني مجاز بود،” آئين مدرسي“ (Scholasticism) را به عنوان يكي از عوامل به وجود آمدن اين تحول معرفي مي نمايد و مي نويسد: درجهان اسلام خاصه از سده هاي پنجم هجري به بعد ” آئين مدرسي“ رونق بيشتري يافت و اين رونق به تدريج به اِشراف كامل الهيات به طبيعيات انجاميد .&lt;br /&gt;جورج سارتون در تاريخ علم ، نيز ” آئين مدرسي“ را عامل افول علمي مسلمين مي داند. اما او اين آئين را مشكل كلي علم در قرون وسطي معرفي مي كند كه بر شرق وغرب يكسان سايه افكنده بود. او مي نويسد:”پيش از سده دوازدهم ميلادي(ششم هجري) يكي از گروههاي شرق و غرب ، يعني مسلمانان به طور چشمگيري برتر از ديگران بودند. يعني مسلمانان در پيشاپيش بشريت قرار داشتند. از سده دوازدهم ببعد،‌ به تدريج رجحان به دنياي لاتين( غرب ) منتقل شد. ولي اين جريان تا . . . سده شانزدهم ميلادي كامل نشد . . .پس از آن، علم درغرب با گامهاي بلند شروع به رشد كرد، در حالي كه تمدن شرق در حال وقفه ماند، يا حتي رو به زوال گذاشت. اختلافات حركت دو نوع تمدن شرقي وغربي، پس از آن . . . بطور روز افزوني افزايش يافت. چندانكه پس از اندك زماني مقايسة ميان آن دو سودي نداشت . . . حال بگوئيد كه اين جدائي چگونه آغاز شد ؟. . . توضيح آن بسيار ساده است. مردم شرق و غرب در معرض بزرگ ” آئين مدرسي“ قرار گرفتند. مردم غرب از آن به در آمدند. ولي شرقيان شكست خوردند. مردم غرب پس از رنسانس علاج رهائي از ” آئين مدرسي“ را يافتند. يگانه علاج، يعني روش تجربي را. اما مردم شرق آن را نيافتند، يا آن را كاملاً نشناختند، يا از پذيرفتنش غفلت كردند. خواننده كنجكاو ممكن است باز بپرسد : چرا مردم شرق علاج را نيافتند ؟(سارتون ادامه مي دهد): ”پاسخ دادن به آن غير ممكن است“&lt;br /&gt;ولي كار شما جواناني كه بدنبال يافتن علت واقعي خاموشي چراغ علم در جهان اسلام هستيد، در حقيقت همين است كه اين غيرممكن را، ممكن سازيد. از آنجا كه هر معلولي حتماً علتي دارد، بايد تمركز را بر پيدا كردن همان علّت قرار داد. و بنظر نمي رسد كه آن هم اگر فرضاً مشكل باشد، غير ممكن هم باشد. اطلاعاتي كه ممكن است بتواند ما را در اين زمينه كمك كند، عبارتند از:&lt;br /&gt;امروز با كشفيات شبكه رياضي در قرآن، از نظر علمي هم، برايمان ثابت مي شود كه قرآن كلام خداست. و بنابراين با اطمينان خاطر به آياتش به عنوان حقايق محض مي نگريم. و آنها را خارج از قضاوتهاي ارزشي كه اطميناني به حقيقت بودنشان نداريم، به حساب مي آوريم و از آنها به عنوان راهنما استفاده مي كنيم.&lt;br /&gt;غربيها با پيدايش رنسانس و غلبة خردگرائي و تجربه گرائي موفق شدند از ” آئين مدرسي“ خود را نجات دهند.&lt;br /&gt;” آئين مدرسي“ يعني كه تمام مسائل زندگي مردم بايد توسط شارحين و مفسّرين دين حل و فصل شود و راه حلها بايد ازآن كانال بگذرند و غير از آن گناه است. يا به عبارت ديگر نه تنها كاربرد تجربه و عقل مطلقاً نمي تواند راهگشا باشد، كه گناه هم هست و نبايد اجازه داده شود. به همين علت در ” آئين مدرسي“ ، دگر انديشان عقلگرا را به راحتي ميتوان زنديق و كافر شمرد و تكفير كرد و مهدور الدمشان دانست.&lt;br /&gt;رنسانس اروپا در واقع چيزي نبود جز اين كه مردم خود را از زير يوغ كليسائيان كه خودشان را واسطه بين مردم و خدا مي دانستند وعملاً مجري و پاسدار” آئين مدرسي“ بودند، نجات دادند و گفتند: ما مي خواهيم خودمان خدايمان را بدون واسطه بپرستيم. در حقيقت به تعبير قرآن خود را از بندهاي اسارت آور شرك خلاص كردند و موحًد شدند. و طبق وعدة رب جليل، بركات الهي برايشان نازل شد. يعني استعدادهاي خدادادشان فرصت شكوفا شدن پيداكردند. به دنبال كسب علم و دانش رفتند. و نتيجتاً پشت سرهم موفق به اكتشافات و اختراعات زيادي شدند؛ تا به امروز كه اينجا رسيده اند و شاهديم .&lt;br /&gt;افراد دقيق در طول حيات خود متوجه شده اند كه وقتي هرانساني در هرجائي، احساس بي كسي نمايد و قبول كند كه غير از خدا هيچ ياوري ندارد؛ و قدرت و سيستمي هم در جامعه نيست كه آزادي فكر كردن و عمل كردن را از او بگيرد؛ به خودِ خودش بر مي گردد و كارهائي را كه هيچ وقت تصورش را نمي كرد كه قادر به انجامش باشد، انجام مي دهد.” احتياج مادر اختراع است“، حقاً معني پيدا مي كند .كشورهاي غربي در طول جنگهاي بين الملل، كه شديداً احساس احتياج مي كردند، بيشترين اختراعات و ابداعات را بدست آوردند. اكثر مردان و زنان خود ساخته ،كساني بودند كه اجباراً خود شان فكرمي كردند و خودشان راه حلهاي زندگي را پيدا نموده، مشكلاتشان را بر طرف مي ساختند. و در غياب قدرتهاي بازدارنده، استعدادهايشان جوانه مي زد، رشد مي كرد و شكوفا مي شد.&lt;br /&gt;- اروپائيان از وقتي كه مسيحي شده بودند، ظاهراً هيچگاه از شِرك خلاصي نيافته و نتيجتاً در ظلمت مانده و استعدادهايشان ناشكفته به گور مي رفت. بعد از رنسانس و نجات از تسلط كشيشان و به عبارت قرآن نجات از شِرك و ايجاد امكان غلبه خردگرائي و تجربه گرائي بود كه توفيق ُموحّد شدن و نتايج قانونمندانه آن را كه بروز استعدادهاي خدا دادشان بود، پيدا كردند. و چون آن را با تقلّا و كوشش زياد بدست آورده بودند، قدرش را شناختند و رهايش نكردند. در واقع مصداق آيه زير را پيدا كردند كه مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«. . يقيناً خداوند آنچه را مربوط به هر قومي است دگرگون نكند تا آن قوم خود دگرگون شوند. . » رعد(13) : 11&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسلمانان – طبق اطلاعي كه داريم – از نيمه دوم قرن دوم تا قرن پنجم هجري ( قرنهاي هشتم تا يازدهم ميلادي ) كه اروپائيان اعصار ظلمت را مي گذراندند، با استفاده از نعمت آزادي – تحت تعليمات قرآنِ تنها – و دوري از شرك يعني قبول توحيد، توانسته بودند نه تنها از لحاظ اقتصادي و گذران زندگي بلكه از جهات علمي هم سرآمد جهانيان آن روز باشند. افول آنها از قرن پنجم ببعد شروع شد و تدريجاً سير نزولي داشت تا قرن هفتم كه چراغ علم در بينشان بطور كلي خاموش شد.&lt;br /&gt;بنا براين كار مُحقق ما اين است كه بفهمد چه عامل يا عواملي باعث شدند كه مسلمانان از اوج ترقيات علمي تدريجاً افول كنند و ساقط شوند و در حضيض ذلت افتاده، همانجا باقي بمانند. آيا عكس جريان رنسانس اروپا در بين مسلمانان پيش آمد؟ يعني مسلمانان ابتدا موحّد بودند و در نتيجه، امكان شكوفاشدن استعدادهايشان فراهم بود و بعد ُمشرك و از رشد بازنگه داشته شدند ؟ اگر چنين بوده است، كي بوده و چرا شده و اينكه اگر واقعاً چنين بوده است، آيا راه علاجي دارد؟ آيا ميتوان اميدوار بود كه رنسانسي در جهان اسلام پا بگيرد و مسلمانان از شرك ببرند و دو باره موحّد شوند و همانند اروپائيانِ دوران رنسانس، خود را از” آئين مدرسي“ نجات دهند. يعني كه ازجزميت ببرند و به خردگرائي و تجربه گرائي روي آورند و شايد بدين ترتيب به عصرطلائي قرون اوليه اسلام برگردند؟&lt;br /&gt;مورّخ انگليسي ”رِنان“ مؤلف اثر معروف ” تاريخ علم كمبريج“ مي نويسد: ” فاتحان مسلمان،‌ با همة شور مذهبي و تعاليم اخلاقي غالباً سختگيرانة خود، در برابر فرهنگهاي بومي مفتوحات خويش نسبتاً بردبار بودند. از اين رو دربارهائي كه بر پا داشتند شاهد آميزش چشمگير هنرها و معارف بومي با اساليب عربي اسلام بود. به اين شكل، آنان علاوه بر چيزهاي ديگر، علم يونانيان را از شهرهاي هلني ( فتوحات مسلمين در منطقه مديترانه ) و فرهنگ ايرانيان را از شهرهاي ساساني به ارث بردند“&lt;br /&gt;با تشويقي كه قرآن، مؤمنين را به تدبّر و تفكّر واداشته؛ ( نساء/ 4 :82، مؤمنون/ 23 :8 ، انعام/ 6 :50 ، روم/ 30 : 8 ، آل عمران / 3 : 191 ) با مثالهائي كه در مورد تحقيق و پيگيري با كاربرد استدلال منطقي براي شناخت خدا از ابراهيم به نمايش گذاشته؛ ( انعام/6 : 76 – 79 ) با طرح سؤالاتي كه ابراهيم با جسارت هرچه تمامتر از خدا در مورد اثبات زنده شدن مردگان در روز قيامت نموده كه نه تنها او را توبيخ نكرده، بلكه به سؤالش پاسخ مثبت داده و راهنمائيش نموده ( بقره/ 2 : 260 ) و علاوه بر همه، او را به دوستي خود برگزيده؛ و لقب” خليل الله“ ( دوست خدا ) به او داده: ( نساء/4 : 125 ) و مآلاً اورا سرمشق نيكوئي براي مسلمانان معرفي كرده:(ممتحنه / 60 : 4 )؛ پيروان قرآن تكليف خود را مي دانستند كه آزاديخواهي و آزاد انديشي و عقلگرائي و تجربه گرائي و شجاعانه بدنبال كشف حقيقت رفتن و حتي در اين مورد هركسي را، حتي خدا را به زيرسؤال بردن، نه تنها قوياً مورد تأييد الهي است، كه خلاف آن گناه است. چون خداوند مخلوقش را مي شناسد، آزاديِ او را مي خواهد، تا استعدادهائي كه به او داده شده، رشد كند و بارور گردد و امكان خليفگي خدا و خدمت در راه تكامل برايش فراهم شود .و عيناً به همين خاطر بوده است كه فرموده است : « همة‌ گناهان را اگر بخواهد مي بخشد ولي شِرك را نمي بخشد.» ( نساء/4: 48 و 116)&lt;br /&gt;نتيجة‌ قهري شرك يعني كه شخص ُمشرك ُمتكي بديگراني غير از خدا بار آيد و از استعدادهاي خدادادش بي خبر، آنها را رها و بيمصرف سازد و نتيجتاً آن موجودي را كه خداوند آفريده، از شكل بيندازد.&lt;br /&gt;در قرون اوليه براي مسلمانان، قرآن راهنما بود و حكمت ( كاربرد عقل و استدلال منطقي) دستورالعمل و ابزار تحقيق. واز اين جهت استعدادهايشان شكوفا شد و نردبان ترقي را سريعاً بالا رفتند. چيزي بنام حديث پيامبر، آن هم با تحكم و زور حكومت، در كنار و همسنگ قرآن نبود كه تمام امور زندگي – حتي نحوة خوردن و خوابيدن و . . . – را برايشان ديكته كند و قدرت تفكر، تعقّل و اعتماد به نفس را از آنها بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس چه شد كه چنين شد ؟&lt;br /&gt;تاريخ به ما مي گويد كه در زمان حيات پيامبر احاديثي از قول ايشان نقل وروايت مي كردند كه اساسي نداشت. بطوري كه آن حضرت در صدد تكذيب برآمد و در يك خطابه عمومي پيدايش كذّابين و وضّاعين را اعلام فرمود. آن گاه براي اينكه معياري محكم و مشخص معرفي نمايد؛ قرآن را معيار صحّت و سقم احاديث منقوله و منسوبه به خودش قرار داد ” پيغمبر فرمود كه جز قرآن چيزي از من نقل مكنيد، و اگر كسي بجز قرآن چيزي از من ضبط كرده است ، آن را محو نمايد.“ ” محمد صلي الله عليه و آله فرمود كه پس از من چيزي از من ننويسيد. و هركس كه جز قرآن چيزي از من نوشته باشد آن را محو كند“ پس از پيامبر، تمام خلفاي مسلمين ( از جمله حضرت علي درمقام خلافت ) اكيداً قدغن كرده بودند كه احاديث پيامبر بصورت مكتوب در نيايد و اين قدغن تا حدود صد سال توسط تمام خلفا، بطور جدّي حفظ شد و هيچكدام اجازه مكتوب شدن چيزي را بنام حديث ندادند. تا درخلافت عمربن عبدالعزيز(99 – 101) هجري و توسط او بود كه اين قدغن بر داشته شد. واز آن ببعد بود كه حديث نويسي شروع شد. با وجود بر اين تا مدتها، قبول كتب حديث به عنوان چيزي در رديف قرآن مقبوليت عامه پيدا نكرد. مخصوصاً هيچكدام از فقها وعلماي جامعه آن را نپذيرفتند. ولي به هر حال نطفه اوليه نهادينه شدن حديث به عنوان مأخذ معتبر ديني، توسط خليفه وقت، منعقد گرديد و اين باعث شد كه حديث نويسان زيادي در طول چندين قرن تدريجاً پيدا شوند ( لغتنامة معروف دهخدا اسامي 2400 نفر از آنها را در 600 صفحه لغتنامة خود نوشته است) يقيناً مي بايستي مسلمانان در انتظار اثرات مخرّب امري كه خلاف قرآن و خلاف دستور پيامبر وخلاف عملكرد خلفاي راشدين و خلفاي ديگر تا يكصد سال انجام شده بود، باشند.&lt;br /&gt;در اين زمينه نكته جالب اين است كه امامان شيعه كلاً در طول مدت 220 سال – يعني از شهادت حضرت علي، تا در گذشت امام حسن عسكري امام يازدهم – هيچكدام بدنبال نوشتن كتاب حديث و يا حتي تشويق ديگران به نوشتن آن نبودند و براي حل و فصل امور مسلمين، مانند پيامبر، از قرآن و از حكمت يعني درك معقول خودشان استفاده مي كردند. و همينطور بود روش كار فقها و پيشوايان اهل تسنن،‌ يعني تمام هفت فقيه مشهور قبل از دورة پيشوايان و چهار فقيه پيشوا اين يازده نفركه بين سالهاي 94 تا 241 هجري درگذشتند، هيچكدام مبادرت به نوشتن كتاب حديث ننمودند. كليه كتابهاي حديث اهل سنت، بعد از فوت رهبران مذاهب چهارگانه شان وكتابهاي حديث شيعيان تماماً بعد از وفات امام يازدهم به رشته تحرير درآمده و محتملاً امامان شيعه و فقهاي اهل تسنن به تبعيت از دستور اكيد كليه خلفاي بعد از پيامبر بوده كه از نوشتن حديث خودداري مي كردند. و با اينكه عمربن عبدالعزيز خليفه اموي قدغن حديث نويسي را برداشت، معذالك تأليف كتابهاي حديث معروف موجود در بين اهل تسنن بنام صحاح سته ( شش صحيح ) يك قرن و نيم بعد يعني بين سالهاي 256 تا 303 هجري در طول 47 سال بود. و كتابهاي معروف حديث شيعيان كه چهار كتاب حديث است و سه جامع حديثي از سال 329 تا 1190 هجري، يعني در طول 861 سال نوشته شدند. و اما چه شد كه حديث نويسي عملاً باب شد و قدرت يافت؟&lt;br /&gt;در دوران حكومت بني اميّه برخلاف دستور اكيد قرآن ( حجرات / 49 : 13 ) و بخاطر تعصّبي كه نسبت به عرب در برابر عجم و قبيله قريش در برابر ساير قبائل عرب داشتند، در دستگاه خلافت و حكومت، ”غير خودي“ را راه نمي دادند. و بدين علت نا رضايتي عمومي و مشكلات سياسي روز بروز بيشتر مي شد. و در نهايت، مخالفين آنان موفق شدند با كمك ناراضيان قريش، پس از يك دوره جنگهاي داخلي، بني اميّه را از قدرت بركنار نمايند و در سال 132 هجري، خاندان بني عباس را كه شاخه اي از مخالفين بني اميّه درون قبيله قريش بودند، به قدرت برسانند.&lt;br /&gt;ولي هنوز حديث نتوانسته بود جاي قرآن را بگيرد. يعني كه تعليمات قرآن: دستورات كتاب و كاربُرد حكمت در همه شؤن مردم و امور حكومت اجرا مي شد. به زبان قرآن مردم موّحد بودند و بُتي در كنار دستورات الهي نتراشيده بودند و نتيجتاً نزول بركات صاحب اختيار جهانيان ادامه داشت.&lt;br /&gt;منصورخليفه عباسي ( 158-136) در سال 144 دستورداد تا در كنار دجله در 30 كيلومتري شمال تيسفون پايتخت امپراطوري ساسانيان، قصري ساخته شود و پايتخت اسلام را از دمشق به اين شهر جديد يعني بغداد منتقل نمود. اين انتقال تحولات جديدي را نيز به همراه داشت. از همه مهمتر باز شدن پاي ايرانيان به دستگاه حكومت بود. عباسيان از ايرانيان كه تجربيات زيادي در كشور داري داشتند، استفاده كردند. خاندان اشرافي ومعروف ايراني برامكه به همراه صدها كاتب، صاحب ديوان، اديب، دبير، استاد، طبيب و عالِم مديريت و سازماندهي دستگاه بني عباس را به دست خود گرفتند. دستورات قرآن مبني برآزادي عقيده و مسؤليت پذيري فرد، هنوز بر كُلّ جامعه و نهايتاً بر دولتمردان حاكم بود. اين موضوع وضعيت فرهنگي ــ اجتماعي خاصّي به بغداد داد. اتكاء بني عباس به مسلمانان غير عرب در روياروئي با بني اميّه باعث شده بود كه مليّتهاي ديگر به مركز قدرت راه يابند. همراه با سياستمداران، دانشمندان و متفكرين مختلفي نيز از چهار گوشة امپراطوري گستردة‌ اسلام در آن جمع شده بودند كه در ميان آنها بعضاً يهودي، مسيحي، زرتشتي و حتي دهري (‌ ماترياليست ) بودند. در چنين فضاي آزادي بود كه عصر طلائي اسلام شروع به رشد نمود.&lt;br /&gt;عربي زبان رسمي امپراطوري شد و منابع علمي آن روز جهان به آن زبان ترجمه شد و در اختيار دانشمندان و علاقه مندان قرار گرفت. اولين حركت نهضت ترجمه در زمان منصور به وجود آمد. ابن خلدون مي نويسد: ” ابوجعفر منصور نزد ملك روم كس فرستاد تا كتب تعاليم مترجمه را براي وي بفرستد . اوكتاب اقليدس و بعض كتب طبيعيات را فرستاد. مسلمين آنها را خواندند و از مطالب آنها آگاهي يافتند و به اطلاع از ما بقي اين كتب و علوم راغب شدند“. ولي موج گسترده توجه به علم و نهضت ترجمه در زمان مأمون ( 198 – 218 ) به وجود آمد. صفا مي نويسد: ” در نتيجه نهضتي كه به همت مأمون در تمدن اسلامي ايجاد شد، كتب متعددي در منطق، فلسفه، نجوم، رياضيات، طب، ادب وسياست از يوناني و پهلوي و هندي وسرياني و نبطي به زبان عربي نقل شد و مبدأ تمام تحقيقات مسلمين در علوم مختلف قرار گرفت. علاقه مأمون به ترجمه و نقل علوم به درجه اي بود كه مثلاً به حُنين بن اسحاق . . . در ازاء هر كتابي كه از يوناني نقل مي كرد ، هموزن آن زر مي داد“ در بيست سال حكومت مأمون گسترش علوم به نحو سريعي ادامه يافت و عصر طلائي اسلام شكل گرفت. در زمان دو خليفه بعدي : المعتصم ( 218 – 227 ) و الواثق ( 227 – 232 ) روال علمي با سرعتي كمتر ولي ادامه يافت. و اما منحني رونق علمي جهان اسلام از نيمه دوم قرن سوم با به قدرت رسيدن المتوكّل ( 232 – 247 ) شروع به افول نمود كه تا امروز هم كمر راست نكرده است.&lt;br /&gt;سؤال بزرگ اين است كه المتوكّل چه كرد كه چنين زهري را وارد كالبد علمي مسلمانان نمود كه تا امروز هنوز از مسموميت آن خلاص نشده است. مسعودي مورخ اهل سنت در مروج الذهب مي نويسد :”چون خلافت به المتوكل رسيد امر به ترك نظر و مباحثه در جَدَل و ترك اعتقاداتي كه در ايام معتصم و واثق بر آن بودند كرد. و مردم را به تسليم و تقليد فرمان داد و شيوخ محدّثين ( علماء حديث ) را بتحديث و اظهار سنت و جماعت خواند. او كه ميلي عظيم نسبت به اهل سنت و حديث داشت، مخالفت را با اهل نظر آغاز نمود. متوكّل با عقيدت مأمون و معتصم و واثق مخالفت كرد و جدال و مناظره در آراء را ممنوع ساخت و هركه را بدين كار دست زد مجازات نمود و امر به تقليد داد و روايت و حديث را آشكار كرد . اكنون سؤال كاملاً منطقي كه مي تواند مطرح باشد اينكه آيا فقط جابجائي در قدرت و سليقه هاي فردي خلفا سبب شد كه منصور و مأمون چنان توفيقاتي در گسترش علم درجهان اسلام داشته باشند و متوكّل و جانشينانش در عكس آن مسير گام بردارند ؟ آيا دركنار حكومت هيچ جريان ديگري نبود كه بخواهد و بتواند جلوگيري از اين تغيير فعاليتهاي علمي بنمايد ؟ آيا اگر جامعه و افكار عمومي آمادگي قبول اقدامات منصور و مأمون را نمي داشت، صرف خواستن خلفا چنين توفيقاتي را نصيبشان مي كرد و همچنين اگر وجدان اجتماع آمادگي اقدامات متوكّل را نيافته بود، او مي توانست يكباره چنين كار انقلابي حادّي را عليه طبقه علماء و دانشمندان و بطور كلي خردگرايان عملي سازد ؟ وبعد از او هم جانشينانش همان راه را با شدت بيشتري ادامه دهند؟&lt;br /&gt;جامعه شناسان معتقدند تازماني كه هر نوع عقيده اي، خوب يا بد، در بين مردم جا نيفتد وجزء باورهاي عمومي و وجدان عامه در نيايد، و جامعه آمادگي قبول آنها را پيدا نكند، نميتوان انتظار داشت كه توده هاي مردم پذيراي آن باشند و اگر حكومتها قبل از آمادگي مردم بخواهند چنين كاري را پياده كنند، قادر نيستند و اگر هم متوسل به زور شوند، دوامي ندارد.&lt;br /&gt;ويليام جيمز روانشناس آمريكائي مي گويد: راه ورسم حكومتها نمي تواند راه و روش توده هاي مردم را عوض كند.&lt;br /&gt;در مقوله صعود و نزول خرد گرائي در جهان اسلام و اطلاعاتي كه از جزئيات تاريخي آن دوره داريم، به نظر مي رسد كه نطفة خرد ستيزي و قشري گري توسط عمر بن عبدالعزيز در پايان قرن اول هجري بنام خليفه مسلمين به صورت برداشتن قدغن از مكتوب كردن حديث منعقد شد و تدريجاً رشد كرد. حديث سازي و حديث نويسي باب شد و در مدت يك قرن ونيم حديثهاي جعلي فراواني ببازار آمد. و چون اكثراًً توأم با حكايات و قصه هاي جالبي بود، جاذب مي نمود و در بين توده هاي مردم خريداران زيادي پيدا كرد. و همگام با ازدياد آنها، عقل گرائي فروكش نمود و زمينه اقدام متوكّل را در جامعه فراهم ساخت. هنجاري كه در جامعه، توده هاي مردم را علاقه مند به احاديث نمود، همان احاديثي بود كه مي توانست جوابگوي تمام سؤالاتشان باشد و آنها را از تعقل و تفكر كه معمولاً زحمت دارد، خلاص مي كرد. همين طرز تفكر عامّه بر دستگاه حكومتي اثر گذاشت. اقدامات حادّ متوكل – در واقع – نمايندة افكار عمومي توده هاي كثيري از مردم بود. آنهائي كه مي خواستند با پيروي از احساساتشان كه تابع حالت كودكيِ شخصيتشان بود، خود را از شرّ عقل گرايان نجات دهند و بدنبال هوي و هوس بروند. آن چه مسلم است يك شبه و با سرعت نميتوان به چنان نتايج مخرّبي رسيد . تصادفي نيست كه مي بينيم اولين كتاب رسمي حديث اهل سنت بنام صحيح بخاري در همان سالهائي بيرون مي آيد كه متوكّل چنان شداد و غلاظ عليه علم و خرد گرائي قدّاره را از رو بسته بود .&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn18" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn18" name="_ftnref18"&gt;&lt;/a&gt; اقدامات متوكّل را از اين نظر نماينده افكار عمومي و جو ساخته شده سنواتي معرفي مي كنم كه با بيرون رفتن او از ميدان قدرت، همچنان خردستيزي ادامه يافت و شديدتر هم شد. چرا ؟ چون زمينه فكري آن را عمربن عبدالعزيز از يك قرن و نيم پيش آماده كرده بود. شجرة خبيثه اي بود كه روز بروز تنومند تر شد و با اقدامات خواجه نظام الملك در تأسيس مدارس نظاميه و رواج سفت و سخت قصه هائي راست و دروغ كه بنام رفتار و گفتار و كردار پيامبر تحت عنوان حديث و سنت به صورت كتاب در آمده بود – كه همه بايد تقليد مي كردند – از يك طرف و از طرف ديگر شديداً تحت فشار قراردادن پيروان عقل وحكمت، باعث شد كه سنت گرائي” نهادينه“ شود. يعني درست عكس جريان رنسانس اروپا در جهان اسلام پياده گردد.&lt;br /&gt;مي بينيم كه قرآن به عنوان چراغ راهنماي بشريت و ارائه دهندة قوانين طبيعي انسان ها، در اين مورد مي فرمايد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« زيرا خدا نعمتي را كه به قومي ارزاني داشته است دگرگون نسازد ، تا آن قوم خود دگرگون شوند. و خدا شنوا و داناست» انفال(8) :53&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در عصر طلائي، جامعة اسلامي درهاي خود را بر روي دانشمندان غير مسلمان بازنموده و بغداد ملجأ و پناهگاهي شده بود براي خيل دانشمندان، فلاسفه و اطبائي كه تحقيقات و انديشه هايشان كليسائيان را غضبناك مي كرد و در زادگاه خود امنيت نداشتند. اكنون اين روند معكوس گرديد.&lt;br /&gt;ذبيح الله صفا مي نويسد: ( تأكيد از من است) « زيانهائي كه جلوگيري از بحث و نظر و اعتقاد بتسليم و تقليد بر انديشه بحاث مسلمين كه تازه در حال تكوين و ترقي بود ، وارد آورد بيشمار و از همه آنها سخت تر آنست كه با ظهور اين دسته در ميان مسلمين، مخالفت با علم و علماء و عناد با تأمل و تدبر در امور علمي و تحقيق در حقايق و انتقاد آراء علماي سلف، آغاز شد . . . سبب عمدة ضعف تفكر و تفضيل نقل بر عقل و تقليد بدون اجتهاد و تمسك به نصوص بدون تعمق در مقاصد آن و بغض و كراهيت نسبت به فلسفه و اجزاء آن و در آوردن متفكرين در شمار ملحدين و زنادقه گرديد . اينها نتايجي بود كه بعد از اختناق اعتزال بر عقلهاي مسلمين چيره گرديد و آنچه در كتب بود برآنچه در عقل محترم است، برتري يافت و بهمين سبب عاِلمي كه از نصوص دينيه و لغويه مطالب بسيار در حفظ داشت، بر عالِمي كه قليل الحفظ و كثيرالتفكر بود رجحان يافت و عالِم مقلًد از عالِم مجتهد برتر شمرده شد. و اكرام محدث وفقيه بر بزرگداشت فيلسوف و متفكر فزوني يافت. و در نتيجه فلسفه و ساير علوم عقلي روز بروز از رونق و رواج افتاد. تا بجائي كه نظائر محمدبن زكريا ( رازي ) و ابوريحان ( بيروني ) و ابونصر ( فارابي ) و ابوعلي( سينا ) حكم سيمرغ و كيميا يافتند و جاي شخصيتهاي بارز طب و طبيعيات و رياضييات و منطق و الهيات را فقها و محدثين ومفسّرين و متكلمين اشعري و كرامي و جز آن گرفتند.»&lt;br /&gt;- آزادي شخصيت :نحل(16) :36 ، نساء (4 ) :45 ، عنكبوت (29 ) : 22 ، آزادي عقيده : انعام (6) : 107 ، زمر (39) : 41 ، يونس ( 10 ) : 99 ، مائده ( 5 ) : 92 آزادي بيان : بقره ( 2 ) : 260 ، مائده ( 5 ) : 112 الي 115 . آل عمران (3 ) : 104 ،110 ، 114 آزادي در انتخاب محل سكونت : نساء ( 4 ) : 97 الي 100 آزادي در معاملات : نساء ( 4 ) : 29 .&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;&lt;/a&gt;نقل قول از زيبا كلام صادق ، ما چگونه ما شديم : صفحه 209 -[2]&lt;br /&gt;- سارتون ، تاريخ علم : صفحه 61 و 62 نقل از زيبا كلام ، همان كتاب صفحه 209&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref4" name="_ftn4"&gt;&lt;/a&gt;4- رنان ، صفحه 282 نقل از زيبا كلام صفحه 219&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn5" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref5" name="_ftn5"&gt;&lt;/a&gt;5 - مطهري مرتضي، خدمات متقابل اسلام وايران ، چاپ اول : صفحه 656&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn6" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref6" name="_ftn6"&gt;&lt;/a&gt;6- شجاع الدين شفا توضيح المسائل ص 146 نقل از صحيح مسلم&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn7" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref7" name="_ftn7"&gt;&lt;/a&gt;7- همان مأخذ ص 146 نقل از شيخ صدوق ابن بابويه در خصا ل&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn8" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref8" name="_ftn8"&gt;&lt;/a&gt;- علامه طباطبائي، قرآن در اسلام ، صفحه96 [8]&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn9" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref9" name="_ftn9"&gt;&lt;/a&gt;9- ممكن است شخص كنجكاوي بپرسد چرا كار عمربن عبدالعزيز كه در واقع آزاد سازي نوشتن حديث بوده است ، در اينجا تقيح شده . در پاسخ بايد گفت : خداوند كه خالق بشر و از خلقيات ما كاملاً آگاه است تنها گناهي را كه نمي بخشد، شرك است . ( نساء/4 :48و 116 ) و مكتوب كردن حديث در كنار قرآن ، تحت عنوان ” كمك براي درك بهتر دستورات الهي“ عيناً كار همان مشركيني است كه بتهايشان را براي تقرب به درگاه الهي مي خواندند . در حالي كه دستور اكيد الهي به از بين بردن بتهاست و ابراهيم و محمد راكه هر دو بت شكن بودند ، به عنوان سرمشق نيكو براي مسلمين معرفي كرده. شخص پيامبر كه مكتوب كردن حديث و سنت را قدغن نمود و تمام خلفاي مسلمين پس از پيامبر كه اين قدغن را حفظ كر دند، به همين علت اساسي بوده است كه بت يا بتهائي در كنار قرآن تراشيده نشود.&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn10" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref10" name="_ftn10"&gt;&lt;/a&gt;10 - شفا ، توضيح المسائل ص 139&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn11" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref11" name="_ftn11"&gt;[11]&lt;/a&gt; - مطهري مرتضي، خدمات متفابل اسلام و ايران ص 677 ( سعيدبن مسيب : متوفي سال 91 هجري ، ابوبكر بن . . . بن مخزومي : متوفي سال 94 ، سليمان بن يسار : متوفي 94 هجري ، عروة بن زبير : متوفي سال 94 ، عبيدالله بن . . . بن مسعود : متوفي سال 98 ، خارجة بن . . . .انصاري : متوفي سال 99 ، خارجة بن . . .بن ثابت انصاري : متوفي سال 99 و قاسم بن . . . بن ابي بكر : متوفي سالهاي بين 100 و 110 هجري )&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn12" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref12" name="_ftn12"&gt;[12]&lt;/a&gt; - همان مأخذ ، ص 680 ( ابوحنيفه : متوفي سال 150 هجري ، مالك بن انس : متوفي سال 204 ، محمد بن ادريس شافعي : متوفي سال 204 و احمد بن حنبل : متوفي سال 241 )&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn13" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref13" name="_ftn13"&gt;&lt;/a&gt;13- زيبا كلام : صفحه 215&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn14" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref14" name="_ftn14"&gt;&lt;/a&gt;14- صفا ذبيح الله ، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي ، چاپ چهارم :‌ص 40 نقل از زيبا كلام ص 220&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn15" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref15" name="_ftn15"&gt;&lt;/a&gt;- صفا ص 45 نقل از زيبا كلام ص 220[15]&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn16" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref16" name="_ftn16"&gt;&lt;/a&gt;16 - نقل از صفا صفحه 134 نقل از زيباكلام صفحه222&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn17" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref17" name="_ftn17"&gt;[17]&lt;/a&gt; - عيناً جريان چپگرائي و نقاضت با سرمايه داري كه بعد از شهريور 20 در ايران بطور گسترده اي همه جا پيش رفت و وارد وجدان جامعه شد . آن چنان كه در ذهن دستگاه شاه ، به عنوان : ”سوسياليسم مظهر عدالتخواهي“ ظاهر شد و در ذهن دولتمردان حكومت اسلامي بنام ”جامعه بي طبقة توحيدي“ اثر گذاشت . بطوريكه عليرغم اصول باورهائي كه موقعيت و مقام اجتماعي خودشان بر آن نهاده شده بود ، با زور املاك مالكين را از آنها گرفتند و كارخانه هاي خصوصي و منازل و مستغلات تعداد زيادي از مردم را مصادره كردند .&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn18" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref18" name="_ftn18"&gt;[18]&lt;/a&gt; - دوران خلافت المتوكل سالهاي 232 – 247و وفات محمدبن اسماعيل بخاري مؤلف” صحيح بخاري“ سال 256 است .&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn19" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref19" name="_ftn19"&gt;&lt;/a&gt;- صفا ، صفحه 136 نقل از زيبا كلام صفحه 252[19]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-3747102342621124754?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/3747102342621124754/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=3747102342621124754' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/3747102342621124754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/3747102342621124754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/blog-post_19.html' title='چرا از قرن پنجم تا كنون چراغ علم در اسلام خاموش شده؟'/><author><name>alimizadi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14734053048958513522</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-6996266517824342410</id><published>2008-01-11T22:57:00.000-08:00</published><updated>2008-01-11T22:58:23.570-08:00</updated><title type='text'>جامعة مدني؟ يقيناً حياتش در قصاص كردن است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بنام خداوند بخشندة مهربان&lt;br /&gt;25 فوريه 2007&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواخر خرداد ماهِ شيراز بود. پاسي از شب گذشته نسيم ملايم مطبوعي مي وزيد. در كنار استخري كه فوّاره هاي زيادي از حاشية‌ شمالي اش آب را با صدائي آرام بخش در استخر مي ريخت، با چند نفر نشسته منتظر بوديم كه مهماندار رستورانِ هتل ، غذائي را كه سفارش كرده بوديم برايمان بياورد.&lt;br /&gt;در كنار دستمان گلدانهاي بزرگ گل كاغذي با رنگهاي طلائي و قرمز و بنفش و سفيد  و بوته هاي گل محبوبه با آن عطر دلاويزشان محيط واقعاً دلپذيري ساخته بودند.&lt;br /&gt;طبق معمول بحث ما از اوضاع روز شروع و به دستورات اجتماعي اسلام عموماً و قرآن خصوصاً كشانده شد. در جمعمان يكي از قضات جوان بسيار دقيق و موشكاف و شجاع و علاقه مند به درك حقيقت، گفت: به نظر مي رسد در اين عصر بعضي از دستورات الهي كه در قرآن آمده كاربُردي ندارد. مثلاً آية قصاص كه مي فرمايد: « اي خردمندان براي شما در قصاص كردن حيات است»  براي دنياي امروز كه شاهد آن هستيم  در بسياري از كشورهاي پيشرفته مثل سويس كه مطلقاً بين مردم جنگ و دعوائي نيست ؛  چه كمكي به ايجاد آسايش بيشتر آنها و حيات آنها مي تواند بكند ؟ در حالي كه متأسفانه مي بينيم وجود چنين آيه اي در قرآن باعث شده است كه بعضي از مقدسين ما  بگويند: بايد در جامعه هميشه وضعي باشد كه لزوم اجراي اين آيه كه قاطعانه به مؤمنين ابلاغ گرديده است ، احساس شود. و اضافه مي كنندكه ما نبايد هيچگاه در فكر ايجاد جامعه اي باشيم كه در آن جنگ و دعوا و قتل و ضرب و جرح نباشد و در نتيجه مَحمِلي براي كاربُرد اين دستور ”مقرّرشده“ ( كُتِبَ عَلَيكُم ) الهي در دست نداشته باشيم.&lt;br /&gt;من گفتم: دستورات خداوند در قرآن براي تمام مردم جهان و براي هميشه است. يعني مادامي كه ابناء بشر روي اين كُرة خاكي زندگي مي كنند.&lt;br /&gt;در همين عصر كه ظاهراً توجه بيشتري به حقوق بشر شده و به قول شما در بعضي از كشورها سالهاست كه يك مورد قتل و يا تجاوز به حقوق ديگري پيش نيامده ، ولي سراغ داريم كه درجنگلهاي آمازون هنوز انسانهائي هستند كه به صورت طبيعي يعني به همان فرم كمون هاي اوليه زندگي مي كنند و در بسياري از كشورهاي ديگر جهان ، مردم در مراحل كمي بالاتر و بالاتر قرار دارند تا جماعاتي مثل كشورهاي اسكانديناوي و سويس كه به حدّ اعلاي امروزي از جهت حفظ حقوق يكديگر رسيده اند و آن طور كه به ما گفته شده: دعوا و نزاعي بينشان نيست. اگر آيات مربوط به قصاص، به عبارت جنابعالي، در اين عصر در بعضي از كشورهاي پيشرفته كاربُردي نداشته باشد ولي در اكثر كشورهاي موجود جهان و قبائل و جماعات مختلف انسانها كاربُرد دارد.&lt;br /&gt;آن شب حرف ما دراين موضوع به همين جا خاتمه پيداكرد و وارد مباحث ديگر شديم. ولي بعداً روي اين مطلب فكر كردم و به ساير آيات مربوطه مراجعه و دقّت بيشتري نمودم و به نتايج جالبي رسيدم كه ذيلاً عرض مي كنم. در آيات مربوط به قصاص مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اي كساني كه ايمان آورده ايد در بارة كشتگان برشما قصاص مُقرّرشد (كُتِبَ عَليكُم). آزاد در برابر آزاد  و  بنده در برابر بنده و  زن در برابر زن. پس هركس كه از جانب برادر خود عفو گردد، بايد با خشنودي از پي اداي خونبها برود و آن را به وجهي نيكو بدو بپردازد. اين حكم تخفيف و رحمتي است از جانب پروردگارتان و هركه از آن سر باز زند ، برايش عذاب درد آوري است. اي خردمندان براي شما در قصاص كردن حيات است . باشد كه از خدا پروا كنيد.» بقره (2) :178و 179&lt;br /&gt;اين دو آيه كه خطاب به مؤمنين با تأكيد كُتِبَ عَليكُم ( برشما مُقرّر شده است) ابلاغ گرديده و خطاب به خردمندان جامعه يعني كساني كه در كارهايشان عقل را به كار مي برند و در واقع معمولاً راهنماي توده هاي مردم براي متمدن شدن هستند ؛ فرموده است كه براي شما (كه پيشقراول متمدن كردن مردم هستيد) در قصاص كردن حيات است، معلوم مي شود موضوعي است بسيار مهم و كاملاً قابل تأمل.&lt;br /&gt;در جاي ديگر مي بينيم كه مي فرمايد:&lt;br /&gt;« و (‌در تورات)  بر آنان مقرر داشتيم كه نفس در برابر نفس و چشم در برابر چشم و بيني در برابر بيني و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان و هر زخمي را قصاصي است و هركه از قصاص در گذرد، گناهش را كفّاره اي خواهد بود و هركه به آنچه خدا نازل كرده است حكم نكند از ستمكاران است » مائده (5): 45  و باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;« . . . .  پس هركس بر شما تعدّي كند ، به همان اندازة‌ تعدّي اش بر او تعدّي كنيد و از خدا پروا نمائيد و بدانيد كه او با پرهيزكاران است » بقره (2): 194&lt;br /&gt; نكاتي در اين آيات جلب توجه مرا كرد كه تا آن موقع در ظرف چهل سال گذشته كه با قرآن محشور بودم نكرده بود. و آن اينكه قصاص را به معناي عامّ و وسيعتري نگاه كنم و استنباطات زير را از كُلّ آيات مربوط به قصاص در نظر داشته باشم.&lt;br /&gt;1- قصاص بر مؤمنين ”مقرر“ شده است . يعني كه حتماً مؤمنين خود را به اجرايش مكلّف بدانند و آن را خيلي جدّي بگيرند و اطمينان داشته باشند كه  بدان بي توجهي نشود.&lt;br /&gt;2- حدّ يَقِفي براي قصاص داشته باشند. آزاد در برابر آزاد ، بنده در برابر بنده ، زن در برابر زن ، چشم در برابر چشم و بيني و گوش و دندان در برابرش فقط بيني و گوش ودندان. نه زيادتر . و عبارت ”هركس به شما تعدي كند به همان اندازة تعدي اش بر او تعدي كنيد“ همه يعني كه بيش از آنچه بشما زيان رسيده به دنبال تلافي و قصاص دلخواه خود نباشيد كه دلتان خنك شود. اگر كسي دندان شما را شكسته در پي قتل او نباشيد. اگر كسي شخصي از شما را كُشته و يا به اسارت گرفته؛ در پي كُشتن خود و كسان و قبيله اش و غارت خاندانش و نابودي كامل خانه و آشيانة‌ زن و فرزندانش و همانند آنچه امروز شاهد اقدامات صهيونيست هاي اسرائيل در لبنان  هستيم ، نباشيد كه به عنوان قصاص دو نفر از سربازانشان كه متجاوزاً وارد خاك لبنان شده و توسط چريكهاي حزب الله اسير شده بودند؛ مردم بيگناه لبنان ، زن و مرد و پير و جوان را نكُشيد و تمام آباديها را بمباران و با خاك يكسان ننمائيد.  براي همان قصاصي كه به شما تكليف شده و حيات شما در آن درج شده حدّي قائل باشيد كه فقط مقابله به مثل است.&lt;br /&gt;3- در عين حال اگر از گناه گناهكاري كه از كردة‌ خود پشيمان شده درگذريد در نزد خدا ارجح است و آن را تخفيفي از نظر خداوند به حساب آوريد. چون كفّاره اي بر گناهتان به حساب خواهد آمد.&lt;br /&gt;4- نكته اي كه فكر مي كنم از نظر حفظ حيات جامعة متمدن بيش از نكات فوق اهميّت دارد؛ مضمون آيه 179 سورة بقره و خطاب به خردمندان است . خردمندان كه معمولاً گروه كوچكي هستند از جامعه و سرمشق و الگوئي براي توده هاي مردم . به آنها  فرموده  است :&lt;br /&gt;5- « اي خردمندان ( اي كساني كه هميشه به دنبال حقايق در جستجو هستيد و ممكن است با توجه به دلائل منطقي و شهود عيني فكر كنيد كه در جوامع پيشرفته كه خود از طريق كاربُرد عقل پي به حقوق بشر برده، متمدن شده و تجاوز به يكديگر نمي كنند؛ وجود اين قانون كاربُردي ندارد، ولي مطمئن باشيد كه باز هم)  براي شما در قصاص كردن حيات است.  باشد كه پرهيزكار شويد » يعني كه لزوم آن را درك نمائيد و اجرايش را مُهم بشماريد.&lt;br /&gt;عنايت خاصّ به اين نكات و توجه دقيق به آنچه ضامن بقاي جوامع متمدن و مترقي امروز و نگه داشتن آنها در راه صواب و احترام به حقوق يكديگر بوده است ، ما را رهنمون مي شود كه در همان كشورهاي پيشرفته ـ كه دوست عزيز ما كه به عبارت قرآن از خردمندان جامعه هستند و بدان توجه كرده بودند ـ‌ براي حفظ حقوق آحاد افراد جوامعشان قوانين ومقرراتي وضع كرده و قاطعانه آنها را اجرا مي نمايند . من با حضور در بين توده هاي مردم آمريكا و كانادا در سي وچند سال گذشته و توجه خاصّ به نحوة رفتار و كردار و گفتار آنها – براي مقايسه با آنِ خودمان – به كرّات ديدم كه در آنجا اگر كسي مرتكب تخلّفي كوچك يا بزرگ شود،‌ هيچ گونه اغماض و گذشتي به او نمي كنند. و فرهنگ جامعه يعني خواسته و باور عمومي بر اين است كه قصاص يعني تنبيه متخلف را خيلي جدّي بگيرند . اگر كسي در رانندگي تخلفي كرد يا در پرداخت ماليات كوتاهي نمود و يا حتي درجلوگيري از رسيدن ضرر وزيان به ديگران غفلتي از خود نشان داد ؛ مثلاً فلان شخص كف مغازه اش را زياد لغزنده و صيقلي كرد كه باعث زمين خوردن مردم شد؛ يا كسي مال ديگري را هر قدر كوچك، دزديد؛  بدون كوچكترين اغماض يا تبعيضي تنبيه لازم – از پيش مُعيّن و اعلام شده – در موردش اجرا مي گردد. يعني قصاص را واقعاً به عنوان عامل اصلي براي حفظ حيات جامعة مدني خود لازم مي دانند و قوياً اجرا مي كنند.&lt;br /&gt;در كُروالِس اورگن در نيمة‌ اول سالهاي هفتاد ميلادي كه دانشجو بودم از ايرانيان شنيدم : يكي از هموطنان كه دانشجوي دكترا بود براي مدتها از كتابفروشي دانشگاه بتدريج تعداد قابل ملاحظه اي كتاب بدون پرداخت پول برمي دارد و به منزل مي برد. بعداً پيش وجدان خود نا راحت شده و كليّة كتابها را به كتابفروشي بر مي گرداند و با معذرت خواهي جريان را مي گويد. ولي متصديان مربوطه ضمن تشكراز آوردن كتابها مي گويند: با كمال تأسف طبق قانون مجبوريم شما را به پليس معرفي كنيم و اقدامات شما را كُلاً توضيح دهيم. اجازة خروج از مغازه را به او نمي دهند و بدست پليسش مي سپارند.&lt;br /&gt;در آنجا دولتها كه به نمايندگي افكار عمومي ضامن و حافظ امنيت و اجراي قوانين هستند، در موارد ضروري از خرج كردن ميليونها دلار براي حفظ حقِ كسي كه در اصل مبلغ كمي بيش نبوده است؛ چنانچه صاحب حق مايل باشد و پيگيري كند ، به عنوان ”حفظ اصول“ كوتاهي نمي نمايند و نتيجة‌ حاصله اش ايجاد و حفظ امنيّت اطمينان بخش در جامعه شان است كه پيشنياز حتمي استقرار و دوام تمدن وپيشرفتهاي اقتصادي و رفاهي آنهاست. و خداوند در اين مورد ما را يادآور شده ، فرموده است :&lt;br /&gt;« خدا قريه اي ( منطقة آبادي) را مَثَل مي زند كه امنيّت اطمينان بخش داشت و روزي اش فراوان و گوارا از هرجا مي رسيد. امّا كُفران نعمتهاي خدا كردند ( امنيّت اطمينان بخش را از بين بردند) خدا هم به كيفر اعمالشان ، طعم گرسنگي و ترس را به آنها چشانيد. » نحل (16) : 112&lt;br /&gt;در كشوري كه هر صاحب زوري و بيش از همه بعضي از دولتمردان و مؤسسات وابسته مثل شهرداريها و ادارات برق و آب و تلفن و غيره با سوء‌ استفاده از قدرت دولتيشان  به حقوق شهروندان تجاوز مي كنند و حتي به كرّات ديده مي شود كه احكام صادره از دادگاهها را اجرا نكرده چون كاغذ باطله اي بي ارزش به گوشه اي مي اندازند و در كمال بي پروائي بنام مصلحت و حمايت از بيوه زنان و پيرمردان، يا بهانه هاي ديگر از اجراي عدالت جلوگيري مي نمايند و يا دلشان به حال متخلف و مُجرمي چون مثلاً كم پول است و يا با گريه و زاري التماس مي كند ، مي سوزد و يا تحت عنوان جلوگيري از تنش هاي احتمالي در اجتماع ، متجاوزين را رها مي نمايند؛ بدين ترتيب دانسته يا نادانسته خود باعث اشاعة زورگوئي و تجاوز به مال و ناموس و حيثيّت ديگران در جامعه مي شوند و  تخلفات كوچك و بزرگ رانندگان و عابرين پياده نسبت به يكديگر  و دروغگوئي و كلاهبرداري و آدم ربائي و بسياري ديگر از مفاسد اجتماعي .همگاني مي شود. و تدريجاً قانون جنگل به معناي واقعي كلمه در بين مردم حاكم مي گردد و مآلاً ديگر اثري از حيات جامعة‌ مدني نخواهد بود. يعني كه همه از دست يكديگر در عذاب و نا امني و ترس بسر مي برند كه نتيجه قهري و ملموس اجتماعي اش نبودن امنيت سرمايه گذاري و فرار سرمايه ها و مغزها از جامعه و ركود اقتصادي و بيكاريِ فراوان وگسترش تمام توالي فسادش مي شود.&lt;br /&gt;اين جاست كه واقعاً بايد با تمام وجود بگوئيم : تبارك الله احسن الخالقين و احسن الحاكمين كه فرموده است :&lt;br /&gt;‌« اي خردمندان براي شما در قصاص كردن حيات است . باشد كه پرهيزكار شويد»&lt;br /&gt;و اين دستور همين امروز و در همين عصرِ مدنيّت هم در همه جاي دنيا – صرفنظر از ميزان پيشرفتهاي اجتماعي شان – در قبيله اي آفريقائي ، در خانواده اي روستائي ، در شهرهاي معمور جهان ، در كشورهاي بزرگ يا كوچك و حتي در سطح بين المللي معني دار است و كاربُرد مؤثر و درخشان دارد.&lt;br /&gt;و اين جاست كه مقام و موقعيّت مُعظّم دستگاه قضا در همة‌ جماعات متمدن روشن مي شود. آنجا كه  قضات يقيناً مي توانند با آزادي كامل و بدون ترس از مقامات بالاتر با قدرت و اطمينان هرچه بيشتر اجراكنندة‌ اين دستور الهي كه خواست تمام مؤمنين است ، باشند كه مي فرمايد:&lt;br /&gt;« اي كساني كه ايمان آورده ايد به عدالت فرمانروا باشيد و براي خدا شهادت دهيد، هر چند به زيان خود يا پدر و مادر يا خويشاوندان شما ـ چه غني  و چه فقير ـ بوده باشد. زيرا خدا به آن دو سزاوارتر است. پس از هواي نفس پيروي نكنيد تا از شهادت حق عدول نمائيد. اگر آن را تحريف  يا از آن اِعراض كنيد ، خدا به هر چه مي كنيد آگاه است. » نساء (4): 135 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-6996266517824342410?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/6996266517824342410/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=6996266517824342410' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/6996266517824342410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/6996266517824342410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/blog-post_11.html' title='جامعة مدني؟ يقيناً حياتش در قصاص كردن است'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-4356643411222609784</id><published>2008-01-10T23:15:00.000-08:00</published><updated>2008-01-10T23:16:08.415-08:00</updated><title type='text'>چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 5</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;زكات پاك كنندة جامعه از ناهنجاريهاي اقتصادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از اطمينان كامل به اين كه قرآن تنها منبع اصيل و دست نخورده و حقاً كلام الهي است كه در اختيار ابناء بشر براي فهميدن دستورات و راهنمائيِ خالقشان است، برآن شدم كه با توجّه كامل به آيات و مقايسة دستورات الهي با آنچه قبلاً بنام دستورات اسلامي به من تعليم داده شده بود، مسلمانيِ خود را آزمايش و در صورت نياز اصلاح كنم.&lt;br /&gt;بعد از تأكيد بر حفظ وحدت مسلمين و دوري از شرك كه قبلاً اهميّت آنها را از نظر الهي نمي دانستم، نكاتي در بارة‌ نماز خواندن در قرآن ديدم كه برايم كاملاً تازگي داشت و قبلاً درباره شان صحبت كردم و امّا&lt;br /&gt;يكي ديگر از موضوعات بسيار مُهمّي كه در قرآن ذكر و انجامش تأكيد شده زكات است.&lt;br /&gt;به خود گفتم من كه مي خواهم مسلمان خوبي باشم و دستورات خدا را اجرا نمايم در موضوع زكات چه كنم؟ دركتاب خدا كه با صراحت انواع مواد زكوي و مقدار آن مشخص نشده، ولي مي دانم كه خداوند توسط پيامبرش دو چيز به مسلمانان آموخته است: يكي«كتاب» كه همان قرآن است و ديگري « حكمت». قرآن كه قاطعانه پاسخي به سؤالم نمي دهد. آيا مي توانم از «حكمت » در اين باره كمك بگيرم؟&lt;br /&gt;معناي حكمت چيست؟&lt;br /&gt;در كتاب لغت ” اَلمُنجَد“ معناي ”حكمت“را ، چنين توضيح مي دهد :&lt;br /&gt;” اَلكَلام المُوافِقَ اَلحَق -  صَوابُ الاَمرِ وَ سَدادُه “ ( سخني كه موافق با حق باشد . شناخت امور، شناختي كه از استحكام برخوردار است )&lt;br /&gt;شنيده ام كه مرحوم مطهري ،”حكمت“ ( يعني راه رسيدن به« سخني كه موافق با حق باشد» ) را همان      ” استدلال منطقي“ مي دانست كه در واقع راه علمي رسيدن به حقيقت است. همان طريقي كه دانشمندان در قبول و يا ردّ نظريات مختلف براي شناخت حقيقت و جوهر هر موضوعي دردانشگاه ها ومؤسسات تحقيقاتي دنبال مي كنند .&lt;br /&gt;كاربُرد « حكمت» براي درك حقيقت كه بعد از قرآن در اختيار مسلمانان قرارگرفته حُكم مي كند كه برويم و ببينم پيامبر در اين مورد چه دستور داده است&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;[1]&lt;/a&gt; . با مراجعه به فقه شيعه و فقه اهل سنت معلوم  مي شود كه در زمان پيامبر زكات تنها به 9 ماده تعلق مي گرفته: از زراعت ، گندم و جو ؛ از باغداري، كشمش و خرما؛ از دامداري، گاو وگوسفند وشتر؛ و از تجارت، طلا ونقره.&lt;br /&gt;در اينجا نكتة‌ قابل توجه اين كه اگر رويّة پيامبر را در اين مورد بصورت شكلي بپذيريم، مشكل ما حل نمي شود. چون توليدات و كارهاي پولساز امروزخيلي بيش از 9 مادّة‌ زكوي زمان پيامبر است. كما اين كه به همين خاطر، مشكل زكات در جهان اسلام حل نشده و دولتها آن را رها كرده و با اقتباس از غرب روش ماليات را پيش گرفته اند. و اما اگر به محتوا وگوهر روش ايشان توجه كنيم و آيات قرآن را در اين مورد ملاك اساسي قرار دهيم كاربُرد « حكمت» مي تواند راهگشا باشد. چطور؟ مي دانيم كه قرآن فرموده است: &lt;br /&gt;”صدقات‌ براي‌ فقيران‌ و مسكينان‌ (عاجزان‌ و زمين گيران‌) و متصدّيان‌ ادارة‌ صدقات‌ و تأليف‌ قلوب‌ و آزادي‌ بندگان‌ و بدهكاران‌  و در راه‌ خدا و به‌ راه‌ ماندگان‌ فرض‌ و حكم‌ خداست‌، كه‌ خدا آگاه‌ و داناست‌.“ توبه (9) : 60&lt;br /&gt;صدقه‌ كه‌ به‌ زكات‌ِ الزامي تفسير شده‌ است‌، موارد مصرفش‌ از آية‌ فوق استنتاج‌ مي‌شود كه در حكومتي‌ اسلامي‌ از طريق‌ بيت‌المال‌ وصول‌ و توزيع‌ مي‌گردد .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بيت‌المال‌&lt;br /&gt;بيت‌المال‌ - در حكومت‌ اسلامي - مؤسّسه‌اي‌ است دولتي‌ كه‌ تمام‌ وجوهات‌ شرعي‌ را وصول‌ مي‌كند و آن‌ را به‌ مصارف‌ مربوط‌ مي‌رساند. در غيبت‌ چنين‌ حكومتي‌، وظيفة‌ مسلمانان‌ است كه‌ با پرداخت‌ مستقيم‌ زكات‌ به‌ مستحقّان‌ آن‌ و يا به‌ اشخاص‌ مورد اعتمادي‌ كه‌ آن‌ را به‌ مصارف‌ واقعي‌ برسانند، دِين‌ خود را در قبال‌ دستور الهي‌ ادا نمايند.&lt;br /&gt;در اسلام‌ جامعه‌ موظّف‌ است‌ حدّاقل‌ قابل‌ قبول‌ زندگي‌ را براي‌ همة‌ افراد از طريق‌ مزد كارشان‌ و يا از طريق‌ پرداخت‌ زكات‌ و يا تركيبي‌ از مزد و زكات‌ تأمين‌ نمايد، بدين‌ معني‌ كه‌ در وهلة‌ اوّل‌ هر كس‌ از طريق‌ كار و كوشش‌ تحصيل‌ معاش‌ و رفع‌ نياز نمايد و حتي پرداخت كنندة‌ زكات باشد. و اگر با وجود كار كردن‌، درآمدش‌ كمتر از احتياجاتش‌ بود، يعني‌ فقير بود، كمبود را از بيت‌المال‌ بگيرد و امّا اگر كسي‌ بود كه‌ مطلقاً درآمد نداشت‌ و قدرت‌ كار كردن‌ هم‌ نداشت‌، يعني‌ مسكين‌ بود، بيت‌المال‌ موظّف‌ است موردي رسيدگي نموده ، تمام‌ مخارجش‌ را بپردازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پويائي زكات‌&lt;br /&gt;قبول‌ جهاني‌ و ابدي‌ بودن‌ دستورهاي‌ اسلام‌ تأكيدي‌ است‌ بر اينكه‌ مكانيزم‌ زكات‌ بايد عملاً قادر باشد در تمام‌ اجتماعات‌ و در همة‌ زمانها و مكانها احتياجات‌ عمومي‌ مردم‌ را برطرف‌ كند. اگر احياناً با پيشرفت‌ اجتماع‌ و بالا رفتن‌ قدرت‌ توليدي‌ مردم‌ بعضي‌ از نيازهاي‌ اجتماعي‌ تقليل‌ يافت‌ ـ مثلاً در اجتماع‌ فقير نبود ـ نرخ‌ زكات‌ و يا انواع‌ موادّ زكوي‌ به‌ ميزان لازم‌ كم‌ شود تا امكان‌ ذخيره‌ و در نتيجه‌ سرمايه‌گذاري‌ در عمران‌ و توسعة‌ بيشتر فراهم‌ گردد، و اگر فرضاً به‌ عللي مانند جنگ و خشكسالي‌ احتياجات‌ عمومي‌ مردم‌ زيادتر شود و تعداد زيادتري زير خط فقر روند، نرخ‌ تعيين‌ شدة ميزان‌ زكات‌ و يا انواع‌ موادّ زكوي‌ زيادتر گردد. بدين‌ ترتيب‌، چون‌ مقدار زكات‌ وصولي‌ بر حسب‌ نيازهاي جامعه‌ براي‌ مصارف‌ هشتگانة‌ صدقات‌ در اجتماعات‌ مختلف‌ و در زمانهاي‌ مختلف‌ متفاوت‌ است‌، لذا نرخ‌ زكات‌ و انواع‌ موادّ زكوي‌ بايد سيّال‌، ديناميك‌ و متغّير باشد و در هر عصر با محاسبة اقتصاددانان مسلمان تعيين‌ و اعلام‌ گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پويائي نصاب‌&lt;br /&gt;در اقتصاد بسيار پيچيدة‌ جهان‌ امروز، با وجود تنوّع‌ توليدات‌ و توجّه‌ به‌ اينكه‌ افراد بسيار زيادي‌ از مردم‌ هستند كه‌ رأساً مولّد گندم‌ و خرما و ساير موادّ نه گانة‌ زكوي‌ نيستند كه‌ نصابشان‌ مشخّص‌ باشد بلكه‌ در هر كار توليدي‌ و خدماتي‌ كه‌ مشغول‌ باشند سهم‌ خود را با تراضي‌ و توافقي‌ كه‌ نموده‌اند به‌ صورت‌ نقد مي‌گيرند و يا در چندين‌ كار مختلف‌ شركت‌ كرده‌، از هر كدام‌ بخش‌ كوچكي‌ از كّل‌ كار را انجام‌ مي‌دهند كه‌ در نتيجه‌ معلوم‌ نيست‌ و شايد مطلقاً قابل‌ محاسبه‌ نباشد كه‌ چقدر از محصولات‌ متنوّع‌ توليدي‌ مربوط‌ به‌ كار آنهاست‌ و بدين‌ خاطر با استفاده‌ از اصل‌ رضايت‌ سهم‌ خود را به‌ صورت‌ مزد و حقوق‌ دريافت‌ مي‌دارند،  شايد راه‌ عملي‌ تعيين‌ نصاب‌ اين‌ باشد كه‌ همانند خط فقر:” ميزان‌ پول‌ لازم‌ براي‌ رفع‌ احياجات‌ اوّلية‌ سالانة‌ هر فرد را در اجتماع‌ مورد بحث‌ و در آن‌ دوره‌ از زمان‌ مشخّص‌ كنيم‌ و آن‌ را مرز احتياج‌ يا اقّل‌ نصاب‌ زكات‌ بناميم‌.“&lt;br /&gt;با توجّه‌ به‌ متغّير بودن‌ ” احتياجات‌“ افراد در ازمنه‌ و اجتماعات‌ مختلف‌، اين‌ نصاب‌ پويا و ديناميك‌ است‌ و مي‌تواند هر سال‌ يا هر چند سال‌ يك‌ بار براي‌ هر منطقه‌ تعيين‌ و اعلام‌ شود. كساني‌ كه‌ درآمدشان‌ از اين‌ حّد پايين‌تر است‌ مابه‌التّفاوت‌ را از بيت‌المال‌ بگيرند و آنهايي‌ كه‌ درآمدشان‌ تا چنين‌ حدّي‌ است‌، از پرداخت‌ زكات‌ معاف‌ باشند و چيزي‌ هم‌ نگيرند و براي‌ صاحبان درآمد بالاتر، بسته‌ به‌ اينكه‌ از چه‌ نوع‌ فعّاليتها و در برابر صرف‌ چه‌ مقدار كار درآمدهاي‌ اضافي‌ داشته‌اند، نصابهاي‌ متناسب‌ برقرار گردد تا بدين‌ ترتيب‌ فقر و مسكنت‌ از بين‌ برود، كار زيادتر تشويق‌ شود، توليدات‌ بالا رود و جامعة‌ اسلامي‌ با دستيابي‌ به‌ رفاه‌ و قدرت‌، هم‌ امكان‌ خدمت‌ در مسير كمال‌ و آباداني بيشتر در زمين را پيدا كند هود(11):61 ، هم آمادگي بيشتر براي دفاع در برابر‌ دشمنان‌ خدا و خود داشته باشد انفال(8):60  و هم باپيداكردن قدرت مالي بيشتر،‌ حُرّيت‌ و آزادي‌اش‌ از گزند تسلّط‌ حكومتهاي‌ جابر تقديري‌ در امان‌ بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمانت‌ اجراي‌ وصول‌ زكات‌&lt;br /&gt;مطلب‌ ديگري‌ كه‌ بايد تكليفش‌ روشن‌ شود اين‌ كه‌ چون‌ پرداخت‌ زكات‌ مثل‌ اداي‌ صلات‌ (نماز) امري‌ است‌ واجب‌، تكليف‌ مردم‌ و حكومت‌ در قبال‌ اشخاص‌ متمرّد و ترك‌ كنندة‌ اين‌ فريضه‌ چيست‌؟ به‌ عبارت‌ ديگر، آيا همان‌طور كه‌ اگر كسي‌ مثلاً در نماز جماعت‌ شركت‌ نكرد و حتّي‌ اگر كسي‌ مطلقاً نماز نخواند، حكومت‌ اسلامي‌ و يا مسلمانان‌ نمي‌توانند او را مجبور كنند و فقط‌ با اجراي‌ احكام‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر مي‌توانند به‌ او تذّكر دهند، در مورد كساني‌ هم‌ كه‌ زكات‌ نمي‌پردازند، به‌ همان‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر اكتفا مي‌شود؟ و اگر چنين‌ است‌ و ضابطة‌ ديگري‌ وجود ندارد، در اجتماعاتي‌ كه‌ مردم‌ زكات‌ واجب‌ را پرداخت‌ نكنند و پول‌ كافي‌ جمع‌ نشود، چطور مي‌توان‌ اعتباري‌ براي‌ مصارف‌ صدقات‌ تأمين‌ كرد؟ اگر براي‌ تأمين‌ اعتبار تضميني‌ نباشد، براي‌ برطرف‌ كردن‌ فقر و مسكنت‌، يعني‌ بلاي‌ خانمانسور جامعه‌، چه‌ ضمانت‌ اجرايي‌ وجود دارد؟ و اگر ضمانت‌ اجرايي‌ نباشد، مكانيزم‌ زكات‌ چگونه‌ مي‌تواند به‌ عنوان‌ مشكل‌گشاي‌ اقتصادي‌، آن‌ هم‌ در تمام‌ كشورهاي‌ جهان‌ كه‌ داراي‌ شرايط‌ كاملاً گوناگون‌ هستند، مورد قبول‌ قرار گيرد؟&lt;br /&gt;گو اينكه‌ مسلمانان صادقِ مؤمن داوطلبانه‌ حتّي‌ خيلي‌ بيش‌ از زكات‌ تعيين‌ شده‌ را براي جلب رضايت خدا ‌ مي‌پردازند. ولي‌ در عين‌ حال‌ چون‌ ضمانت‌ اجراي‌ وصول‌ زكات‌ امري‌ است‌ كاملاً اجتماعي‌ و براي‌ حفظ‌ آرامش‌ جامعه‌ موضوعي‌ است‌ بسيار حسّاس‌، خداوند‌ در مورد غيرمسلمانان ساكن جوامع اسلامي در آية 29 سورة توبه و در مورد مسلمانان در آيه 103 همان سورة – براي تأمين‌ اين‌ اعتبار و تضمين‌ اجرايي‌ آن – چنين دستور مي‌دهد:&lt;br /&gt;" با كساني از اهل كتاب كه به  خدا و روز قيامت ايمان نمي آورند و چيزهائي را كه خدا و پيامبرش حرام كرده است بر خود حرام نمي كنند و دين حق را نمي پذيرند جنگ كنيد تا آنگاه كه به دست خود در عين خواري جزيه دهند " توبه (9): 29&lt;br /&gt;” از اموالشان‌ صدقه‌ بگير، تزكيه‌ و تطهيرشان‌نما و در حقشان‌ دعاي‌ خير كن‌... " توبه (9): 103&lt;br /&gt;بدين‌ ترتيب‌، پيامبر و بعد از ايشان‌ وليّ امر در هر جامعة‌ اسلامي‌ مجاز است‌ عندالاقتضاء با اعمال‌ قدرت‌ اين‌ دستور الهي‌ را كه‌ در حقيقت‌ بعد از نماز از اهّم‌ عبادات‌ است‌، مانند آنچه‌ تمام‌ حكومتهاي‌ جهان‌ براي‌ وصول‌ مالياتهاي‌ موضوعة‌ خودشان‌ مي‌كنند، عملي‌ سازد و احتياجات‌ جامعه‌ را بر طرف‌ نمايد. اين‌ نوع‌ تأكيد و دستور مولوي‌ براي‌ وصول‌ زكات‌ را نبايد زور گويي‌ تلقّي‌ كرد بلكه‌، در حقيقت‌، اعمال‌ قدرتي‌ است‌ براي‌ اجراي‌ قانون‌ الهي‌ كه‌ انجامش‌ قوام‌ جامعه‌ را در بر دارد. مسلّماً هيچ‌ اكراه‌ و اجباري‌ نيست‌ كه‌ كسي‌ مسلمان‌ شود، ولي‌ وقتي‌ با ميل‌ و رضا اسلام‌ را پذيرفت‌ اجراي‌ احكامش‌، مخصوصاً آنهايي‌ را كه‌ مربوط‌ به‌ كلّ اجتماع‌ مي‌شود، بايد گردن‌ نهد.&lt;br /&gt;ممكن‌ است‌ كسي‌ بگويد كه مي‌ خواهد‌ در سرزمين‌ آباء و اجدادي اش زندگي‌ كند‌ ولي‌ نمي‌خواهد‌ مسلمان‌ باشد‌ تا به‌ دستورهايش‌ الزاماً گردن‌ نهد‌. اسلام‌ كه‌ ارزش‌ والايي‌ براي‌ حُرّيت‌ و آزادي‌ هر فردي‌ قائل‌ است‌، اين‌ موضوع‌ را هم‌ پيش‌بيني‌ كرده‌ و مي‌گويد: هر فرد غيرمسلماني‌ كه‌ مي‌خواهد در جامعة‌ اسلامي‌ زندگي‌ كند مي‌تواند بماند و از امنيّت‌ خاطر كامل‌ بهره‌ گيرد و جان‌ و مال‌ و شرفش‌ مانند همة‌ مسلمانان‌ در امان‌ و محفوظ‌ است‌، ولي‌ چون‌ از اين‌ خدمات‌ استفاده‌ مي‌كند و تأمين‌ آنها خرج‌ دارد، بايد در اين‌ مخارج‌ شركت‌ جويد و چون‌ مسلمان‌ نيست‌ و زكات‌ نمي‌ دهد، بايد پولي‌ به‌ نام‌ «جزيه‌» به‌ بيت‌المال‌ بپردازد. درست‌ همانند غريبه‌هايي‌ كه‌ در عصر حاضر ساكن‌ كشورهاي‌ ديگر مي‌شوند و ماليات‌ آنجا را اجباراً مي‌پردازند و از مزاياي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ آنها بهره‌مند مي‌گردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زكات‌، سنّت‌ خدا متناسب با  فطرت‌ انسان‌&lt;br /&gt;خداوند آنچه‌ را كه‌ بنا بر فطرت‌ انسان به‌ نام‌ سنّت‌ الله‌ قرار داده ، براي‌ بندگانش‌ تشريح‌ و دستورهاي‌ متناسب‌ صادر مي‌كند، بدين‌ ترتيب‌ كه‌:&lt;br /&gt; 1ـ خداوند بعضي‌ را در مقدار رزق‌ و روزي‌ برتر از بعضي‌ قرار داده‌ است‌ . نحل‌ (16) :71&lt;br /&gt; 2- كساني كه‌ كمتردارند تمنّاي‌ آنچه‌ خداوند بدان‌ بعضي‌ را برتري‌ داده‌ است‌ نكنند. روزي را از خدا بخواهند . نساء (4):32  و چشمانشان‌ را به‌ متاع‌ دنيايي‌ كه‌ براي‌ آزمايش‌ به‌ بعضي‌ عنايت‌ كرده‌ است‌ خيره‌ نسازند.  طه (20) :131&lt;br /&gt;3ـ كساني‌ را كه روزي‌ بيشتري‌ داده‌ ، از مالشان‌ در راه‌ خدا انفاق‌ كنند و خويشتن‌ را به‌ هلاكت‌ نيفكنند. بقره (2) :195 &lt;br /&gt;4ـ حاكم‌ و وليّ امر صدقات‌ را از ثروتمندان‌ و آنها كه‌ بيش‌ از نيازشان‌ دارند مي‌گيرد توبه (9) : 103&lt;br /&gt; 5ـ و آن‌ را براي‌ از بين‌ بردن‌ فقر و مسكنت‌ و سايرعدم‌ تعادلهاي‌ اجتماع‌ ، به‌ كار مي‌برد . توبه (9 ): 60&lt;br /&gt; دو موضوع‌ اساسي‌ كه‌ تا كنون‌ روشن‌ شده‌ و بايد آنها رابه‌ خاطر بسپاريم‌ عبارتند از:&lt;br /&gt; ــ تا موقعي‌ كه‌ يكي‌ از مصارف‌ هشتگانة‌ صدقات‌ ـ به‌ استثناي‌ متصدّيان‌ ادارة‌ صدقات‌ كه‌ موجوديّتشان‌ بستگي‌ به‌ وجود سازمان‌ بيت‌المال‌ دارد ـ در اجتماع‌ وجود دارد، وصول‌ صدقه‌ (زكات‌) براي‌ برطرف‌ كردن‌ بي‌عدالتيهاي‌ جامعه‌ ضروري‌ است‌.&lt;br /&gt; ــ وصول‌ و جمع‌ زكوات‌ ضمانت‌ اجرا دارد و آن‌ در وهلة‌ اوّل‌ توسّط‌ خود مسلمانان‌ به‌ طور داوطلب‌ به‌ نيّت‌ اداي‌ يك‌ دستور شرعي‌ و انجام‌ فريضة‌ الهي‌ و در حقيقت‌ انجام‌ يك‌ عبادت‌ است‌ كه‌ انگيزة‌ اعتقادي‌ افراد، ضامن‌ اداي‌ آن‌ است‌، و در وهلة‌ دوّم‌ براي‌ مسلمانان و غيرمسلماناني‌ كه‌ مقاومتي‌ در اجراي‌ اين‌ فريضة‌ الهي‌ مي‌نمايند، توسّط‌ حكومت‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ عندالاقتضاء اعمال‌ قدرت‌ نظامي‌ مأمور اجراي‌ آن‌ است‌.&lt;br /&gt;ممكن‌ است‌ مفاد مطالب‌ فوق‌ عدّه‌اي‌ را خوش‌ نيايد. از اين‌ عدّه‌ گروهي‌ غير مذهبي و برخي‌ مسلمان‌اند. روي‌ سخنم‌ با آنهاست‌ كه‌ واقعاً به‌ وجود خدا ايمان‌ دارند، با آنها كه‌ قرآن‌ را كتاب‌ آسماني‌ و اجراي دستوراتش را يك تكليف مي‌دانند و نيز با آنها كه‌ لااقل‌ مقداري‌ از دستاوردهاي‌ روانشناسان‌ را در مورد شناخت‌ انسان‌، صحيح‌ مي شمارند و براي‌ تجربيّات‌ عيني‌ اعتباري‌ قائل‌اند.&lt;br /&gt;آنچه‌ از آيات‌ عديدة‌ قرآن‌ در مورد برتري‌ بعضي‌ از مردم‌ بر بعض‌ ديگر استنباط‌ مي‌شود با آنچه‌ از تحقيقات‌ دقيق روانشناسان‌ در مورد شناخت‌ انسان‌ بر مي‌آيد و تجربيّات‌ عيني‌ روزانة‌ خودمان‌ نيز تأييدش‌ مي‌كند همه‌ يكي‌ است‌. يعني‌ كه‌ چون‌ استعداد انسانها يكسان‌ نيست‌ قدرت‌ توليدي‌ آنها نيز نمي‌تواند يكسان‌ باشد و اگر قرار است‌ هر كس‌ آزاد و ثمرة‌ كارش‌ از آن‌ خودش‌ باشد، قهراً ثمرات‌ كار افراد با استعدادهاي‌ نامساوي‌، يكسان‌ نيست‌.&lt;br /&gt;طبيعي‌ است‌ كه‌ اين‌ عدم‌ تساوي‌ مآلاً غني‌ و فقير مي‌سازد و وجود ثروت‌ و فقر با گذشت‌ زمان‌ و انتقال ارث به فرزندان تدريجاً اختلاف‌ نحوة‌ زندگي‌ بين‌ داراها و نادارهاي‌ جامعه‌ را زيادتر مي نمايد و تمام‌ مفاسد اجتماعي‌ را كه‌ مي‌دانيم‌ به‌ دنبال‌ مي‌آورد. من‌ معتقدم‌ آسان‌ترين‌ و عملي‌ترين‌ و نتيجه‌ بخش‌ترين‌ راه‌ درمان‌ اين‌ درد اين‌ است‌ كه‌:&lt;br /&gt; 1ـ تمام‌ مردم‌ را از اين‌ واقعيّت‌ عدم‌ تساوي‌ در خلقت‌ آگاه‌ كنيم‌. آنها را با دادن‌ شعار فريب‌ ندهيم‌. بدون‌ اينكه‌ خجالت‌ بكشيم‌ حقيقت‌ را به‌ آنها بگوييم‌: درست است كه‌ تمام‌ مردم‌ دنيا، صرف نظر از هر گونه‌ امتياز فردي‌ و اجتماعي‌، در برابر قانون‌ و اجراي‌ حّق‌ و عدل‌ الهي‌ برابرند؛ ولي‌ از لحاظ‌ ساختمان‌ جسمي‌ و رواني‌ و نتيجتاً قدرت‌ توليدي‌ و امكانات‌ مالي‌ برابر نيستند.&lt;br /&gt; 2ـ بعد از تفهيم‌ اين‌ واقعيت‌ به‌ آنها بگوييم‌ كه‌چشم طمع به برتريهايي‌ كه‌ خداوند بعضي‌ را بر بعض‌ ديگر داده ،‌ ندوزند. و از اين بابت خود و جامعه را آزار ندهند . در عين‌ حال‌ از خدا بخواهند يعني كه با توكل به خدا و اعتماد به نفس به دنبال كاربرد استعدادهايشان فعاليت كنند ، تا به‌ برتريهاي‌ ممكن‌ برسند و در اين‌ زمنيه‌ بدون‌ تجاوز به‌ حقوق‌ ديگران‌ تلاش‌ و كوشش‌ كنند، ولي‌ حسد و عقده‌ و نفرت‌ نسبت‌ به‌ يكديگر نداشته‌ باشند و رضايت‌ خاطر خود را به‌ آنچه‌ خدا عطايشان كرده‌ است‌ حفظ‌ كنند تا از آنچه‌ دارند لذّت‌ ببرند.&lt;br /&gt;آنها را متوجّه‌ اين‌ واقعيّت‌ كنيم‌ كه‌ برتريهاي‌ بعضي‌ بربعض‌ ديگر تنها در مال‌ و منال‌ نيست‌. در حقيقت‌، برتريهاي‌ مالي‌، بيشتر زاييدة‌ برتريهاي‌ ديگر ذاتي است‌. ممكن‌ است‌ با جنگ‌ و دعوا بتوان‌ مال‌ اغنيا را گرفت‌ و قسمت‌ كرد و يا مثل حكومتهاي سوسياليستي در اختيار دولتها قرار داد. ولي‌ بسياري‌ از برتريهاي‌ بعضي‌ بر بعض‌ ديگر را نمي‌توان‌: محاسن‌ زيبا وكاريزماتيك را نمي‌توان‌، قلم‌ توانا را نمي‌توان‌، زبان‌ گويا را نمي‌توان‌، قدرت‌ تفكّر و تعقّل‌ و ابتكار وخلاقيت و كارآفريني و مديريّت و ده‌ها برتري‌ ديگر جسمي و رواني را نمي‌توان گرفت و قسمت كرد‌.&lt;br /&gt;آنچه‌ هر كس‌ در زندگي‌ روزانه‌اش‌ بكرّات‌ مي‌بيند اين‌ است‌ كه‌ انسانها از نظر استعدادهاي‌ جسمي‌ و فكري‌ با هم‌ برابر خلق‌ نشده‌اند. نه‌ تنها مردم‌ يك‌ جامعه‌ با هم‌ برابر نيستند، حتّي‌ برادراني‌ كه‌ از يك‌ پدر و مادرند حتي دو قلوها، حتي دوقلوهاي سيامي كه در جائي از بدن به هم چسبيده و محتملاً از يك نطفه درست شده اند، نيز برابر نيستند. اين‌ است‌ كه‌ اسلام‌، همان‌ دين‌ فطرت‌، مي‌گويد: امّت‌ مسلمان‌ در خلقت‌ با هم‌ برابر نيستند ولي‌ برادرند. برادرند يعني‌ كه‌ هر كس‌ وجود ديگري‌ را با تمام‌ خصوصيّاتش‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فرد جدا خلق‌ شده‌ و نا برابر باور كند و به‌ مزيتهائي كه احياناً دارد، احترام‌ بگذارد. اسلام‌ محبّت‌ و برادري‌ را پيش‌ مي‌كشد تا قبول‌ بسياري‌ از برتريهايي‌ را كه‌ بعضي‌ بر بعض‌ ديگر دارند آسان سازد. وقتي‌ كه‌ فرد يا اجتماعي‌ نخواهد نابرابريهاي‌ فطري‌ انسانها را به‌ عنوان‌ يك‌ واقعيّت‌ بپذيرد، يقيناً‌ نابرابري‌ سليقه‌ها و عقيده‌ها و طرز فكرها را هم‌ نمي‌تواند بپذيرد. و چون‌ چه‌ بخواهد و چه‌ نخواهد همة‌ آنها در دنياي‌ واقع‌ موجودند، عملاً نمي‌تواند آنها را تحمّل‌ كند و نتيجه‌اش‌ دعوا و هرج و مرج دائمي و استيصال و خستگي عمومي و مآلاً به ديكتاتوري حكومتي ختم مي شود كه دهانها را ببندد و قلمها را بشكند و همه را بصورت برده هاي بي صاحب درآورد.&lt;br /&gt; 3ـ به‌ آنها كه‌ بيشتر دارند بگوييم‌ كه‌ به‌ شكرانة‌ نعمات‌ الهي‌، از مازاد بر احتياجشان‌ سهمي‌ به‌ نام‌ زكات‌ و به‌ عنوان‌ عبادت‌ بپردازند و از اين‌ توفيق‌، شاكر و خوشحال‌ باشند.&lt;br /&gt; 4ـ با زكاتهاي‌ وصولي‌، كمبودها را تأمين‌ و فقرا را بي‌نياز كنيم‌ و بدين‌ ترتيب‌ آنها را خوشحال‌، سالم و مفيد سازيم‌ و با اين‌ روش‌ بين‌ تمام‌ مردم‌، صرف‌نظر از استعداد و خصوصيات‌ ديگرشان‌، محبّت‌ و همكاري‌ به‌ وجود آوريم‌ و آرامشي‌ برقرار نماييم‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرضيـة‌ پويايي‌ زكـات‌&lt;br /&gt;با عنايت‌ به‌ مطالب‌ فوق‌، پويايي‌ زكات‌ را كه مي تواند مشكل گشا باشد، به عنوان‌ فرضيه‌اي‌ در اينجا مطرح‌ مي‌كنم‌ و براي‌ اثبات‌ آن‌ از حقايق‌ ديني‌ و تجربيّات‌ عيني‌ استمداد مي‌جويم‌.&lt;br /&gt; فرضيّه‌ : چون‌ مهمترين‌ علّت‌ تأسيس‌ سازماني‌ به‌ نام‌ « بيت‌ المال‌» در اسلام ،‌ اخذ زكات‌ و وصول‌ ساير وجوهات‌ شرعي‌، براي‌ بر طرف‌ كردن‌ فقر و تأمين‌ مايحتاج‌ اجتماعي‌ مردم‌ يك‌ منطقه‌ است‌، به‌ نظر مي‌رسد كه‌:&lt;br /&gt;      اوّلاً، تمام‌ اغنياي‌ جامعه‌، صرف‌ نظر از نوع‌ درآمد بايد زكات‌ بپردازند.&lt;br /&gt;      ثانياً، نصاب‌&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;[2]&lt;/a&gt; و نرخ‌ زكات‌ و نوع‌ موادّ زكوي‌ بايد متغيّر و ديناميك‌ باشد.&lt;br /&gt; توضيح‌ اينكه‌:&lt;br /&gt; 1. داراهاي اجتماع‌ به‌ شكرانة‌ نعمتهاي‌ كه‌ خداوند به‌ آنها داده‌ است‌، بايد پرداخت‌ كنندگان‌ زكات‌ باشند.&lt;br /&gt; تعريف‌ : دارا (غني) ‌در جامعه به‌ كسي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ درآمدش‌ با استفاده‌ از هر وسيلة‌ مشروعي‌، و صرف‌ نظر از نوع‌ كارش، بيش‌ از احتياجات‌ متعارفش‌ در آن‌ اجتماع و در واقع بي نياز‌ باشد.&lt;br /&gt; 2. وصول‌ زكات‌ از داراها بايد بر اساس‌ عدالت‌، قسط‌ و نياز جامعه‌ باشد. بدين‌ معني‌ كه‌:&lt;br /&gt;- همة‌ آنها صرف‌ نظر از نوع‌ شغل‌ و وسيلة‌ امرارمعاششان‌ در اداي‌ اين‌ وظيفه‌ و عبادت‌ الهي‌ به‌ سهم‌ خود شركت‌ كنند.&lt;br /&gt;- تفاوتي‌ باشد بين‌ ميزان‌ زكات‌ از درآمدهاي‌ اتّفاقي‌ باد آورده‌، و درآمدهايي‌ كه‌ با كار و تلاش‌ زياد به‌ دست‌ آمده‌ است‌.&lt;br /&gt;- زكات‌ بايد به‌ مقداري‌ وصول‌ شود كه‌ نيازهاي‌ اجتماعي‌ برطرف‌ گردد، و در عين‌ حال‌، باعث‌ دلسردي‌ توليد كنندگان‌ و ركود كارهاي توليدي نباشد.&lt;br /&gt; 3. چون‌ ميزان‌ نيازهاي‌ اجتماعي‌ در اقوام‌ مختلف‌ و در زمان هاي‌ متفاوت‌ متغيّر است‌، نصاب‌ زكات‌ كه‌ در واقع‌ تعيين‌ كنندة‌ مرز احتياج‌ است‌ و نرخ‌ زكات‌ و نوع‌ مواد زكوي‌ كه‌ تعيين‌ كنندة‌ اعتبار كافي‌ براي‌ رفع‌ احتياج‌ است‌ ؛ هر دو بايد سيّال‌، ديناميك‌ و پويا باشد.&lt;br /&gt; برهان‌:  بندهاي‌ 1 و 2 فوق از‌ واضحات‌ است‌ و نياز به‌ اثبات‌، و در نتيجه‌، ارائة‌ دليل‌ و برهان‌ ندارد. و امّا در مورد بند 3 دلايل‌ زير ارائه‌ مي‌شود:&lt;br /&gt; دليل‌ اوّل‌:  آيات‌ متعدّدي‌ در قرآن‌ موجود است‌ كه‌ همه‌ دلالت‌ دارند بر اينكه‌ به مؤمنين دستور داده شده است كه از « هر چه‌» خداوند روزي شان‌ كرده‌ است‌ ( صرف‌ نظر از اينكه‌ از طريق‌ زراعت‌، تجارت‌، صنعت‌، خدمات‌ و يا به‌ طور كلّي‌ از هر طريق‌ حلالي‌ كه‌ به‌ دست‌ آمده‌ باشد ) انفاق‌ كنند. آيات‌ زير از آن‌ جمله‌اند:&lt;br /&gt;” آنان‌ كه‌ به‌ جهان‌ غيب‌ ايمان‌ آورند و نماز بپاي‌ دارند و از هر چه‌ روزي‌شان‌ كرديم‌ انفاق‌ كنند.“ بقره (2) :3 &lt;br /&gt;”و آنان‌ كه‌ امر خدا را اجابت‌ كنند و نماز بپاي‌ دارند و كارشان‌ را با مشورت‌ يكديگر انجام‌ دهند و از هر چه‌ روزي‌ آنها كرديم‌ انفاق‌ كنند. “ شوري (42) : 38&lt;br /&gt;آنچه‌ در رساله هاي عملي شيعيان و اهل سُنّت آمده‌ حاكي‌ از اين‌ است‌ كه‌ موادّ زكوي‌ يعني‌ چيزهايي‌ كه‌ بايد زكات‌ آنها اخراج‌ و پرداخته‌ شود، از محصولات‌ زراعتي‌ فقط‌ از غلاّت‌ چهارگانه‌ (گندم‌، جو، خرما و مويز) و از محصولات‌ دامي‌ فقط‌ چارپايان‌ سه‌گانه‌ (شتر، گاو و گوسفند) و از نتيجة‌ ساير مشاغل‌ فقط‌ طلا و نقره‌ است‌.&lt;br /&gt;با كاربُرد حكمت استنباط‌ مي‌گردد كه‌ داراها و اغنياي‌ عصر پيامبر (ص‌) كه‌ درآمدشان‌ بيش‌ از احتياجات‌ متعارفشان‌ بوده‌ ودر نتيجه‌ مشمول‌ پرداخت‌ زكات‌ مي‌شدند به‌ كارهاي‌ تجارت‌، زراعت‌، باغداري‌ و دامداري‌ مشغول‌ بودند. بنابراين‌، درآمد كسي‌ كه‌ در كار تجارت‌ بوده‌ به‌ صورت‌ طلا و نقره ‌، آن‌ كه‌ در كار زراعت‌ بوده‌ به‌ صورت‌ گندم‌ و جو، آن‌ كه‌ در كار باغداري‌ بوده‌ به‌ صورت‌ خرما و كشمش‌، و آن‌ كه‌ در كار دامداري‌ بوده‌ به‌ صورت‌ شتر، گاو و گوسفند به‌ دست‌ مي‌آمده‌ است‌. اينها كه‌ جمعاً همان‌ 9 مادّة‌ زكوي‌ مشروح‌ در رساله‌هاي‌ عملي‌ امروز است‌، در آن‌ عصر تنها محصولاتي‌ بوده اند‌ كه‌ به‌ صورت‌ مازاد بر احتياج‌ شخصي‌ و در سطح‌ نسبتاً وسيع و تجارتي‌ به‌ دست‌ مي‌آمده‌ و بنا براين‌ فقط‌ از آنها زكات‌ اخذ مي‌شده‌ و محصولاتي‌ مانند زيتون‌ و انار و حبوبات‌ و اسب‌ و غيره‌ كه‌ توليدشان‌ كم‌  و در واقع معيشتي بوده،‌ از پرداخت زكات معافيّت داشته اند‌.&lt;br /&gt;از طرف‌ ديگر، با عنايت‌ به‌ جهاني‌ و ابدي‌ بودن‌ دستورهاي‌ اسلام‌ و اينكه‌ امروز هم‌ بايد مشكل‌گشاي‌ زندگي‌ و قابل‌ پياده‌ كردن‌ باشد، و با توجّه‌ به‌ اينكه‌ در شرايط‌ امروز جهان‌ محصولات‌ بسيار متنوّعي‌ علاوه‌ بر موادّ نُه‌گانة‌ فوق‌، معمول‌ و رايج‌ است‌ بطوريكه‌ درآمدهايي‌ خيلي‌ بيش‌ از درآمد حاصله‌ از غلاّت‌ چهارگانه‌ و چارپايان سه گانه‌ عايد صاحبانش‌ مي‌سازد، لذا مي‌توان‌ اين‌ نظريّه‌ را ارائه‌ نمود كه‌ عدالت‌ الهي‌ حكم‌ مي‌كند كه‌ با استفاده‌ از آيات‌ فوق،‌ ساير محصولات‌ كشاورزي‌ و غير كشاورزي‌ هم‌ در زمرة‌ موادّ زكوي‌ درآيد و با تعميم‌ حكم‌ برآنها ، نه‌ تنها ايرادات‌ وارده‌ به‌ حصر موادّ زكوي‌ موجود برطرف‌ گردد بلكه‌ مكانيزم‌ زكات‌ از ركود و جمود بيرون‌ آيد و ديناميك‌ و پويا، متناسب‌ با احيتاجات‌ اين‌ عصرگردد. در اين‌ مورد از چهار آية‌ زير نيز به‌ عنوان‌ ادلّة‌ مناسب‌ طلب‌ كمك‌ مي‌كنم‌:&lt;br /&gt;"مرداني‌ كه‌ نه‌ تجارت‌ و نه‌ فروش‌، آنها را از ياد خدا و برپاييِ نماز و پرداخت‌ زكات‌ باز نمي‌دارد.." نور(24) : 37&lt;br /&gt;” اي‌ اهل‌ ايمان‌! انفاق‌ كنيد از بهترين‌ آنچه‌ كسب‌ كرده‌ايد و از هر چه‌ برايتان از زمين‌ بيرون‌ مي‌آوريم‌..” بقره (2) 267&lt;br /&gt;آن طور كه‌ از دو‌ آية‌ فوق :« تاجر و فروشنده‌ از پرداخت‌ زكات‌ غفلت‌ نمي‌كنند» و « انفاق از بهترين آنچه‌ شخص‌ كسب‌ معاش‌ مي‌كند و آنچه‌ از زمين‌ رويانده‌ مي‌شود»،  نيز مستفاد مي‌شود،‌‌ تمام‌ درآمدهاي‌ تجارتي‌ و خدماتي‌ و صنعتي‌ و كشاورزي‌ همه مشمول پرداخت زكات هستند .&lt;br /&gt;در دنياي‌ واقعيّات‌ نيز ملاحظه‌ مي‌شود كه‌ با امكانات‌ بسيار وسيع‌ و تكنولوژي هاي‌ پيشرفته‌ در كشاورزي‌ و دامداري‌ و صنايع‌ و خدمات‌، هزاران‌ كار متنوّع‌ مردم‌ را مشغول‌ كرده‌ است‌ كه‌ از هر كدام‌ صدها محصول‌ مختلف‌ به‌ دست‌ مي‌آيد و اين‌ جرياني‌ دائمي‌ و پوياست‌؛ يعني‌ هر روز چيز تازه‌اي‌ به‌ بازارهاي‌ دنيا عرضه‌ مي‌شود كه‌ نمودار صنعت‌ و كار جديدي‌ است‌. بنابراين‌، مكانيزم‌ زكات‌ بايد طوري‌ باشد كه‌ جوابگوي‌ پيشرفت هاي‌ سريع‌ توليدات‌ و اقتصاد دنياي‌ امروز باشد و همه‌ را در برگيرد و خوشبختانه‌ با مفتوح‌ بودن‌ باب‌ اجتهاد، يعني كاربرد « حكمت » ، اجراي‌ اين‌ كار نيز عملي‌ است‌.&lt;br /&gt; دليل‌ دوّم‌:  قرآن‌ مجيد در 32 آية‌ اخراج‌ مالي‌ را به‌ عنوان‌ زكات‌ دستور داده‌ و در 26 آيه‌ آن‌ ، كلمة‌ زكات‌ بلافاصله‌ بعد از صلات‌ (نماز) آمده‌ و اهمّيت‌ خاصّ موضوع‌ را روشن‌ ساخته‌، ولي‌ در هيچ‌ يك‌ از اين‌ آيات‌ كمّيت‌ زكات‌ را معيّن‌ نكرده‌ است‌. در 4 آية‌ ديگر كه‌ كلمة‌ «صدقه‌» (به‌ زكات‌ تفسير شده‌) به‌ كار رفته‌ هيچ‌ گونه‌ مقدار معيّني‌ ذكر نشده‌ است‌؛ در حالي‌ كه‌ در مبحث‌ ارث‌، نحوة‌ تقسيم‌ ماترك‌ متوفّي‌ بين‌ ورثه‌ را به‌ طور بسيار روشن‌ و مشخّصي‌ دستور داده‌ و سهم‌ هر يك‌ از ورّاث‌ را تعيين‌ نموده‌ است‌ ( نساء:‌ 11، 12، 33 و 176).&lt;br /&gt;نكتة‌ جالب‌ اينجاست‌ كه‌ خداوند بعد از اينكه‌ در آيات‌ 11 و 12 سورة‌ نساء سهم‌ هر يك‌ از ورّاث‌ درجة‌ اوّل‌ را به‌ طور ثابت‌ معيّن‌ و مشخّص‌ مي‌نمايد، در آيات 13 و 14 همان سوره ، با صراحت‌ و قاطعيّت‌، هر گونه‌ تخلّف‌ از اين‌ حدود الهي‌ را گناه‌ بزرگي‌ ‌شمرده ، مي فرمايد:&lt;br /&gt;” اينها حدود الهي‌ است‌. كساني‌ كه‌ خدا و رسولش‌ را اطاعت‌ كنند در باغ هايي‌ وارد شوند كه‌ در آن‌ نهرها جاري‌ است‌ و با زندگي‌ جاودانه‌ در آن‌، به‌ كاميابي‌ بزرگي‌ نائل‌ آيند. و كساني‌ كه‌ خدا و رسولش‌ را نافرماني‌ و از حدودش‌ تجاوز نمايند، جاودانه‌ در آتشي‌ وارد شوند كه‌ برايشان‌ عذابي‌ خفّت‌آور خواهد بود ” نساء (4) : 13 و 14&lt;br /&gt;اگر خدا مي‌خواست‌ كه‌ ميزان‌ زكات‌ و انواع‌ موادّ زكوي‌ به‌ صورت‌ ثابت‌ و لايتغيّر باشد، دستوري‌ مولوي‌ و قطعي‌، همانند نحوة‌ تقسيم‌ ارث‌ براي‌ زكات‌ مي‌داد و براي‌ تجاوز از حدودش‌ همچنان‌ مجازاتي‌ قائل‌ مي‌شد.&lt;br /&gt;شايد بتوان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ نرخ‌ زكات‌ و انواع‌ موادّ زكوي‌ به‌ طور كلّي‌ از اين‌ نظر آزاد گذاشته‌ شده‌ است‌ كه‌ حكومت هاي اسلامي در هر عصر و زمان‌ بتوانند متناسب‌ با اوضاع‌ و احوال‌ و تغييرات‌ اقتصادي‌ در جامعه‌ آن‌ را تعديل‌ و تعيين‌ نمايند تا هدف‌ اصلي‌ قانونگذار كه‌ برطرف‌ كردن‌ فقر و تمام‌ مفاسد تابعه‌اش‌ و ايجاد عدالت‌ (حفظ‌ تعادل‌) در اجتماع‌ بوده‌ است‌، تأمين‌ شود؛ يعني‌ كه‌ هم‌ نرخ‌ زكات‌ و هم‌ انواع‌ موادّ زكوي‌ ديناميك‌ باشد.&lt;br /&gt; دليل‌ سوّم‌:  الگويي‌ كه‌ حضرت‌ محمّد (ص‌) در اين‌ مورد بر جاي‌ گذاشته‌اند، از دلايل‌ بسيار قوي‌ تجربي‌ است‌ كه‌ موادّ زكوي‌، نصاب‌ و نرخ‌ زكات‌ پويا و ديناميك‌ بوده‌ است‌. نكات‌ اقتصادي‌ قابل‌ توجّهي‌ كه‌ از رويّة‌ اجرايي‌ ايشان‌ به‌ دست‌ مي‌آيد عبارتند از:&lt;br /&gt; 1ـ پرداخت‌ زكات‌ بر كليّة‌ چيزهايي‌ بوده‌ كه‌ بيش‌ از نياز مولّد آن‌ توليد مي‌شده‌ و به‌ فروش‌ مي‌رفته‌ و در آمدي‌ براي‌ صاحبش‌ به‌ وجود مي‌آورده‌ است‌. از دامداري‌: گوسفند و گاو و شتر، از زراعت‌: گندم‌ و جو، از باغداري‌: خرما و مويز و از تجارت‌: طلا و نقره‌، و اگر چيزهايي‌ مانند سبزيجات‌ و زيتون‌ و انار و اسب‌ و غيره‌ از پرداخت‌ زكات‌ معاف‌ بوده‌اند، از اين‌ نظر بوده‌ است‌ كه‌ محصولشان‌ بيش‌ از نياز توليد كننده‌ و براي‌ كسب‌ درآمد نبوده‌ است‌. يعني اصطلاحاً معيشتي بوده است ، نه تجارتي.&lt;br /&gt; 2ـ محصول همان‌ موادّ زكوي‌ هم‌ قبل‌ از رسيدن‌ به‌ حدّ نصاب‌ اوّل‌، از پرداخت‌ زكات‌ معاف‌ بوده‌اند. يعني‌ كه‌ حضرت‌ محمّد (ص‌) تأمين‌ مخارج‌ زندگي‌ و مايحتاج‌ اوّلية‌ هر توليد كننده‌ را منظور داشته‌اند و مولّدان‌ براي‌ هر كار توليدي‌ جداگانه‌ مي‌توانسته‌اند از معافيّت‌ مربوط‌ استفاده‌ كنند، و در نتيجه‌، اين‌ امر تشويقي‌ براي‌ ايجاد كارهاي‌ متنوّع‌ و عدم‌ تمايل ‌ به‌ انحصارگرائي‌ بوده‌ است‌.&lt;br /&gt;3- آنچه‌ از نصاب‌ زكات‌ در فقه‌ شيعه‌ و در فقه‌‌ اهل‌ تسنّن‌ استنباط‌ مي‌شود، در زمان پيامبر نرخ‌ زكات‌ بسته‌ به‌ اينكه‌ بر چه‌ مالي‌ و چه‌ نوع‌ محصول‌ و درآمدي‌ بسته‌ مي شده‌، تفاوت‌ داشته و بين‌ يك‌ تا بيست‌ درصد متغّير بوده است.  يعني‌ حّداقلّ يك‌ درصد در مورد گوسفندان‌ بيش‌ از 400 رأس‌، و حدّاكثر بيست‌ درصد در مورد غنائم  جنگي و دفينه هاي كشف شده بوده است ‌.&lt;br /&gt;  3ـ نرخ‌ زكات‌ بعضي‌ از محصولات‌ مانند گندم‌ و جو و مويز و خرما و نيز طلا و نقره‌ (حاصل از تجارت) بعد از رسيدن‌ به‌ حدّ نصاب‌، ثابت‌ و يكنواخت‌ بوده‌ است‌؛ ولي‌ در مورد گوسفند و بز كه نگهداريشان متضمن خطرات زيادي بوده ، به‌ موازات‌ ازدياد تعداد آنها نرخ‌ زكات‌ كاهش‌ مي‌يافته‌، و در واقع‌، نرخ‌ زكات‌ نزولي‌ بوده‌ است‌، ضمن‌ اينكه‌ در هيچ‌ موردي‌ نرخ‌ زكات‌ تصاعدي‌ ديده‌ نمي‌شود. براي اطلاع بيشتر مي توانيد به سايت &lt;a href="http://www.naturalislam.com/"&gt;www.naturalislam.com&lt;/a&gt;  و سپس به قسمتBook ‌View the  وارد و از آنجا به مقالة‌   «مباني اقتصاد در اسلام» مراجعه&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt; - كتابهاي بسيار زيادي بنام حديث و سنت پيامبر موجود است كه در بين آنها مطالبي جالب و مواردي غير عقلاني و حتي مستهجن ديده مي شوند كه نمي توان همة آنها را يكباره به پيامبر نسبت داد. با كاربرد حكمت يعني ابزاري كه قرآن در اختيار مان قرار داده مي توان آن ها را از هم تفكيك كرد. بدين ترتيب كه اگر حديثي موافق با قرآن بود قبول و اگر مغاير با قرآن بود آن را رد نمود. چون عقلاً محال است كه پيامبر اقدامي نموده يا حرفي خلاف قرآن زده باشد. و اما اگر نه موافق و نه مغاير با قرآن بود، بايد با حكمت يعني دلائل منطقي و عقلي سازگار باشد تا بتوان  آن را به عنوان حديث صحيح پيامبر قبول كرد.&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;[2]&lt;/a&gt; -در تعيين ميزان پرداخت زكات درآمدهاي حاصله از هريك از 9 مادة زكوي ، حد اقلي معين شده كه اگر كسي درآمدش از آن حد كمتر باشد ، از پرداخت زكات آن محصول معاف است . اين حد را نصاب آن محصول مي نامند .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-4356643411222609784?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/4356643411222609784/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=4356643411222609784' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/4356643411222609784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/4356643411222609784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/5.html' title='چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 5'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-6436865236873478585</id><published>2008-01-10T23:13:00.000-08:00</published><updated>2008-01-10T23:14:02.482-08:00</updated><title type='text'>چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 4</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نماز واهميت آن در اسلام&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با خواندن قرآن سوّمين موضوعي كه توجه مرا بخود جلب كرد اين بود كه خداوند نماز خواندن را براي بندگانش قوياً توصيه كرده و از آنها خوا سته است كه آنرا دقيقاً اجرا كنند . قرآن به ما تعليم مي دهد كه خداوند نماز خواندن  و زكات دادن را به ابراهيم و فرزندانش آموخته است. مي فرمايد:&lt;br /&gt;" وماآنها ( ابراهيم و اولادانش و لوط) را پيشواياني قرار داديم كه به امر ما  هدايت مي كردند و انجام دادن كارهاي نيك و برباي داشتن نماز و دادن زكات را به آنها وحي نموديم و براي ما بندگاني بودند" انبياء     (21 ): 73&lt;br /&gt;سپس در باره  اسمعيل  فرزند ابراهيم مي فرمايد :&lt;br /&gt;" به ياد آر مطالب كتاب را در باره اسمعيل كه در وعده اش صادق بود . . . . خانواده اش رابه خواندن نماز  وپرداخت زكات ، امر مي نمود . . . . " مريم ( 19): 54 و55&lt;br /&gt;سپس مي فرمايد: " سپس كساني جانشين آنها شدند  كه نماز را ضايع گذاشتند و پيرو شهوات شدند . .  . . . " مريم (19): 59  و مي فرمايد : &lt;br /&gt;" نماز خواندنشان  در برابر خانه ( خدا )  چيزي جز سوت كشيدن و كف زدن نبود . . . " انفال( 8 ) :35&lt;br /&gt;اينجاست كه ما مي فهميم پيغمبر اسلام نماز ابراهيم و اسمعيل را كه نسلهاي بعد از آنها،  همراه با يكتا پرستي همه را ضايع كرده بودند؛ يعني يكتا پرستي را به بت پرستي و نماز را به دست زدن و سوت زدن تبديل نموده بودند؛ با راهنمائي و تعليم خدا اصلاح كرد. در اين مورد مي فرمايد: &lt;br /&gt;" نمازها و نماز وسطي (نماز مغرب ) را پاس داريد و مطيعانه براي خدا قيام كنيد و اگر بيمناك بوديد، پياده ويا سواره نماز بخوانيد و چون ايمن شديد ، خدا را ياد كنيد . به همان نحو  كه تعليمتان داده است آنچه را كه قبلا نمي دانستيد ." بقره (2):238و239&lt;br /&gt;سپس به پيامبرش دستور مي دهد كه او هم مثل اسمعيل عمل كند. مي فرمايد:&lt;br /&gt; به بستگانت دستور ده كه نماز بخوانند و موضوع را پيگيري كن . . . ." طه (20): 132 &lt;br /&gt;خداوند نماز خواندن را عامل بسيار بزرگي براي جلوگيري از ارتكاب اعمال زشت (فحشاء و منكر) انسانها معرفي مي كند ولي به ياد خدا بودن را - براي اين منظور - بزرگتر از آن معرفي مي نمايد. مي فرمايد:&lt;br /&gt;"هرچه را از اين كتاب به تو وحي شده است تلاوت كن. و نماز بگزار. كه نماز آدمي را از فحشاء و منكر باز مي دارد . و ذكر خدا  بزرگتر است و خدا به كارهائي كه مي كنيد آگاه است. "عنكبوت (29): 45&lt;br /&gt;خداوند خواندن قرآن و برپاداشتن نماز و انفاق كردن را عاليترين عامل موفقيت انسان معرفي نموده مي فرمايد :&lt;br /&gt;"يقيناً آنان كه كتاب خدا را مي خوانند و نماز بپا مي دارند و از آنچه روزي شان كرده ايم آشكارا و پنهاني انفاق مي كنند، به تجارتي اميد دارند كه هرگز ضرر نمي كند."  فاطر (35) :29&lt;br /&gt;خداوند بازهم در مورد نماز مي فرمايد:&lt;br /&gt;" اين  كتابي  است  مبارك كه نازل كرده ايم. تصديق كننده چيزي است كه پيش ازآن نازل شده، تا با آن مردم مكه و مردم اطراف رابيم دهي. آنهائي كه به آخرت ايمان دارند،  به اين كتاب ايمان دارند . وهم آنها مراقب نمازهاي خويشند . " انعام(6 ) :92 و باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;"به آنها دستوري داده نشد جز اينكه خداي را بندگي كنند و دين راخالصانه براي او قرار دهند. دين يكتا پرستان حقگرا. و نماز به پا دارند و زكات بدهند. اين است  دين پا برجا و استوار." البيّنه (98): 5   &lt;br /&gt;خداوند نماز خواندن را توأم با صبر و شكيبائي يكي از اساسي ترين وسيله دفاعي مؤمنين در برابر مصيبتها و گرفتاريها معرفي مي كند و مي فرمايد:&lt;br /&gt;". . . مژده ده متواضعين را،  آنان  كه چون نام خدا برده شود در دل بترسند. و بدان هنگام كه به آنها مُصيبتي رسد صبورند و نماز برپا مي دارند . و از آنچه روزيشان كرده ايم انفاق مي كنند." حج ( 22): 34 و 35  و مي فرمايد:&lt;br /&gt;" از صبر نمودن و نماز خواندن كمك بگيريد. مسلماً كار سختي است. ولي نه براي آنهائي كه خاشعند و بي گمان مي دانند كه باصاحب اختيارشان ملاقات خواهند كرد و نزد او باز مي گردند" بقره(2 ): 45 و 46  &lt;br /&gt;خداوند نه تنها منافع نماز خواندن را توضيح مي دهد و به آنهائي كه پيروي مي كنند، مژدة موفقيت و آمرزش مي دهد، بلكه آنهائي كه نماز را ترك مي گويند و يا بابي ميلي و كسالت بدان مي گروند و يا نسبت به اجراي آن بي اعتنائي نموده و بدنبال اميال خود مي روند و يا نماز خوانها را به مسخره مي گيرند، شديداً تقبيح مي كند. در اين زمينه مي فرمايد:&lt;br /&gt;" منافقين ( به گمان خود) خدا را فريب مي دهند. ولي خداست كه آنها را فريب مي دهد. وقتي كه به نماز بر مي خيزند، با بي ميلي و براي خود نمائي است. و جز اندكي خدا را ياد نمي كنند." نساء (4 ) : 142 &lt;br /&gt;و باز مي فرمايد: " وچون بانگ نماز كنيد، آنرا به بازيچه و مسخره مي گيرند . . " مائده ( 5 ): 58&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه به قرآن ما را متوجه چه نكاتي براي نماز خواندن مي كند؟&lt;br /&gt;1- موضوعي كه درنماز خواندن بسيار اهميت دارد اين كه نماز گزار با تمام وجود فكر كند كه همان موقع در برابر خدا ايستاده و با او حرف مي زند. بنا بر اين تمام حركات و صحبتها و افكارش بايد متمركز چنان موضعي باشد و همه را متناسب با چنان موقعيتي بنمايد. تميز بودن بدن و لباسهايش، مؤدب بودن، جدّي گرفتن موضوع، همه را به اين حساب بگذارد كه الآن درحضور خداست و بنابراين هرحركتي كه مي كند، هر كلمه اي كه ادا مي نمايد، هرفكري كه ازخاطرش مي گذرد، بايد توجه داشته باشد كه متناسب با بودنش در حضور خدا باشد.&lt;br /&gt;2- اوقات نماز خواندن، صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء ، يعني پنج نوبت است كه در قرآن آمده ولي ما آن را تبديل به سه نوبت كرده ايم. يعني ظهر و عصر را با هم مي خوانيم و نمازهاي مغرب و عشاء را  نيز پشت سرهم مي چسبانيم. بايد خود را عادت دهيم و به همان پنج مرتبه كه در قرآن آمده است، برگرديم.&lt;br /&gt;3-  نماز را بايد حتماً سرِ وقت تعيين و مُشخصي كه در قرآن نوشته شده بخوانيم. مي فرمايد:&lt;br /&gt;" . . . . يقيناً  نماز براي مؤمنين در وقتهاي معين واجب گشته است " نساء (4): 103 &lt;br /&gt;نماز صبح: از اوّل فَلَق ( وقتي كه در شرق آسمان، آثاري از روشني روز ظاهر ميشود ) تا درست قبل از طلوع خورشيد. هود (11) : 114 و طه (20 ) : 130 .&lt;br /&gt;نماز ظهر: از وقتي كه خورشيد در وسط آسمان قرار مي گيرد كه ظهر ناميده ميشود، تا موقع نماز عصر. روم (30 ) : 18 .&lt;br /&gt;نماز عصر: ازساعتي بين نيمه دوم روز تا قبل از غروب آفتاب . طه (20 ) : 130.&lt;br /&gt;نماز مغرب:  بين غروب آفتاب تا اول تاريكي شب . اسراء (17) :78  هود (11) :114. يعني درست بر عكس موقع نماز صبح كه از اول برطرف شدن تاريكي شب ، تا طلوع آفتاب بود.  &lt;br /&gt;نماز عشاء را در ساعات اول شب .  طه (20) :130 و هود (11) :  114 .&lt;br /&gt;4- وضو گرفتن: در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;" اي كساني كه ايمان آورده ايد چون به نماز بر خاستيد، صورت و دستهايتان را تا آرنج بشوئيد و سر و پاهايتان را تا قوزك مسح كنيد و . . . . . ." مائده (5): 6 &lt;br /&gt;بنابراين بنظر مي رسد كه قبل از  هر نماز بايد وضو گرفت و از منافع آن براي سلامتي و شادابي بهره جست. نه اينكه مثلاً صبح وضو بگيريم و تا آخر شب به حساب اينكه وضو را حفظ كرده ايم، براي نمازهاي ديگرمان وضو نگيريم . و دوم اينكه طبق همان آيه در موقع وضو گرفتن بايد بعداز شستن صورت و دستها تا آرنج ، ابتدا سر (تمام سر ) و سپس پاها را تا قوزكها مسح كنيم. پاها تا قوزكها يعني از كف پاها بايد شروع نمائيم ، سپس پشت پا، تا قوزكها همه را مَسح نمائيم.  در اينجا حكمت به ما مي گويد كه اگرپا برهنه بوده ايم و پاهايمان خاكي و كثيف هستند، قبل از وضو گرفتن پاهايمان را بشوئيم كه در موقع مَسح كردن دچار آلودگي زيادتري نشويم.&lt;br /&gt;5- خداوند درسوره نساء (4) آيه 43 مي فرمايد: " اي كساني كه ايمان آورده ايد آنگاه كه مَست هستيد گرد نماز خواندن نگرديد، تا بدانيد كه چه مي گوئيد . . . " لذا براي مؤمنين، اين يك "بايد" است كه تمام مطالبي را كه در نماز خواندن به زبان مي آورند معانيش را بدانند. و اگر معناي آنچه را مي گويند ندانند، يعني خودشان نفهمند كه چه مي گويند، حالت همان مستها را پيدا مي كنند كه طبق دستور قرآن بايد گرد نماز خواندن نگردند. براي برطرف كردن اين مشكل دو كار مي توانيم انجام دهيم. يا بايد نمازهايمان را با زبان مادري بخوانيم تا معناي آنچه را مي گوئيم بفهميم و يا بايد معناي آنچه را در نماز هايمان و معمولاً به زبان عربي بيان مي كنيم بطور كامل يادبگيريم. كه اين راه دوم بهتر است. زيرا با توجه به جهاني بودن اسلام و اين كه تمام مسلمانان روي زمين صرفنطر از اينكه كجا زندگي مي كنند، بايد زبان مشتركي داشته باشند كه بتوانند با هم ارتباط برقرار كنند؛ و در كنگرة سالانه كه حق است در مكّه برقرار گردد ؛ زبان قرآن مناسبترين زبان بين المللي مسلمانان مي تواند باشد. امروز شرم آور است اگر مسلمانان كشورهاي مختلف، زبان ارتباطشان با يكديگر و حتي زبان تكلّم در گردهم آئيهاي اسلامي شان را انگليسي يا فرانسه انتخاب كرده باشند.&lt;br /&gt;اگر مسلمانان حتي با حفظ زبانهاي مختلف محلي شان، خود را مكلف بدانند كه نماز را با عربي بخوانند و معناي آنچه را مي گويند بدانند؛ در هر كشوري كه مي روند و در مساجد آنجا در نماز جماعت آنها شركت مي نمايند در موقع نماز احساس غربت نمي كنند و مقدمة‌ آشنائيشان با مسلمانان ديگر فراهم مي شود. و اگر قدم دوّم را بردارند و سعي كنند كتاب قرآن را به زبان اصلي اش خوانده و بفهمند به احتمال زياد مقدمة يادگرفتن زبان قرآن به عنوان زبان دومشان و تدريجاً امكان اتحادشان فراهم مي گردد. و اتحاد همان است كه خداوند در قرآن آن همه در باره اش تأكيد كرده است .  &lt;br /&gt;6-  معمولاً ما فقط در ركعات اول ودوم نمازهايمان سورة فاتحه را مي خوانيم، در حالي كه مي بينيم برادران اهل سنت اين سوره را در تمام ركعات نماز مي خوانند. با توجه به مطالب بسيار پر معنا و ارزنده اي كه در اين سوره براي نماز خواندن و با خدا حرف زدن موجود است، به نظر مي رسد بجاست كه ما هم اين كار را بكنيم و سورة فاتحه را درتمام ركعات نماز بخوانيم. بعد از سورة فاتحه، آيات مناسب ديگري از قرآن را تلاوت مي كنيم و يا به ستايش و تسبيح خداوند مي پردازيم . در اين جا بايد توجه داشته باشيم كه در موقع نماز خواندن همانطور كه گفتيم، در واقع در برابر خدا ايستاده ايم و با او صحبت مي كنيم. لذا بايد توجه داشته باشيم  آيات و يا جملاتي را انتخاب كنيم كه متناسب با موقعيت ما، يعني حرف زدن باخدا باشد. بنابراين نبايد عباراتي را انتخاب كنيم كه با توجه به معناي آن نامناسب براي حضور خدا باشد . ولو اين كه اين عبارات آياتي از قرآن باشند. در واقع مطالبي بايد باشند كه تناسبي براي گفتن به خدا از طرف يك بنده داشته باشد.  مثلاً توجه كنيد : ما نمي توانيم آيات سورة " انشراح"را با اين كه همه از قرآن است  درنماز بخوانيم و به خدا بگوئيم :&lt;br /&gt;" اَلَم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك  الذي انقض ظهرك  و رفعنا لك ذكرك. . . : آيا سينه ات را برايت نگشوديم ؟ و بار گرانت را از پشتت بر نداشتيم ؟ باري كه بر پشت تو سنگيني مي كرد . آيا تورا بلند آوازه نساختيم؟  . . . " انشراح (94): 1 الي 4 &lt;br /&gt;يا سوره هائي كه با " قُل" يعني "بگو"  شروع مي شوند. با اينكه مطالبشان مناسب براي گفتن به خدا مي باشد، ولي به نظر نمي رسد گفتن" قل" لازم باشد. زيرا در برابر خدائيم. و نبايد به خدا بگوئيم: بگو.&lt;br /&gt;وقتي خداوند اين قبيل سوره ها را نازل فرموده، مثلاً فرموده است: قل هو الله احد ، الله الصمد . . به پيامبر و مؤمنين دستورداده است كه" بگو : اوست خداي يكتا، خدائي بي نياز و برآورندة نيازها . . بنابراين كافي است كه همان مطالبي را كه دستور داده است، بگوئيم. يعني بگوئيم هو الله احد، الله الصمد ديگر گفتن كلمه " قل" در برابر خداوند تناسبي ندارد. درست مانند دستوري است كه براي قرآن خواندن داده و فرموده است:&lt;br /&gt;« فَاِذا قَرَاتَ القرانَ فَاستَعِذ بِاللهِ مِنَ الشيطنِ الرَّجيم.: و چون قرآن بخواني، از شيطان رجيم به خدا پناه بر» نحل (16): 98 توجه كنيد ما قبل از شروع به خواندن قرآن، عين آيه اي را كه در اين مورد آمده، نمي خوانيم بلكه امر خدا را در اين مورد اجرا مي كنيم و مي گوئيم اَعوذُ باللهِ من الشيطن الرجيم. ( پناه مي برم به خدا از شيطان رجيم)&lt;br /&gt;يا در مورد درخواستي كه حضرت موسي از خدا كرد، در قرآن مي خوانيم :&lt;br /&gt;« قال رب اشرَح لي صدري و يسرلي امري .. . . . » گفت: اي پروردگار من سينه ام را برايم گشاده گردان و كارم را آسان ساز. وقتي ما هم از خداوند همين كمك را مي خواهيم ديگر كلمة « قال» را مصرف نمي كنيم و مستقيماً مي گوئيم: رب اشرح لي صدري و يسرلي امري الي آخر. &lt;br /&gt;7- از اصول كُلي ديگر درموقع نماز خواندن اينكه طبق آنچه در آيه110 سوره اسراء (17) فرموده است:     « . . . .  نمازت را نه با صداي بلند بخوان و نه آهسته. بلكه روشي با اعتدال انتخاب كن »&lt;br /&gt;يعني كه در موقع نماز خواندن صدايمان بايد به اندازه اي بلند باشد كه خودمان بشنويم چه مي گوئيم و درعين حال طوري باشد كه ديگران را كه در اطراف ما هستند نيازارد. و در دنبال همين آيه  يعني آيه 111 سوره اسراء (17) مي فرمايد:&lt;br /&gt;" قل (بگو)  الحمد لله الذي لم يتخذ ولدا ولم يكن له شريك في الملك  و لم يكن له ولي من الذُّل وكَبِّرهُ تكبيرا" ( بگو: سپاس خدا ئي را كه نه فرزندي دارد و نه شريكي در ملك. و نه به مذلت افتد كه محتاج ياري باشد ) و بعد مي فرمايد : و كبره تكبيرا  ( پس اورا تكبير گوي ، تكبيري شايسته )  كه بنا براين بعد از خواندن اين آيه مي گوئيم : الله اكبر الله اكبر الله اكبر كبيرا . از سياق و موقعيت و پربار بودن  اين دو آيه كه پشت سرهم آمده استنباط ميشود كه خداوند مي خواهد ما آيه  111 را در نمازهايمان بخوانيم .&lt;br /&gt;8- درآيه 18 سوره الجن (72) مي فرمايد: " سجده گاهها متعلق به خداست . بنابراين با خدا كس ديگري را نخوانيد "  باعنايت  به اينكه در موقع نماز خواندن در هر سجده گاهي ، خواه مسجد ، خواه جاي ديگري كه نماز مي خوانيم، بايد توجه مخصوص كنيم كه حقاً در برابر خدا هستيم، بنابراين نام كس ديگري جز خدا را نبايد ببريم. و كسان ديگري را در هنگام نماز خواندن مخاطب قرار ندهيم. همانطور كه توحيد به ما حكم ميكند كه غير خدا را پرستش و بندگي نكنيم، درموقع نماز  كه در برابر ذات  احديت قرار گرفته و با او حرف مي زنيم ، نام كس ديگري را نبايد ببريم.  بنابراين در نمازهايمان نمي توانيم بگوئيم : السلام عليك ايهاالنبي و السلام علينا و علي عباده الله الصالحين( سلام بر تو اي پيامبر، سلام بر ما و بربندگان صالح خدا ) و بجاست كه به عوض اين جملات ختم نماز ، همان آيه اي را بخوانيم كه خداوند در سوره اسراء (17) آيه 111 دستورش را داده است كه در آخر آن، همانطور كه فوقاً ذكر شد، با" الله اكبر، الله اكبر ، الله اكبر كبيرا،" ختم مي شود. &lt;br /&gt;9- در مورد نماز قصر (شكسته ) درهنگام مسافرت، درسوره نساء (4) آيه 101  چنين آمده است :&lt;br /&gt;" و چون در زمين سفر كنيد گناهي نيست اگر بيم آن داشتيد كه كافران به شما زيان رسانند نماز خويش كوتاه كنيد؛ زيرا كافران دشمن آشكار شما هستند." يعني اگر در مسافرت هايمان كه معمولاً شامل تمام مسافرتهاي امروزي ما مي شود چنين ترسي نباشد ، نماز را نبايدكوتاه كرد و شكسته خواند.10- در آيه 103 سوره نساء (4) مي فرمايد: " اگر از وقت نماز مي گذرد ، به هرحالي – ايستاده يا نشسته يا به پهلو دراز كشيده – خدا را به ياد آريد و وقتي كه اطمينانتان حاصل شد، نماز را بپا داريد.  چون نماز براي مؤمنين در وقتهاي معين واجب گشته است ." اين موضوع مخصوصاً در مورد نماز هاي ظهر وعصر كه با زندگي ماشيني امروز انجامش را در مواقع تعيين شده مواجه با مشكلات عديده اي مي تواند بنمايد، راهگشاي بسيار جالبي است. بدين ترتيب كه درست موقع نماز درهرجا كه هستيم مي توانيم با مكثي توجه به خدا نموده، ارتباط برقرار كنيم و پس از رسيدن به جائي امن ( منزل و غيره ) نماز قضا را با تشريفات خاص&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-6436865236873478585?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/6436865236873478585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=6436865236873478585' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/6436865236873478585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/6436865236873478585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/4.html' title='چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 4'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-1328797545772778021</id><published>2008-01-10T23:09:00.000-08:00</published><updated>2008-01-10T23:12:16.628-08:00</updated><title type='text'>3 چگونه با خواندن قرآن عوض شدم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آيا مُشركم و خودم نمي دانم ؟&lt;br /&gt;قبلاً گفتم كه با خواندن قرآن اوّلين سؤالي كه برايم مطرح شد اين بود كه چرا مُسلمين برخلاف دستورات اكيد خداوند شاخه شاخه و فرقه فرقه شده اند. دوميّن سؤال مُهم اينكه از نظر قرآن شرك چيست كه خداوند پرهيز از آن را اوليّن پيام تمام پيامبرانش به مردم عصر خودشان قرار داده و اين همه تأكيد دارد كه مؤمنين متوجّه خطر عظيم آن باشند. چون تا قبل از خواندن قرآن با توجه به تعريفي كه از شرك و بت پرستي شنيده بودم فكر مي كردم اين باورِ بسيار ساده لوحانه مربوط به مردم آن زمانها بوده است كه امروز مِصداقي ندارد. چون در تمام طول حياتم كه بيش از چند مرتبه بحث در بارة شرك برايم مطرح نشده بود هميشه پاسخ بزرگترها يكنواخت بود. يعني بعضي مي گفتند: مُشركين فقط در زمان پيامبر بودند كه ساده لوحانه باورشان براين بود كه به جاي الله (خدا ) مجسمه هائي را كه خودشان از سنگ و چوب و خمير و خرما  درست كرده بودند، خالق عالَم مي دانستند. بعضي ديگر مي گفتند: نه، اعتقاد مُشركين براين بود كه روح مجسمه ها و بتهايشان در كار خلقت آفرينش با الله (خدا) شركت داشته اند. و بخاطر همين نوع اعتقادشان بود كه آنها را مُشرك مي ناميدند.&lt;br /&gt;بعد ازخواندن قرآن فهميدم كه موضوع شرك بسيار جدّي است. لغت شرك و مشتقاتش 165 مرتبه در قرآن آمده و تعريف بسيارمُشخّصي – غير از آنچه قبلاً شنيده بودم – براي آن وجود دارد. قرآن بطور روشن توضيح مي دهد كه مُشركينِ زمان پيامبر خدا را  به عنوان خالق عالَم و روزي رسان مخلوقات و سامان دهندة‌ امور جهان قبول داشتند.&lt;br /&gt;مي فرمايد: ( اي پيامبر بمشركين)« بگو: چه كسي از آسمان و زمين به شما روزي مي دهد؟ كيست كه شنوائي و بينائي مي بخشد؟ زنده را از مرده و مرده را از زنده پديد مي آورد و امور را سامان مي دهد؟ خواهند گفت: خدا . بگو آيا پروا نمي كنيد؟» يونس(10) : 31&lt;br /&gt;مي فرمايد: « بگو اگر مي دانيد زمين و آنچه در زمين است از آن كيست؟ خواهند گفت: از آن خدا. بگو متذكر نمي شويد. بگو صاحب اختيار آسمانهاي هفتگانه و عرش بزرگ كيست؟ خواهند گفت:‌ خدا. بگو نمي ترسيد. بگو: اگر مي دانيد هستي هر چيزي در دست كيست؟ كيست آن كه به همه پناه مي دهد و كسي را براي پناه خود نمي خواهد؟ خواهند گفت: ‌خدا. بگو: پس چرا جادو شده ايد؟»  مومنون (23) : 84 الي 89&lt;br /&gt;مي فرمايد: « بگو، چه كسي شما را از وحشتهاي خشكي و دريا مي رهاند. او را به زاري و در نهان مي خوانيد كه اگر ما را از اين مهلكه نجات دهد، از سپاسگزاران خواهيم بود. بگو خداست كه شما را از آن مهلكه و از هر اندوهي مي رهاند. باز هم به او شرك مي آوريد؟ بگو او قادر است كه از بالاي سر، يا از زير پايتان عذابي برايتان بفرستد يا شما را گروه گروه به جان هم بيندازد و خشم و كين گروهي را به گروه ديگر بچشاند. بنگر كه آيات را چگونه گوناگون  بيان  مي كنيم، باشد كه به فهم دريابند.» انعام (6) : 63 الي 65&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي فرمايد:« آيا دين خالص ( بدون شرك ) مخصوص خدا نيست؟ و  آنان كه غير از او را به ولايت مي گيرند ( مي گويند) : ما اينها را فقط  براي تقرّب به خدا خدمت  مي كنيم. خداوند در آن چه اختلاف مي كنند، ميانشان حكم خواهد كرد. خداوند دروغگوي نا سپاس را هدايت نمي كند.» زمر(39):3 &lt;br /&gt;مي فرمايد: « سواي خدا چيزهائي را بندگي مي كنند كه نه ضرري به آنها مي رساند و نه نفعي برايشان دارد و مي گويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند. بگو: آيا به خدا از چيزي خبر مي دهيد كه در زمين و آسمانها از آن سراغي ندارد؟ خدا  منزه و بالاتر از آن است كه برايش شريكي بسازيد» يونس(10) : 18&lt;br /&gt;مي فرمايد: « آيا سواي خدا شفيعاني اختيار كردند؟ بگو: حتي اگر آن شفيعان قدرت انجام كاري نداشته باشند و چيزي را درنيابند؟ بگو:‌ شفاعت كُلاّ از آن خداست. فرمانروائي آسمانها و زمين از آن اوست. سپس همه به نزد او باز گردانده مي شويد» زمر(39) : 43 و 44&lt;br /&gt;چنانكه ملاحظه مي كنيد بنا به تعريف قرآن،‌ مُشركين معتقد به وجود خدا به عنوان خالق همه آسمانها و زمين و صاحب هستي تمام كائنات بودند، ولي در عين حال بتها، يعني چيزهاي ديگري غيراز خدا را براي تقرّب به ذات احديّت و واسطه وشفيع قرار دادن آنها به درگاه خدا نيز قبول داشتند و آنها را تعظيم و تكريم مي كردند و از آنها طلب كمك مي نمودند. و حوائج خود را از آنها مي خواستند. و همين موضوع ظاهراً بي ضرر و ساده باعث مي شد كه اعتماد بنفسشان از بين برود واستعدادهايشان پژمرده گردد كه برخلاف مشيّت الهي بود.&lt;br /&gt;خوب توجه كنيد ، آن هم توجهي دقيق به خداي مهرباني كه در آيه 16 سوره  ق (50) فرموده است :&lt;br /&gt;«‌ ما آدمي  را  آفريده ايم  و  از  وسوسه هاي  نفس  او  آگاهيم.  و ما  از  شاهرگ گردن  به  او  نزديكتريم.»&lt;br /&gt;و در آيه 60 سوره غافر (40) فرموده است : « . .  بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم . . .»&lt;br /&gt;و در آيه 186 سوره بقره (2) خطاب به پيامبر  فرموده است :« چون بندگان من در باره من از تو مي پرسند، بگو : من به آنها نزديكم. دعاي دعا كننده را اجابت مي كنم. پس به نداي من پاسخ دهند و به من ايمان آورند، تا اين كه  ارشاد  شوند». &lt;br /&gt;نكته جالب در اين آيه اين است كه براي اجابت دعا و هدايت دعا كننده ، فقط دو شرط قائل شده است. يكي ايمان مخلصانه بخدا ( يعني دعا كننده با توجه كامل به خدا و از صميم قلب دعا كند) و ديگر اين كه دعا كننده مطيع خدا باشد و به عبارت آيه فوق به نداي خدا پاسخ داده باشد و دستورات او را انجام داده باشد. و مي دانيم كه اولّين و مهمترين دستور الهي كه تمام پيامبرانش را به همين خاطر فرستاده است، اين كه بندگانش غير از خدا براي هيچ چيز و هيچ كس سر تعظيم فرود نياورند. با اعتماد كامل به نفس،  فقط توجهشان به خدا باشد  و تنها از او طلب كمك نمايند. تنها او را بندگي كنند و بس. و تنها به او توكل داشته باشند و بس.&lt;br /&gt;حال اجازه دهيد ببينيم شرك يعني همين كار ساده اي كه من قبل از خواندن قرآن مطلقاً به اهميتش از نظر الهي بي خبر بودم و آن را از جمله  باورهاي ساده لوحانه مردم زمان پيامبر مي دانستم در قرآن چگونه معرفي مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- هيچ گناهي بالاتر از شرك نيست. در اين مورد مي فرمايد:&lt;br /&gt;« يقيناً خداوند كساني را كه ُمشرك شوند نمي بخشد. ولي هر گناه ديگري غير از اين را به هركه بخواهد&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;[1]&lt;/a&gt; مي بخشد. هركس به خدا شرك آورد، به يقين دروغي ساخته و گناه عظيمي مرتكب شده است. هركس به خدا شرك آورد، سخت به گمراهي افتاده است » نساء (4): 48 و 116 &lt;br /&gt;و در تأييد اين مطلب مي فرمايد: « . . . هركس براي خداوند شريكي قرار دهد، خدا بهشت را بر او حرام مي كند و جايگاهش آتش است و ستمكاران را ياوري نيست .» مائده (5): 72  &lt;br /&gt;دقت كنيد خداوند مي فرمايد تنها گناهي را كه نمي بخشد و بهشت را بر مرتكبش حرام و جايگاهش را آتش معرفي مي كند، شِرك است. يعني كه شِرك در نزد او، از لامذهبي و خدانشناسي و هر گناه ديگري كه بتوان تصور كرد،  بدتر است.&lt;br /&gt;2- پيام تمام پيامبران به مردم همين بود. پيامشان اين بود كه غير از خدا معبودي نگيرند. ولي شيطان هم تمام تلاشش اين بوده است كه بني آدم را مرتكب گناهي نا بخشودني يعني شرك كند. ملاحظه كنيد:&lt;br /&gt;(شيطان به خدا گفت) « حال كه مرا نوميد ساختي، در صراط مستقيمت در كمينشان مي نشينم از جلو و عقب و راست و چپ بسراغ آنها (ابناء بشر) مي روم و بيشترآنها را شكرگزار نخواهي يافت» اعراف(7):16 و 17&lt;br /&gt;صراط مستقيم يعني همان راهي كه مؤمنين مي خواهند در آن باشند. اهميت موضوع مخصوصاً زماني بيشتر روشن مي شود كه مي بينيم خداوند به پيامبرش مي فرمايد:&lt;br /&gt;(اي پيامبر) « اكثر مردم ايمان نمي آورند، هرقدر هم كه تو بدان حريص باشي. و اكثر آنها هم كه به خدا ايمان آورده اند، ايمانشان توأم با شرك است». يوسف (12): 103 و 106&lt;br /&gt;مي فرمايد: (اي پيامبر) « . . . يقيناً همانطور كه به تو و به ديگران قبل از تو وحي كرده ايم، اگر شرك آوريد، عملتان  باطل و از زيانكاران خواهيد شد. بلي تنها خداي را بندگي كن و از شكر گزاران باش.» زمر(39): 65 و 66&lt;br /&gt; نكته قابل توجه در آيات  فوق كه خدا بما گوشزد مي كند، اين كه شرك بلائي است خزنده، مراقب باشيد. همان اقليت مؤمن شده هم نمي توانند از شرّش در امان باشند. چون اكثرشان در معرض خطر مُشرك شدن هستند. حتي پيامبران هم نمي توانند خود را در امان بدانند و بايد هميشه هوشيار باشند.&lt;br /&gt;3- شِرك بلائي است خزنده و نا پيدا: مي فرمايد: « روزي كه همه را گرد آوريم و به آنها كه شرك آورده اند بگوئيم: آنها ئي كه خيال مي كرديد شركاي خدايند، كجايند؟ عذري كه مي آورند جز اين نيست كه مي گويند: پروردگارا قسم به خدا كه ما مُشرك نبوديم. بنگركه چگونه به خودشان دروغ مي گفتند و آنچه را كه پيش خود ساخته بودند،‌ برايشان گمراهي بود.» انعام (6): 22 الي 24&lt;br /&gt;يعني كه بسيار امكان دارد شخص بدون اينكه خودش بداند، در دام شرك بيفتد. خيال مي كند موحّد است،‌ در حالي كه به تعريف قرآن مُشرك است.&lt;br /&gt;به ما گفته شده است كه اولين پيام پيامبر اسلام اين بودكه فرمود : قولوا لا اله الا الله تفلحوا. يعني بگوئيد كه هيچ معبود و صاحب اختياري جز خدا نيست تا رهائي يابيد. رهائي از تمام خرافات و بند هاي سنتي گذشتگان، رهائي از تمام اسارتهاي فكري، از تمام باورهاي باطل. تا به خود خودتان بازگرديد؛ ‌اعتماد به نفس پيدا كنيد؛ تا امكان شكوفا شدن استعدادهاي درخشان نهفته خدادادتان فراهم شود و رستگار شويد. همانطور كه ايرانيان دوره ساساني با آمدن اسلام از اسارت جامعه طبقاتي نجات پيدا كردند و استعدادهايشان آزاد و شكوفا شد و دانشمندان دنيا پسند – بمعناي واقعي كلمه – به جهان متمدن آن روز عرضه كردند همانطور كه در رنسانس، اروپائيان خود را از سلطه كشيشان و از شرك نجات دادند. ازكليساي آنها بريدند و به خداي تنها -  بدون وسيله و واسطه - پيوستند. خود را از تمام بندهاي شرك آزاد نمودند و استعدادهاي نهفته شان ظاهر شد رشد كرد، بارورگرديد و رستگار شدند.&lt;br /&gt;.عصرفروغ اروپا، در واقع عصر بريدن مردم از خدا و از دين خدا نبود عصر بريدن از واسطه ها يعني (كشيش ها) و باورهاي خرافي مربوطه بود. عصر نجات از بندهاي اسارت آور شرك بود و عصر موحد شدن. گو اينكه تعداد - البته كمي - از اعتراض كنندگانِ عليه كليسا، مطلقاً از دين بريدند و لا مذهب شدند؛ ولي با آن چه از قرآن آموخته ايم، در نزد خداوند، بدون دين بودن بمراتب بهتر از ديندار بودن مشرك است. و به همين دليل بود كه اروپائيان با اين كارشان يعني بعد از نجات دادن خودشان از شرك، مستحق شدندكه خداوند نكبت و اِدبار را از آنها دور كند و نعماتش را به آنها ارزاني دارد. يعني استعدادهاي خدادادشان شكوفا گردد و پياپي موفق به اختراعات و اكتشافات فراوان شوند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزمايش اصالت قرآن&lt;br /&gt;آنچه مسلم است امروز با پيداشدن شبكه رياضي در قرآن – آن هم با چنان استحكامي – اصالت قرآن را به اينكه واقعاً كلام خداست، براي حقيقتجويان علاقه مند، بمرحله يقين رسانده. يعني  بادرك و قبول اينكه چنين كتابي با اين خصوصيات رياضي، نمي تواند توسط انسانها نوشته شده باشد؛ راهي نيست جز اينكه قبول كنيم كلام الهي است و معجزه محمد&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;[2]&lt;/a&gt;. قبول اصالت قرآن به عنوان كلام حتمي خدا، ما را به اين اعتقاد رهنمون مي شود كه بايد  مطالب قرآن راست و معني دار باشد. ولي نتيجه اي كه حاصل مسلمانان شده و زجرهائي كه مي كشند، با آني كه خدا به مؤمنين وعده داده، از زمين تا آسمان متفاوتست. آنچه به سَرِ اكثر مسلمانان جهان آمده نزديك به همان تنبيه هائي است كه خداوند در مورد مُشركين اجرا مي نمود و شرحش در قرآن آمده است: هود(11): 67، 82 و94 .&lt;br /&gt; بنابراين بايد يقيناً - لااقل-  يك جاي ارتباط مسلمانان باخدا و اجراي دستوراتش لنگ بزند كه نتيجه اش چنين اسفناك شده. آن كجاست؟ بهتر است صادقانه به اعمال خودمان نظر افكنيم و به بينيم كارهائي كه مي كنيم الهي است يا شيطاني. نكند خيال مي كنيم بطرف مكّه مي رويم ، ولي در واقع مسير انتخابيمان بطرف تركستان است. با اين افكار خردكننده مدتها دست به گريبان بودم تا در تابستان سال 1362 رشاد خليفه به ونكوور كانادا آمد. دو جلسه سخنراني داشت. سخنراني اولش در باره اعجاز عددي در قرآن و اثبات اصالت آن  بود و موضوع سخنراني دومش اتفاقا همين سؤال بود كه:&lt;br /&gt;چرا مسلمانان جهان همه گرفتارند ؟&lt;br /&gt;نقل به مضمون مي گفت: اكثر كساني كه امروز در دنيا خود را مسلمان مي دانند، در حقيقت بنا به تعريف قرآن، موحّد و نتيجتاً مؤمن نيستند. و شايد هم ُمشرك باشند ولي خودشان نمي دانند. چون غير از خدا ،كسان يا چيزهاي ديگري را مي پرستند و حوائج خودرا از آنها مي خواهند. به آنها متوسّل مي شوند و نذر ونيازشان و سّر و رازشان با آنهاست. مي گفت: من و شما و هرمسلمان ديگري بايد خودمان را امتحان كنيم و به بينيم نكند واقعاً مًشرك هستيم و خيال مي كنيم موحّديم. نكند ندانسته پيرو شيطانيم، ولي خيال مي كنيم پيرو قرآنيم. نكند در اشتباهيم و لي خودمان  نمي دانيم. و نمي دانيم هم كه نمي دانيم.&lt;br /&gt;رشاد خليفه - نقل به مضمون - مي گفت: من اگر فردي با هوش و نكته سنجم، خود را در بوته آزمايش قرار مي دهم تا حقاً برايم ـ لا اقل براي شخص خودم ـ روشن شود كه آيا به معناي صحيح كلمه خدا پرستم؟  آيا واقعاً موحّدم؟  آيا غير از خدا هيچ موجود ديگري را همرديف خدا  قرار نمي دهم و حوائجم را از او نمي خواهم و او را درخوب و بد زندگي خود مؤثر نمي دانم؟  براي درك اين مطلب،‌ سردرگريبان مي كنم و بخودم مي گويم :‌ فلاني تو اول فكركن كه ُمتّهم به شرك هستي. بايد دفاع و خود را تبرئه نمائي. كلاه خود را قاضي و شخص خودت را محاكمه كن و كليّه اعمال و اعتقادات خودت را زير ذره بين بگذار تا لا اقل بخودت ثابت كني كه ُمشرِك نيستي و ُموحّدي. سعي كن به  خودت راست بگوئي و چيزي را پنهان نكني، تا شايد حقيقت را پيدا  و در صورت لزوم خود را اصلاح نمائي. &lt;br /&gt;قرآن براي روشن شدن اين امر و تشخيص بين ُمشرِك و ُموحّد، ضوابطي كاملا گويا و متقن تعيين كرده كه هركس مي تواند با كمك آنها اعمال و اعتقادات خود را بسنجد و اگر خداي نخواسته مُشرك است و نمي داند،‌ برايش روشن شود. درست همانند كسي كه از بيماري قندش كاملاً بي اطلاع است و تنها پس از آزمايشات مناسب دقيق پزشكي، حقيقت برايش روشن مي شود و مي تواند خود را معالجه يا كنترل كند. ضوابط تشخيص دهندة شرك عبارتند از:&lt;br /&gt;ضابطه اول –  نداشتن اعتقاد به كسي يا چيزي غير از خدا (بااصطلاح ”زيرخدا“) براي رفع حاجات و يا به عنوان وسيله و شفيع براي تقرب به خدا.&lt;br /&gt;كلاه خود را قاضي كنم كه آيا به كس يا چيزي غير از خدا به عنوان رفع حاجاتم ( حاجاتي كه معمولاً بايد فقط ازخدا خواست ) مراجعه مي كنم. نذر و نيازم را به درگاهش مي برم؟ آيا  قبور بزرگان دين، مانند پيغمبر، امامها، امامزاده ها، سيدها، پيرها ومرادها و چيزهائي چون سقاخانه ها، درختان كهن و غيره را مقدس مي دانم؟ آيا انسانهائي زنده، يعني بندگاني از خدا هستند كه بدين منظور مورد ستايش وپرستشم باشند؟ پرستش بمعناي اينكه از آنها طلب كمك و مساعدت نمايم؟ با آنها راز و نياز كنم؟ حاجات و نذوراتم را به آنها عرضه دارم؟ و دستوراتشان برايم مثل وحي الهي باشد و چيزهائي را كه بايد معمولاً از خدا خواست، ‌ازآنها بخواهم؟ يا تقاضا كنم كه واسطة و شفيع من نزد خدا باشند و بطور خلاصه غير از خدا آنها را هم در بد وخوب زندگي ام دخيل بدانم؟ اگر جواب مثبت است، ممكن است مناَسفانه  ندانسته ُمشركم. و بايد هرچه زودتر خود را نجات دهم. آيات: 3  ،43 ،44  سوره زمر ( 39 ) و آيه 18 سوره يونس (10 ) كه قبلاً ذكر شد مؤيد اين ضابطه است.&lt;br /&gt;ضابطه دوم –  پرداختن زكات و اعتقاد به آخرت.&lt;br /&gt;خداوند به پيامبر مي فرمايد: « بگو: من انساني هستم همانند شما. به من وحي شده كه خدايتان خدائي است يكتا. پس بدو  روي آوريد و از او آمرزش بخواهيد. واي بر مشركان، آنهائي كه زكات نمي دهند و به آخرت ايمان ندارند.»  فصلت(41) : 6 و 7&lt;br /&gt;آيا من زكات مي دهم؟ آيا به آخرت واقعاً ايمان دارم؟ درك اين كه زكات مي دهم يا نه آسان است چون مشخص و قابل محاسبه است و لااقل خودم مي دانم. و امّا  تعيين اين كه به آخرت ايمان دارم يا نه، آسان نيست. ولي با عنايت به آيه زير ميتوان آن را معلوم نمود.&lt;br /&gt;مي فرمايد: « وقتي نام خدا به تنهائي ذكر شود قلب آنهائي كه به آخرت ايمان ندارند ،‌ مشمئز مي شود. و وقتي  نام ديگري غير از او  نيز برده شود،‌ بشاشت به آنها دست مي دهد.» الزمر(39): 45&lt;br /&gt;بنابراين من بايد به بينم آيا وقتي كه نام خدا به تنهائي برده شود، قلبم مشمئز مي شود. يعني بايد حتماً نام ديگري غير از خدا هم برده شود،‌ تا خوشحال شوم و بشاشتي بمن دست دهد؟ مثلاً  وقتي مي شنوم كسي مي گويد: اشهد ان لا اله الا الله ، حتماً بايد پشت سرآن بگويد اشهد ان محمداً رسول الله ؟ يعني بردن اسم خداي تنها برايم كافي نيست و احساس كمبود مي كنم. حتماً بايد بدنبالش اسم كسان ديگري غير از خدا را هم ببرند تا راحت و خوشحال شوم؟ با اين ترتيب من مي توانم در گوشه اي تنها، خودم را آزمايش كنم كه آيا طبق اين ضابطه به آخرت ايمان دارم و نتيجتاً يكتا پرست و مُوحّدم يا نه. شايد واقعاً از ابتدا مُشرك بوده ام وخودم هم نمي دانستم. خيال مي كردم خدا پرستم. و حال آنكه شيطان فريبم داده ومُشركم كرده بوده. يا از دوران كودكي اسلام را برايم چنين معرفي كرده بودند و من جاهل و غافل مانده بودم.&lt;br /&gt;مأموريت اساسي پيامبر اسلام و مأموريت اساسي تمام پيامبران خدا، در وافع فقط همين بوده است كه بمردم بگويند هيچ كس و هيچ چيز را غير از خدا نپرستند. حوائج خود را از هيچ كس و هيچ چيز غير از خدا نخواهند. و از هيچ كس طلب ياري و مددكاري نكنند. هيچ كس، بمعناي واقعي كلمه، هيچ كس. نه موسي،‌ نه عيسي، نه محمد و  نه هيچ پيشواي ديني و نه هيچ صاحب منصب و يا مالك زر و زوري، فقط خدا . اگر هر كدام از اشخاص، اشياء و غير و ذالك را جز خدا مورد ستايش قرار دهيم و مُقدّس بدانيم و حاجات خود را از آنها بخواهيم و يا آنها را نزد خدا شفيع قراردهيم،  ندانسته در دام شيطان افتاده ايم كه به عظمت خدا قسم خورد كه همه شان ( اولادان آدم ) را گمراه مي كنم، بجز آنهائي كه مخلصانه ( بدون شرك ) بندة خدايند. سوره ص (38) : 82 و 83 كه قبلاً ذكر شد.&lt;br /&gt;ضابطه سوم – علاقه به خواندن قرآن و درك آن.&lt;br /&gt; خداوند به پيامبر مي فرمايد: « و چون قرآن را قرائت كني، ميان تو و آنها كه به آخرت ايمان ندارند پرده اي نامرئي قرار مي دهيم و بر دلهايشان حائلي مي افكنيم كه قرآن را نفهمند و گوشهايشان سنگين شود. و چون درقرآن خدا را به تنهائي ياد كني آنان روي گردانده گريزان شوند.» اسراء (17): 45 و 46&lt;br /&gt;لازمه درك معناي قرآن و فهميدن پيام خدا، اعتقاد كامل به حتمّيت آخرت است. اين ضابطه به ما مي گويد كه اگر كسي به آخرت ايمان نداشته باشد و در نتيجه مُشرك باشد، گرچه دكترا در ادبيات زبان عربي داشته باشد، قادر به درك معناي قرآن نيست. حال با توجه به اين ضابطه من مي توانم خودم را آزمايش كنم كه آيا درك و قبول قرآن برايم آسانتر است،‌ يا درك و قبول مطالب كتابهاي ديگري كه بنام دين عرضه مي شود. آيا علاقه من به خواندن قرآن بيشتر است، يا به خواندن كتابهائي مانند صحيح بخاري ،‌ صحيح ُمسلم ، اصول كافي ، بحارالانوار ، وسائل الشيعه ، مفاتيح الجنان ، نهج البلاغه و كتابهاي ديگر. اگر صادقانه فهميدم كه از خواندن قرآن حتي به زبان خودم خوشم نمي آيد و فكر مي كنم از آن چيزي نمي فهمم، امكان دارد واقعاً به آخرت ايمان ندارم و امكان دارد كه ندانسته و نخواسته ُمشركم.&lt;br /&gt;ضابطه چهارم – ترك نكردن قرآن.&lt;br /&gt;مي فرمايد: (در روز قيامت) « روزي كه ُمشرك دست خود به دندان گزد و گويد: اي كاش همراه رسول راهش را در پيش گرفته بودم. واي بر من، كاش فلان را به دوستي نگرفته بودم. با اينكه قرآن برايم نازل شده بود،‌ مرا از پيرويش باز مي داشت. و اين شيطان مايه خذلان و گمراهي انسان است. و پيامبر گفت: اي پروردگار من، قوم من ترك قرآن گفتند. و اين چنين براي هر پيغمبري دشمني از مُجرمان قرار داديم. صاحب اختيارت براي هدايت و ياري ات كافي است» فرقان (25): 27 الي 31&lt;br /&gt;ترك كردن قرآن و مانع شدن مردم از دسترسي به قرآن از خصوصيات ُمشركين است .&lt;br /&gt;رشاد خليفه نقل به مضمون  مي گفت: كساني كه پيغمبر و پيشوايان و امامان ُامّت را مي پرستند و از آنها حاجات خود را مي خواهند و قرآن را كنار مي گذارند و كتب ديگري را كه به پيامبر و ائمه نسبت داده اند  به عنوان منابع امور ديني مي خوانند و پيروي مي كنند، درحقيقت دشمن پيامبر هستند.&lt;br /&gt;در اين مورد خداوند مي فرمايد: « و همچنين براي هر پيامبري دشمناني از شياطين انس و جن قرار داديم كه بعضي از آنها سخناني آراسته و فريبنده  به ديگري القاء كنند. اگر خدا مي خواست، چنين نمي كردند. پس آنها را  با  افترائي كه مي زنند رهايشان ساز.» انعام( 6 ): 112&lt;br /&gt;چرا خدا خواسته است كه دشمنان پيامبر چنين سخناني بسازند و به ديگري القا كنند؟ درآيه بعد، علّتش را مي فرمايد:&lt;br /&gt;« تا آنان كه به آخرت ايمان ندارند، گوش دل بدان سپارند و مورد پسندشان قرار گيرد و  هرچه در خورشان است انجام دهند.» انعام( 6 ): 113&lt;br /&gt;منظور از سخنان آراسته و فريبنده همان منابع ديني غير از قرآن است. چرا ؟  آيه بعدي مؤيد اين معناست&lt;br /&gt;« آيا از غير خدا ، حاكم و  داوري  بجويم؟  و حال آنكه  او ست كه كتابي با تفصيل برايتان فرستاده  و كساني كه  كتابشان داده ايم  مي دانند كه بحق از جانب صاحبت نازل شده . پس از شك آورندگان مباش» انعام( 6 ): 114 درحقيقت دستور الهي اين است كه غير از قرآن ، هيچ نوع مطلب و كتاب ديگري به عنوان كتاب ديني ، مورد قبول مؤمنين قرار نگيرد. و در اين مورد قرآن به دنبال آيات فوق مي فرمايد :&lt;br /&gt;« كلام  صاحب اختيارت در راستي و  عدالت به حدكمال است. كلماتش تغيير نمي كند و او شنوا و دانا ست.» انعام(6) : 115&lt;br /&gt;اگر من واقعاً قرآن را كلام خدا مي دانم، منطق و عقل حكم مي كند كه وقتي مي گويد قرآن به حدّ كمال است، آن را باور نمايم و چيز ديگري را به عنوان مُكمّل بدان  نيفزايم. در اين جا بنظر مي رسد بي مناسبت نباشد كه متن آيه 19 سوره انعام (6) را ياد آور شوم كه خطاب به پيامبر مي فرمايد :&lt;br /&gt;« بگو چه چيزي وزين ترين شهادتها ست. بگو شهادت خدا، كه ميان من و شماست، كه اين قرآن بمن وحي شده است تا شما و هركس ديگر را كه به او برسد، هشدار دهم. آيا شهادت مي دهيد كه با خدا معبودان ديگري هم هستند؟  بگو من چنين شهادتي نمي دهم. بگو  محققاً  جز خداي  يكتا  هيچ  معبودي نيست.  و من از آنچه شما شريك  او  قرار مي دهيد،  بيزارم.»&lt;br /&gt; جوهر كلام رشاد خليفه اين بود كه: خداي واحد، تنها معبود و پناهگاه بشر و كتاب قرآن تنها مأخذ مطمئن عاِلم پسند به عنوان قوانين اساسي لايتغير زندگي اوست. و قبول هر نوع مأخذ و هر چيز ديگري در واقع قبول شريكاني براي خداست. و اين دقيقاً همان است كه با تأكيد بسيار زياد در قرآن، از نظرالهي شرك محسوب مي شود و نا بخشودني است .&lt;br /&gt;و اما بازهم خدمتتان عرض كنم كه دستورات الهي همانند دستورات كتاب طباخي است. هركس در هر گوشه اي از دنيا آن دستورات را دقيق تر اجرا كند، غذاي بهتري نصيبش مي شود. با جلد ترمه گرفتن كتاب طباخي و يا با آب طلا نوشتن جملات آن و با بوسيدن و بالاي سر گذاشتن آن، غذاي خوب بدست كسي نمي رسد. هر جماعتي-  صرفنظر از اينكه خود را داراي چه مذهبي و چه معتقداتي بداند -  هرقدر معروفهاي قرآن را دانسته يا ندانسته، با ذكر مأخذ ويا بدون ذكر مأخذ، بهتر و دقيقتر اجرا كند، به همان نسبت گشايش و آساني زندگي برايش بيشتر فراهم مي شود. و هرقدر منكرات قرآن را باز هم دانسته يا ندانسته بيشتر اجرا نمايد، نكبت و ادبار بيشتري در زندگي همين دنيا ( كاري هم به آخرت نداريم ) نصيبش مي شود. قانونمندي الهي است كه اگر دست به آتش بزني دستت مي سوزد. گبر و مسلمان و يهودي و نصراني و لامذهب هم كه باشي فرق نمي كند، مي سوزد. كارهاي خوب و بد انسانها هم همين است و جز اين نيست. حساب و كتاب آخرت جداست و ما در اين مورد بحثي نمي كنيم. بايد يقيناً بدانيم كه هيچ قوم و نژاد و طايفه اي بدان خاطر يا بخاطر صرفاً ادعاي پيرو فلان دين بودن، نزد خدا بالاتر و يا پائين تر از ديگران نيست. تنها ملاك ارزش و عزت  هركس در نزد خدا ميزان تقوي و درستكاري اوست.    الحجرات (49 ): 13&lt;br /&gt;حال مصلحين قوم و كليه مسؤلين و علاقه مندان به اصلاحات در كشورهاي مسلمان نشين، بجاي اينكه بدبختيها و گرفتاريهاي جامعه شان را بدون ارائه هيچ دليل قانع كننده اي به گردن عَمرو و زيد و يا به گردن شياطين بزرگ وكوچك و استكبار جهاني بيندازند، خوب است كلاه خود را قاضي كنند و اوّلين آزمايششان روي شخص خودشان و نزديكانشان و هموطنانشان باشد، كه آيا  قبل از هر چيز ُموحّدند يا ُمشرِك. و اگر مُوحّدند، تا چه اندازه دستورات دست نخورده و تحريف نشدة خداوند ربّ جليل، را كه در  قرآن آمده است، اجرا مي كنند. يقين اينكه اگر مُخلصانه تحقيق كنند و از پروردگار عالميان طلب هدايت نمايند، برايشان روشن مي شود. معايب را مي بينند و مي توانند خود و امور جامعه را اصلاح كنند و مُقدّمه نجات از گرفتاريها را فراهم آورند. من شخصاً اين راه را رفته ام و به نتيجه رسيده ام . البته صبر و پيگيري لازم دارد.&lt;br /&gt;             و مِن الله التوفيق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt; - هرجا در قرآن بحثي آمده است كه اگر خدا ”بخواهد“  منظور ” قانونمندي “ خداست ـ قانوني كه آتش بسوزاند و يخ سرد كند ـ&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;[2]&lt;/a&gt; - از اعجاز گذشته، تجربي بودن اين دستورات است . زيرا هر جاي دنيا كه دانسته يا ندانسته آنرا عمل كرده اند ، يقيناً نتيجه گرفته اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-1328797545772778021?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/1328797545772778021/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=1328797545772778021' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/1328797545772778021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/1328797545772778021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/3.html' title='3 چگونه با خواندن قرآن عوض شدم'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-1110812922485368446</id><published>2008-01-10T23:08:00.000-08:00</published><updated>2008-01-10T23:16:40.526-08:00</updated><title type='text'>چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هفتة قبل گفتم كه اوُلين و مهمترين سؤالي كه پس از خواندن قرآن برايم مطرح شد اين بود كه چرا با اين همه تأكيدي كه خداوند در قرآن نموده، ما مسلمانان وحدت خود را حفظ نكرده، متفرق و دسته دسته شده ايم؟ چرا ما شيعه هستيم و اكثريتي از مسلمانان سني؟ كدام يك از ما مطابق قرآن و به حقيم و كدام باطل؟ آيا هردو باطليم يا اين كه نه ، هر دو حقيم؟&lt;br /&gt;قبل از اين كه بحثي در اين مورد داشته باشيم خوبست ببينيم دستور اكيد خداوند در اين مورد چيست.&lt;br /&gt;در قرآن مي خوانيم كه خداوند مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« اي كساني كه ايمان آورده ايد ! آن چنان كه شايستة پرواي از خداست از او پروا كنيد و جز در مسلماني نميريد. و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشويد و از نعمتي كه خدا بر شما ارزاني داشته است ياد كنيد. آن هنگام كه دشمن يكديگر بوديد و او دلهايتان را به هم مهربان ساخت و به لطف او برادر شديد . و بر لبة پرتگاهي از آتش بوديد، خدا شما را از آن برهانيد. خدا آيات خود را براي شما چنين بيان مي كند ، شايد هدايت يابيد. همانند آن كسان نباشيد كه پس از آنكه آيات روشن خدا برايشان آشكار شد، پراكنده شده، با يكديگر اختلاف ورزيدند. البته براي اينان عذابي بزرگ خواهد بود» آل عمران (3): 102 و 103 و 105 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« و اين است راه راست من . از آن پيروي كنيد و به راههاي گوناگون مرويد كه شما را از راه خدا پراكنده مي سازد . اينهاست آنچه خدا شما را بدان سفارش مي كند. شايد پرهيزگار شويد.» انعام (6) : 153&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعاً كدام يك از اين فِرَق اسلامي دستور خدا را اجرا كرده و كدام كوتاهي نموده اند؟ به طرفداران پرو پاقرص هريك از آنها كه صحبت كنيد و آيات شفُاف و صريحِ قرآن دراين مورد را برايشان بخوانيد، خواهند گفت: بلي دستور الهي همين است. ولي اضافه مي كنند كه خودشان در مسير اصلي هستند و ديگران از آن مسير جدا شده و فرقة خاصُي درست كرده اند. بايد ديگران بيايند و به آنها بپيوندند. پيش خود گفتم من كه نمي توانم پيروان مذاهب مختلف را متقاعد كنم كه مطابق دستور الهي بايد همگان ريسمان خدا را بچسبند و غير از آن را ملاك كار قرار ندهند. ريسمان خدا چيست ؟ چه چيزي از طرف خدا براي ما بندگانش مانند ريسماني است كه يك سرش به دستگاه الهي وصل، و سر ديگرش در اختيار ما قرارگرفته باشد كه بتوانيم در اقيانوس متلاطم زندگي محكم بدان بچسبيم و خود را از غرق شدن نجات دهيم ؟ آيا جز قرآن چيزي سراغ داريم كه اين خصوصيت را داشته باشد نجات بخش باشد. راهنما باشد؟ يقيناً نه .&lt;br /&gt;به خود گفتم: اگر مي خواهم تحقيقم علمي باشد؛ تحقيقِ اين كه شيعه به حقيقت، يعني به قرآن نزديكتر است يا سني؛ بايد دلائل دو طرف را مطالعه كنم يعني كتابهائي را كه طرفداران هر فرقه نوشته اند بخوانم و بدون تعصب به عنوان يك موضوع علمي به آن بنگرم تا بعد از اطلاعات كافي بتوانم به قضاوت بنشينم و بفهمم كدام يك حقيقت را پيدا كرده يا لااقل به آن نزديكترند. براي توفيق در اين كار بايد زبان عربي را ياد بگيرم چون بيشتر كتابهاي هر دو گروه يا لااقل كتابهاي طرفداران اهل سنت به زبان عربي نوشته شده و محتملاً ترجمة فارسي ندارند. بعد فكركردم و پيش خود گفتم : فرضاً مدتها وقت صرف كردم زبان عربي ياد گرفتم و كلية‌ كتابهاي فارسي و عربي نوشته شده در اين زمينه را مطالعه كردم و مثلاً به اين نتيجه رسيدم كه دلائل طرفداران مذهب شيعه منطقي تر است آيا مي توانم اهل سنت را قانع كنم كه دست از جداشدنشان از شيعه بردارند و يا برعكس اگر برايم مسلم شد كه دلائل منطقي و عقلانيِ اهل سنت براي اثبات اصالت كارشان بيش از شيعيان است، آيا برادران شيعه راه و روش خود را رها مي كنند و به اهل سنت مي پيوندند؟ يقيناً نه. البته براي شخص خودم خوب است كه بتوانم راهم را مطابق دستور الهي با چشم باز انتخاب كنم و نسبت به آن اطمينان داشته باشم. بعد فكر كردم كه اگر فقط شخص خودم برايم مطرح باشد، آيا راه كوتاهتري موجود نيست كه بتوانم زودتر به مرحلة‌ يقين برسم؟&lt;br /&gt;به ما گفته اند كه ابتداي اختلاف بين مسلمانان كه مآلاً موجب ايجاد فرقه هاي سني و شيعه شد بعد از وفات پيامبر و موقع انتخاب خليفه براي رهبري مسلمين بود. طرفداران مذهب شيعه خلافت را حق علي مي دانند و معتقدند كه پيامبر قبل از فوتش در غدير خم به دستور خداوند او را به جانشيني خود منصوب نمود. ولي بلافاصله پس از رحلت آن حضرت هنوز جسد پيامبر به خاك سپرده نشده بود ، سران قوم، حقِ علي را پايمال نمودند و در غياب او ابوبكر را انتخاب كردند. از دلائلي كه براي اثبات حقانيت خود ارائه مي دهند اين كه مي گويند: خداوند دراين مورد آيه مخصوصي نازل كرد و فرمود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« اي پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ كن. اگر چنين نكني امر رسالت او را ادا نكرده اي. خدا تو را از مردم حفظ مي كند. يقيناً خدا مردم كافر را هدايت نمي كند» مائده(5): 67&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين آيه مطلبي كه بدون آوردن حديث و روايت و شأن نزول بطور روشن مي توان ديد اين است كه عبارت : « آنچه را از پروردگارت برتو نازل شده است» تمام نازل شده هاي به پيامبر يعني تمام آيات قرآن را در بر مي گيرد كه نحوة ابلاغ آنها هم به مردم طبق دستور الهي و روال هميشگي پيامبر بايستي به صورت روشن و واضح و كامل و بدون ابهام باشد، نه منظور خاصُ مهمي را آن هم بطور مبهم و در لفافه و به صورت ايماء و اشاره كه در فرهنگ ما ايرانيان بسيار معمول است ، افاده كند.&lt;br /&gt;و حال آن كه مي بينيم شيعيان اين آيه را براي مكلف كردن پيامبر به معرفي حضرت علي به عنوان خلافت و ولايت مسلمين مطرح مي كنند و شاكر&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;[1]&lt;/a&gt; در پاورقيِ صفحة 177 قرآنش در موردِ اين آيه مي نويسد:&lt;br /&gt;محمد بلافاصله بلال را فرمان داد كه 124000 مسلماناني را كه جلو رفته يا عقب مانده يا به چپ وراستِ غدير خُم پراكنده بودند، همه را جمع كند. پيامبر مقدس اسلام دست علي را گرفت و از منبر( سكوي وعظ) بالا رفت و او را به جانشينيِ خود و خليفه منصوب كرد و گفت: « علي ولّي كساني است كه من ولّيشان هستم. اي قادر متعال ! دوست بدار دوستانش را و دشمن بدار دشمنانش را. ياري كن كساني كه او را ياري مي كنند و باطل كن اميد كساني را كه به او خيانت مي نمايند » و اضافه مي كند كه در ميان اشخاص مهمّي كه به علي تبريك گفتند،‌ عُمَر بود كه با ستايش به او گفت: تبريك مي گويم اي پسر ابوطالب، تو بر من و هر مؤمني ولّي هستي.&lt;br /&gt;سؤال:&lt;br /&gt;1- آيا اين احتمال وجود دارد كه چون علي با شجاعت و شهامتي كه در تمام جنگها نشان داده و نفرات زيادي از كُفّار را كُشته بود،‌ كمتر طايفه و قبيله اي از تازه مسلمان شده ها بودند كه عزيز يا عزيزاني از آنها به دست علي كُشته نشده باشد. بدين علت با اينكه افراد آن قبائل مسلمان شده بودند،‌ امّا قلباً از علي خوششان نمي آمد. ولي به خاطر اينكه علي داماد و عزيز پيامبر بود، خشم خود را نشان نمي دادند. پيامبر اين موضوع را مي دانست و قبل از وفاتش – با اين اقدام در غدير خُم – براي برطرف كردن كينة آنها و بجايش ايجاد محبت علي در دلهايشان بود كه اعلام كرد:&lt;br /&gt;« فمن كنت مولاه فهذا مولاء يعني عليا. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» يعني: هر كس كه من او را دوست هستم،‌ علي هم او را دوست است. بارالها دوست بدار دوستانش را و دشمن بدار دشمنانش را .&lt;br /&gt;و همين طور كه ملاحظه مي كنيد، پيامبر لغتي را كه براي دوستي بين مردم و خودش و دوستي بين مردم و علي بكار برده است، عيناً همان لغت را براي دوست داشتن خداوند كساني را كه علي را دوست داشته باشند به كار برده است. و آن « وليّ» به معناي دوست است نه به معناي ولايت، ولايتي كه وليّ صغير نسبت به صغير دارد. اين نوع ولايت را نسبت به مردم، فقط خدا دارد و بس. خداوند در اين زمينه به ما مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« آيا جز خدا را اولياء گرفتند؟ در حالي كه وَليّ خداست و اوست كه مردگان را زنده مي كند و اوست كه به هركاري تواناست. در هرچه اختلاف مي كنيد حُكمش با خداست. اين خداي يكتا صاحبِ من است. بر او توكل كردم و به او روي مي آورم » شوري(42): 9 و10 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;« خدا دشمنان شما را بهتر مي شناسد و ولايت او شما را كفايت خواهد كرد و ياري او شما را بسنده است» نساء(4): 45 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;« آگاه باش كه دين خالص از آنِ خداست. و آنان كه سواي او ديگري را به ولايت گرفتند، گفتند: اينان را از آن رو بندگي مي كنيم تا وسيلة نزديكي ما به خداي يكتا شوند. و خدا در آنچه اختلاف مي كنند ميانشان حُكم خواهد كرد. خدا آن را كه دروغگو و ناسپاس باشد هدايت نمي كند» الزمر (39): 3&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- با توجه به اينكه خداوند نه با كسي رودربايستي دارد و نه هيچگاه موضوع لازمي را پوشيده مي دارد و يا به صورت دو پهلو ارائه مي دهد. كما اينكه مي فرمايد:&lt;br /&gt;« خدا شرم ندارد كه از پشه اي ( كوچك) تا بزرگتر از آن را به مَثَل آرد. . . . .» بقره(2): 26&lt;br /&gt;يا مي فرمايد: « اي كساني كه ايمان آورده ايد، به خانه هاي پيامبر داخل مشويد مگر شما را به خوردن طعامي فرا خوانند، بي آنكه منتظر بنشينيد تا طعام حاضر شود. اگر شما را فراخواندند داخل شويد و چون طعام خورديد پراكنده گرديد. نه آنكه براي سرگرمي سخن آغاز كنيد. هرآينه اين كارها پيامبر را آزار مي دهد و از شما شرم مي دارد . ولي خدا از گفتن حق شرم نمي دارد . . . . . » احزاب (33): 53&lt;br /&gt;و با عنايت مخصوص به همين نوع صراحت آيات الهي در قرآن، آيا مي توانيم خلافت ويا ولايت حضرت علي را مشيّت و دستور الهي بدانيم و حكايت تاريخيِ غدير خُم را براي اثبات نظريّه مان به شهادت بطلبيم. در حالي كه ما بطور قطع و يقين مي دانيم خداوند آيه اي صريح و روشن در اين مورد نازل نكرده است؛ ولي مي بينيم در مورد قضيّة زيد و همسرش كه اهميت كمتري نسبت به تعيين جانشين پيامبر براي مسلمين دارد، با روشني تمام و با آوردن اسم، بيان مي كند و مي فرمايد:&lt;br /&gt;« و تو به آن مرد كه خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودي، گفتي: زنت را براي خود نگه دار واز خداي بترس. در حالي كه در دل خود آنچه را خدا آشكار ساخت مخفي داشته بودي و از مردم مي ترسيدي. حال آنكه خدا از هركس ديگر سزاوارتر بود كه از او بترسي. پس چون زيد از او حاجت خويش بگزارد، ‌به همسري تواش در آورديم تا مؤمنان را در زناشوئي با زنان فرزند خواندگان خود، اگر حاجت خويش از او بگزارده باشند، ‌منعي نباشد. و حُكم خداوند شدني است.» احزاب (33): 37&lt;br /&gt;‌بنا براين آيا ميتوان تصوّر كرد كه خداوند موضوع خلافت مسلمين پس از پيامبر يا به قول شيعيان علاوه بر خلافت، ولايت به آنها را كه از خلافت هم مهمتر است- با آن همه اهميّت اجتماعي كه دارند-‌ در لفافه يا با اشاره و تلويحي بگويد؟ به نظر نمي رسد كه چنين باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- از همه دلائل ساده تر و در عين حال محكمتر، عكس العمل شخص حضرت علي در برابر واقعة غدير خُم است. با عنايت به اين كه مي دانيم و قبول داريم كه ايشان:&lt;br /&gt;* هيچگاه و به هيچ عنوان دستور خدا و امر پيامبر را ناديده نمي گرفته است.&lt;br /&gt;* بسيار شجاع بوده، از مرگ نمي ترسيده و در اجراي اوامر الهي و رسول بي باكانه و بدون هيچ گونه مصالحه و مصلحت انديشي اقدام مي كرده است.&lt;br /&gt;* با اين كه مطلقاً جاه طلب نبوده و مال و مقامهاي دنيائي در نظرش هيچ ارزشي نداشته، ولي اجراي اوامر الهي و دستورات پيامبر برايش بسيار گرانقدر و ارزشمند بوده است.&lt;br /&gt;اگر تعبير وتفسيري كه از آيه 67 سوره مائده و واقعة‌ غدير خُم توسط شيعيان شده است، درست باشد و حقاً دستور الهي به پيامبر، معرفي و اعلام علي به جانشيني خودش و ولايت و خلافت بر مسلمين بوده است؛ يقيناً علي اوامر الهي و دستور پيامبر را زمين نمي گذاشت و به اين سادگي تسليم انتخاب شدن ابوبكر به خلافت نمي شد. با او بيعت نمي كرد و بعد از او به عُمر بيعت و همكاري صميمانه نمي نمود و بعد از عُمر به عثمان بيعت نمي كرد و فرزندان خودش را براي دفاع از عثمان، در برابر شورشيان به خانه اش نمي فرستاد. و بعد از قتل عثمان لازم نبود مؤمنين آن همه اصرار و التماس كنند تا خلافت را قبول نمايد و جامعة آشفته را سروسامان دهد.&lt;br /&gt;بنابراين كار مشكلي نيست كه قبول كنيم واقعة‌ غدير خُم و خطابة پيامبر فقط به منظور اين بوده است كه خشم و كين بسياري از مسلمانان را نسبت به حضرت علي از دلشان بر كند. و بجايش نهال محبت بنشاند.&lt;br /&gt;ممكن است اين طور گفته شود كه حضرت علي با اين كه خلافت مسلمين پس از پيامبر را حق خود و دستور خدا و رسول مي دانست، ولي وقتي ديد ابوبكر را انتخاب كرده اند،‌ براي حفظ وحدت مسلمين و جلوگيري از هرگونه خطر شقاق و نفاق و خونريزي بين مسلمين، مصلحت دانست از حق خود بگذرد و همكاري نمايد. همان طور كه در خطبة شِقشِقيُه هم اين موضوع را روشن نموده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمتي ازخطبة شِقشِقيُه&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;[2]&lt;/a&gt;:&lt;br /&gt;اميرالمؤمنين در جواب ابن عباس فرمود:&lt;br /&gt;آگاه باش . سوگند به خدا كه پسر ابي قحافه ( ابي بكر ) خلافت را مانند پيراهني پوشيد و حال آنكه مي دانست من براي خلافت مانند قطب وسط آسيا هستم. علوم و معارف از سرچشمة فيض من مانند سيل سرازير مي شود. هيچ پروازكنندة در فضاي علم و دانش به اوج رفعت من نمي رسد. پس جامة خلافت را رها و پهلو از آن تهي نمودم و در كار خود انديشه مي كردم كه آيا بدون دست ، حمله كرده يا آنكه بر تاريكيِ كوري صبر كنم كه در آن پيران را فرسوده ، جوانان را پژمرده و پير ساخته ، مؤمن رنج مي كشد تا بميرد . ديدم صبركردن خردمنديست . پس صبر كردم در حالتي كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود ميراث خود را تاراج رفته مي ديدم.&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn3" name="_ftnref3"&gt;[3]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فرض كنيم كه علت اساسي همكاري نزديك حضرت علي با ابوبكر و عُمر و عثمان حفظ وحدت مسلمين بوده است،‌ آيا امروز هم پيروان واقعي او نبايد همان راه آن روز او را انتخاب كنند؟ امروز كه آشكارا مي بينند دشمنان مشتركشان چشم ديدن هيچ يك از گروه هاي مختلفِ مسلمانان جهان را ندارند؟ آيا مطرح كردنِ اين موضوع كه در 1400 پيش حق با علي بوده است يا نه، هيچ يك از مسائلِ امروزيِ مبتلابهِ همةِ مسلمانان را حل مي كند؟ يا بالعكس زمينة نفرت و كينة آنها مخصوصاً نسلِ جوانشان را نسبت بيكديگر فراهم مي آورد و در واقع آب به آسياب دشمنان مشترك مسلمانان مي ريزد. اگر آن روز حضرت علي و طرفدارانش احساس خطر در برابر دشمنانشان مي كردند. و كار حضرت علي را عاقلانه ترين كار مي شناختند ، امروز احساس خطر مسلمانان در برابر دشمنانشان بايد خيلي بيشتر از آن زمان باشد. چون در آن روز مسلمانان از نظر سلاح جنگي با دشمنانشان تقريباً همرديف بودند. همه شان اسب و شمشير و نيزه و سپر و خنجر و امثالهم داشتند. ولي امروز با شكاف بسيار عميقي كه در نوع و تهية امكاناتِ وسائل جنگي بين آنها موجود است، ضعف نسبي شان در برابر دشمنانشان بسيار چشمگيرتر است.&lt;br /&gt;وقتي قرآن را سرمشق كارمان و چوب ميزانة سنجشِ صحّت و سُقم باورها و اعمالمان بدانيم و بدين منظور به آن مراجعه كنيم تا تكليفمان را در اين مورد تعيين نمايد. مي بينيم كه بطور روشن ما را از گفتگو و مجادله در بارة گذشتگان – حتي در مورد پيامبران و مقربان درگاه الهي – منع مي كند و در اين زمينه مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« آيا مي گوئيد كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ويعقوب و سبطها يهودي يا نصراني بودند؟ ( با قياس به وضع مورد بحث ما مي شود گفت: آيا مي گوئيد كه ابوبكر و عمر و عثمان و علي و ساير صحابة طراز اول پيامبر، جاه طلب و دروغگو بودند يا حقيقت طلب و فداكار؟ ) بگو: آيا شما آگاه تريد يا خدا؟ كيست ستمكارتر از كسي كه گواهي خود را از خدا پنهان مي كند؟ و خداوند از كارهائي كه مي كنيد غافل نيست. آنان اُمتهائي بودند كه در گذشته اند. آنچه آنها كردند از آنِ آنهاست و آنچه شما مي كنيد از آنِ شماست و شما را از اعمال آنها نمي پرسند.» البقره ( 2 ) : 140 و 141&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برادران و خواهران عزيز كاربُرد « حكمت » دوميّن ابزار كار ما، كه خداوند توسط پيامبرش به ما تعليم داده. بقره(2):151 و جمعه(62):2 به ما تكليف مي كند كه اگر هم فرضاً حق با حضرت علي بوده؛ همانند خودش واقع بين باشيم و به هرقيمتي است براي ايجاد اتحاد بين مسلمانان يا لااقل قبول داشتن يكديگر را، چاره انديشي نمائيم. و در اين زمينه تمام تلاشمان براي از بين بردن اختلافات بين مسلمانان باشد و اگر احياناً در اين مورد كاري از دستمان ساخته نيست لااقل كاري نكنيم كه اختلافاتشان زيادتر شود. به تعليمات قرآن هوشيارانه گوش فرادهيم و دقيقاً بدان عمل نمائيم. توجه كنيم كه خداوند مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« براي شما آئيني مقرركرد، از همان گونه كه به نوح توصيه كرده بود و از آنچه به تو وحي كرده ايم و به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه كرده ايم كه دين را برپاي داريد و در آن فرقه فرقه مشويد. تحمل آن چه بدان دعوت مي كنيد بر مُشركان دشوار است. ( توجه كنيد كساني را كه دعوت به اتحاد را رد كنند، مُشرك مي شناسد) خدا هركه را خواهد براي رسالت خود بر مي گزيند و هركه را بدو باز گردد به خود راه مي نمايد. از روي حسد و عداوت فرقه فرقه نشدند، مگر از آن پس كه به دانش دست يافتند. و اگر پروردگار تو از پيش مقرر نكرده بود كه آنها را تا زماني معين مهلت است، بر آنها حكم عذاب مي رفت. و كساني كه بعد از ايشان وارث كتاب خدا شده اند در بارة آن سخت به ترديد افتاده اند.» شوري (42): 13و14 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« از خدا و پيامبرش اطاعت كنيد و با يكديگر به نزاع بر مخيزيد كه ناتوان شويد و مهابت و قوت شما برود. صبر پيشه گيريد كه خدا همراه صابران است.» انفال(8): 46 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;« تو را با آنها كه دين خويش فرقه فرقه كردند و دسته دسته شدند كاري نيست. كار آنها با خداست. و خدا آنان را به كارهائي كه مي كردند، آگاه مي سازد. بگو: آيا جز الله صاحبي جويم؟ او صاحب هر چيزي است و هر كس تنها كيفر كار خويش را مي بيند. و كسي بار گناه ديگري را بر دوش نمي كشد. سپس بازگشت همة شما به نزد صاحبتان است و او شما را به آن چيزهائي كه در آن اختلاف مي ورزيديد، آگاه مي كند.» انعام (6): 159 و 164 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;« واگر پروردگار تو خواسته بود، همة مردم را يك اُمّت كرده بود، ولي همواره گونه گون خواهند بود» هود(11):118 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;« به او باز گرديد، و از او پروا كنيد ، و نماز بگزاريد و از مشركان مباشيد. از آنان مباشيد كه دين خود را پاره پاره كردند و فرقه فرقه شدند و هر فرقه اي به هرچه داشت دلخوش بود.» الروم (30):31 و 32 باز مي فرمايد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشويد و از نعمتي كه خدا بر شما ارزاني داشته است يادكنيد: آن هنگام كه دشمن يكديگر بوديد و او دلهايتان را به هم مهربان ساخت و به لطف او برادر شديد. و بر لبة پرتگاهي از آتش بوديد، خدا شما را از آن برهانيد. خدا آيات خود را براي شما اين چنين بيان مي كند شايد هدايت يابيد. بايد از ميان شما گروهي باشند كه به خير دعوت كنند و امر به معروف و نهي از منكر كنند. اينان رستگارانند. همانند آن كسان مباشيد كه پس از آن كه آيات روشن خدا بر آنها آشكار شد، پراكنده گشتند و با يكديگر اختلاف ورزيدند، البته براي اينان عذابي بزرگ خواهد بود» آل عمران (3): 103 الي 105&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt; - مؤسسة جهانيِ خدمات اسلامي در ايران، ترجمة انگليسي قرآني را كه توسط محمد حسين شاكر تهيّه شده بوده است منتشر نموده كه مورد استفادة اين مقاله قرار گرفته. مترجم كه به نظر مي رسد مسلمانِ شيعة اثني عشري است در پاورقي كتابش يقيناً با استفاده از احاديث و روايات مربوطه نسبت به بعضي از آيات اظهار نظرهائي نموده كه توضيحاً در اين مقاله آمده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;[2]&lt;/a&gt; - با توجه به شناختي كه از خلقيات حضرت علي داريم ، بسيار بعيد است كه چنين صحبت هائي واقعاً از او باشد. يعني محال است كه حضرت علي درتمام مدت بين وفات پيامبر و خلافت خودش رياكاري نموده و دودوزه بازي كرده باشد.&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref3" name="_ftn3"&gt;[3]&lt;/a&gt; - ترجمه و شرح نهج البلاغه به قلم حاج سيد علينقي فيض الاسلام 1351 خطبة سوم صفخة 47 .نهج البلاغه توسط سيُد رضي نوشته شده . سيُد رضي در سال 406 هجري قمري فوت نموده است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-1110812922485368446?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/1110812922485368446/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=1110812922485368446' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/1110812922485368446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/1110812922485368446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/blog-post_10.html' title='چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 2'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1910384825840648225.post-5135972297570082229</id><published>2008-01-10T23:02:00.000-08:00</published><updated>2008-01-10T23:16:54.971-08:00</updated><title type='text'>چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دردوران كودكي مادرم نمار خواندن را به ما فرزندانش ياد داده بود ولي معناي آن چه را مي گفتيم نمي دانستيم. مادرم هم نمي دانست و اصراري هم به دانستنش نداشت و طبعاً ما هم قبول مي كرديم.&lt;br /&gt;يازده ساله بودم در تصادفي كه در دو چرخه سواري كردم، پايم شكست و در منزل بستري بودم. همسايه اي داشتيم كه در تعزيه خواني ها رُل شِمر را بازي مي كرد بدين فكر كه بيشترين ثواب را در آخرت به او مي دهند. چون كارش باعث مي شد كه مردم را در عزاي امام حسين بيشتر بگرياند. مردم محلّه به او احترام مي گذاشتند و ضمناً كمي هم از او مي ترسيدند. او به ديدنم آمد و قبل از رفتنش سفارشم كرد كه هروقت خواستم از منزل بيرون بروم ”چهار قل“ را بخوانم و به چهار طرف خود فوت كنم تا در امان باشم. بعد از آن من اين كار را مي كردم ولي نمي فهميدم چه مي گويم. چون معناي آنها را نمي دانستم.&lt;br /&gt;در شيراز امامزاده هاي كوچك و بزرگ زياد بود. ولي چهار امامزاده بودند كه علاوه بر مرقد روي مقبره، گنبدي هم بالاي آرامگاهشان بود كه هركس از دروازة‌ قرآن كه در شمال شهر و در بلندي بود، مي خواست وارد جلگة شيراز شود، گنبدها را بطور كاملاً مشخص مي ديد. اين امامزاده ها با آن هيبتشان بسيار مورد احترام و علاقة من بودند. خوب بخاطر دارم هر روز صبح كه از خانه بيرون آمده و بطرف مدرسه مي رفتم علاوه بر خواندن چهار قل و فوت كردن به چهار طرفم، جهات قرار گرفتن آن چهار گنبد در شهر را پيش خود مجسم مي كردم و روبروي يك يك آنها قرارگرفته و سرم را به علامت تعظيم و سلام فرود مي آوردم و راهي مدرسه مي شدم . شاهچراغ چون از همة امامزاده ها بزرگتر و با شكوهتر بود ، اهميت بيشتري داشت و طبيعتاً من هم بيشتر توجهم به او بود و بيشتر زيارتهايم و نذر و نيازهايم براي او بود. بسياري از شبهاي جمعه به زيارتش مي رفتم. هرچه را بايد معمولاً از خدا بخواهيم من از او مي خواستم و راز و نيازم با او بود. براي موفقيت در هركاري و گرفتن نمرات خوبي در دروسم نذر مي كردم كه اگر نيازم برآورده شود فلان تعداد شمع برده در آنجا روشن كنم.&lt;br /&gt;آخوند نابينائي بود كه هفته اي يك مرتبه به خانة ما مي آمد و برايمان روضه مي خواند و بعد از ختم روضه حديث كِسا&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn1" name="_ftnref1"&gt;[1]&lt;/a&gt; را با عربي مي خواند كه ما هيچ نمي فهميديم. و بعد از آن ليوان آبي به دستش داده مي شد كه حديث كِساي خوانده شده را به آن فوت مي كرد كه اهل منزل و مخصوصاً ما بچه ها از آن آب به عنوان شفابخش و پيشگيري از مريض شدن كه تقريباً به نوعي هميشه مبتلا بوديم، جرعه اي بخوريم.&lt;br /&gt;در همين راستا شرح زندگي خانوادگي دكتر بهزادنيا را كه مي شناسيد جالب است. او تعريف مي كرد: در دوران كودكي در خانة‌ پدري كه در همدان بود آخوندي مي آمد و روضه مي خواند و با تقاضاي پدرشان از آب دهانش در دهان يك يك فرزندان مي انداخت كه مريض نشوند. از قضا اين آخوند خودش مبتلا به سل بود و به همين خاطر 5 برادر و دو خواهرش و خودش همه مسلول شدند كه 5 برادر همه از سل فوت كردند و خود دكتر بهزادنيا معالجه شد ولي هنوز ناراحتي گردن را از آن بابت دارد. و دو خواهرش يكي مدتها در بيمارستان مسلولين بود تا شفا يافت و ديگري هم از بين رفت .&lt;br /&gt;نه اينكه خيال كنيم اين حرف ها و طرز فكرها مربوط به قديمي هاست و اكنون در بين مردم ايران چنين باورهائي وجود ندارد. همين دكتر بهزادنيا تعريف مي كرد بعد از انقلاب كه خميني در قم بود ، روزي زني آمد و گريه كنان در حالي كه ليوان آبي در يك دست و دويست تومان مچاله شده در دست ديگر داشت؛ مي گفت تاكنون 5 دختر زائيده و هم اكنون حامله ام و شوهرم گفته است كه اگر اين دفعه هم دختر بزايم راه به راه بخانة‌ پدرم برگردم. التماس مي كرد كه اين دويست تومان را بدهيد به امام خميني كه به هركس مي خواهد بدهد و از ليوان آب مقداري بخورد تا من نيمه خوردة‌ باقي ماندة او را بخورم و فرزندم پسر شود.&lt;br /&gt;بهزادنيا مي گفت من او را نصيحت كردم ولي تمام اصرار زن به انجام تقاضايش بود . توسلي كه در آنجا ناظر به صحنه بود گفت: حال كه چنين اعتقادي را دارد بهتراست حاجتش را برآوريم. آب را به خميني داد او هم همين كار را كرد و آب نيم خورده اش را براي زن فرستاد و آن زن هم آب را خورد.&lt;br /&gt;ماه هاي محرم و صفر ماههاي عزاداري بود زنهاي خانه همه در اين دو ماه لباس مشكي مي پوشيدند ولي اصراري كه ما هم بپوشيم نبود. كساني كه در محلة ما امكانات مالي شان خوب بود درخانه شان چند روزي روضه خواني داشتند و چاي و شربت و گاهي هم سفره مي دادند و همسايه ها را براي شام دعوت مي نمودند. و بعضي ها هم سينه زني و تعزيه خواني را بر روضه خواني هايشان اضافه مي كردند. دسته هاي سينه زني و زنجير زني كه همراه با عَلَم و كُتَل و شبيه سازي بود ، در كوچه ها و خيابان ها راه مي افتادند. و بين محلُه هاي مختلف شهر براي هرچه باشكوهتر كردن آن، رقابت سختي در مي گرفت و بسيار تماشائي بود. بطور كلي اعياد مذهبي و قتلها و وفات امام ها براي ما بچه ها همه سرگرمي هاي جالبي بودند . مخصوصا روز عاشورا كه تقريباً تمام مردم به قبرستان شهر بر سر مزار بستگانشان مي رفتند و صحرا از جمعيت موج مي زد و در آنجا خوراكي ها و اسباب بازيهاي فراواني به فروش مي رسيد كه براي كودكان فرصت مناسبي بود كه از سخاوت والدينشان در آن روزها استفاده كنند و دلي از عزا در آورند.&lt;br /&gt;به ما گفته شده بود كه هركس در عزاي امام حسين گريه كند و يا كسي را بگرياند و يا خود را شبيه به گريه كن ها در آورد يعني گرية‌ دروغي كند، بهشت بر او ”واجب“ مي شود. واجب يعني اگر نخواهد به بهشت برود با زور او را به بهشت خواهند برد. وسيلة‌ بسيار آسان و ارزاني براي به بهشت رفتن بود. دروغ گفتن به هر فرم و هر شكلي اگر مصلحت آميز مي نمود، اشكال نداشت. درمورد اهميت وفاي به عهد هيچ وقت چيزي جدُي نشنيده بودم. اطلاعات ديني ام به جز آن چه از دوران كودكي از مادرم يادگرفته بودم چيزي نبود. نماز مي خواندم بدون اينكه بدانم چه مي گويم. هر وقت مشكلي داشتم به امامزاده مي رفتم و شمع روشن مي كردم و نذر مي كردم كه اگر حاجتم برآورده مي شد، فلان مبلغ را در راه خدا مي دادم و يا فلان تعداد شمع را در امامزاده برده روشن مي كردم. بزرگترها را مي ديدم كه در مواقع گرفتاري سفرة ابوالفضل يا سفرة‌ حضرت رقيُه مي انداختند يا گوسفندي براي حضرت عبّاس نذر مي كردند. مراجعة من براي رفع نيازهايم فقط زيارت امامزاده ها يا به اصطلاح معمول بقاء‌متبركه بودند كه ارزانتر و كم زحمت تر از سفره ابوالفضل تمام مي شدند. گاهي هم فرستادن صدها صلوات را نذر مي كردم ولي هيچگاه ارتباطي به خدا و يا درخواست مستقيمي از او نداشتم. اگر سؤالي در اين مورد مي كردم، بزرگتر ها استغفرالله مي گفتند و ما را ياد آور مي شدند كه از اين حرفها نزنيم . چون در خواست مستقيم از خدا فقط از عهدة امامان معصوم بر مي آيد و بعد از آنها علماي دين كه نزد خدا قرب ومنزلتي دارند. همان گونه كه افراد عادي نمي توانند شاه مملكت را ببينند و بايد از واسطه ها استفاده كنند تا شايد موفق به رساندن حرفشان به شاه شوند ؛ واسطة ما افراد عادي با خدا هم فقط همين معصومان كه بزيارت مقبره شان مي رويم هستند و علماي دين .&lt;br /&gt;در موقع نماز خواندن كه معمولاً در برابر خدا مي ايستيم و بايد با خدا راز و نياز كنم با اداي جملاتي كه همه عربي بودند و من نمي دانستم چه مي گويم طبيعتاً توجهم بجاهاي ديگر معطوف مي شد و هيچگونه تمركزي نداشتم. اطلاعات ديني من و مناسكي كه انجام مي دادم همين ها و چيزهائي شبيه به اينها بودند و بس.&lt;br /&gt;سالها به همين منوال گذشت . دبستان و دبيرستان را در شيراز تمام كردم و وارد دانشگاه تهران شدم. نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران پيش آمد. مصدق نخست وزير شد. حزب توده در آن زمان بسيار طرفدار داشت. در زمان مصدق آزادي كامل مطبوعات بود و روزنامه هاي آنها غوغا مي كردند و دانشجويان توده اي در تمام دانشكده ها فعالانه حضور بسيار مؤثري داشتند. سيستم سوسياليسم را براي ادارة‌ جامعه ارائه مي دادند كه در آن سيستم فقير نيست و همه كس نيازش تأمين و عدالت همه جا گسترده است. نظريات عدالتخواهي آنها نسبت به مردم جامعه قانع كننده و جالب و جاذب مي نمود و روز بروز بر تعداد طرفدارانشان اضافه مي شد. من شديداً تحت تأثير برنامه هايشان قرار گرفته بودم با اينكه ورزشكار و بسيار پر انرژي و علاقه مند به مبارزات سياسي بودم ، ولي به دو دليل ميل نداشتم با آنها همكاري كنم. يكي بخاطر مخالفت روشن و صريح آنها به مذهب و ديگري به علت مخالفت آنها به مصدق كه به نظر من هر نوع مخالفت با او نهايت بي انصافي را نشان مي داد . زيرا او آدم بسيار دوست داشتني بود و حرفهايش همه منطقي و جالب و جاذب مي نمود.&lt;br /&gt;به هرحال عدالتخواهي مكتب سوسياليسم هميشه برايم وسوسه انگيز شده بود. حتي تصور جامعة سوسياليستي كه "كار از هركس به اندازه استعدادش و بهره به هركس برحسب ارزش كارش" و آن طوركه مي گفتند : بعد از آن كه مردم آمادگي پيدا مي كردند پياده شدن سيستم كمونيسم در جامعه كه " كار از هركس به ميزان استعدادش و بهره به هركس به ميزان احتياجش " و لغو شدن حكومت و ايجاد جامعة‌ بي طبقه كه عملي شدنش هم ممكن الوصول به نظر مي رسيد، برايم لذتبخش بود.&lt;br /&gt;طولي نكشيد كه مكتب جديدي در بين دانشجويان معرفي شد كه همان سيستم سوسياليسم و تمام مزاياي آن را ارائه مي داد منتهي با قبول خداپرستي. خود را " خداپرستان سوسياليست " مي ناميدند. اينها طبق اظهارشان علاوه بر اينكه خداپرست يعني مسلمان بودند ،‌ علاو ه بر اينكه تشكيل جامعة سوسياليستي را وعده مي دادند از طرفداران پروپاقرص مصدق هم بودند. من ديگر چه مي خواستم ؟ هرچه مي خواستم در آن جمع بود. بعد از مطالعه كافي بر اصالتشان همكاري فعالانه را با آنها شروع كردم&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftn2" name="_ftnref2"&gt;[2]&lt;/a&gt;. دبير اول اين گروه محمد نخشب بود و عده اي ليسانسيه حقوق و مهندسين رشته هاي مختلف از گردانندگان اصلي آن بودند.&lt;br /&gt;اين گروه بعد از مدت كوتاهي در همان زمان حكومت مصدق به حزب ايران كه سوسياليستهاي لائيك ولي از طرفداران درجة‌ يك مصدق و از اركان تشكيل دهندة‌ جبهة ملي بودند، ائتلاف كردند و نفوذ زيادي در دانشگاه و دبيرستانها پبدا نمودند. بعد از كودتا عليه مصدق و اضمحلال احزاب تا سال 1341 من جزء طرفداران جبهة ملي فعاليت مخفيانة سياسي داشتم تا بعد از رفراندم شاه، ساواك مرا به عنوان طرفدار جبهة‌ملي توقيف و در زندان انفرادي پادگان نظامي شيراز نگه داشت .&lt;br /&gt;بعد از رفراندم شاه مصادف با بهمن ماه 1341. در شيراز برف آمده و هوا بسيار سرد بود. زندان من سلولي در زير زمين بود به مساحت تقريباً 5/1 در 2 متر كه دريچة كوچكي در زيرسقف ديوار شماليش به آن نور مي داد. نه برق داشت و نه بخاري. يك گوشة اطاق سكوئي تقريباً بطول 8/1 و عرض يك متر و ارتفاع 75 سانتي ساخته شده بود كه به عنوان تختخواب استفاده مي شد. برايم رختخوابي از منزل آورده بودنند كه روي سكو گذاشته و استفاده مي كردم . ولي هوا آن قدر سرد بود كه رختخواب من گرم نمي شد مخصوصا كه زيرش سكوي سنگ و گچ بود. در آنجا سرما خوردگي بدي پيدا كردم . برادرم كه قاضي بود به ديدنم آمد. به او گفتم كه به مسؤلين ساواك بگويد مخالف سياسي هستم و تحمل مرا ندارند، قبول. قرار است زندانم كنند قبول؛ و قراراست در زندان انفرادي نگه ام دارند ؛ قبول. ولي آيا بايد در جائي باشم كه از سرما بميرم ؟ برادرم اقدام كرد و دكتري ارتشي برايم آوردند. بعد از معاينه گفت به سينه پهلو دچار شده ام و از مسؤلين زندان خواست كه مرا به بهداري پادگان منتقل كنند. همان روز اين كار را كردند و مرا به يكي از اطاقهاي بهداري كه بسيار روشن و با صفا بود بردند . در آن اطاق فقط يك تختخواب فلزي بود. ازمنزل برايم يك قاليچه آوردند كه نيازم را بر طرف مي كرد. و مثل اينكه از جهنم به بهشت آمده بودم. در آنجا به مداوا پرداختم خوب شدم ولي خوشبختانه مرا به زندان انفرادي بر نگرداندند و تا آخر مدت زندان بودنم كه سه ماه طول كشيد در همانجا ماندم .&lt;br /&gt;ماه رمضان بود و بيكاري و تنهائي در زندان براي من پُركار خيلي كشنده. تقاضا كردم كتاب يا مجله و يا راديوئي در اختيارم قرار دهند. موافقت نشد . تا پس از چندين روز چانه زني و اصرار اجازه دادند يك جلد قرآن برادرم برايم بياورد. خوشبختانه قرآني با ترجمة‌ فارسي الهي قمشه اي بود . هنوز ماه رمضان تمام نشده بود . فرصتي طلائي در اختيارم قرار گرفت . افطاري و سحري از منزل برايم مي آوردند و هيچ كاري نداشتم و تمام وقتم را صرف خواندن قرآن مي كردم .&lt;br /&gt;ابتدا كه شروع به مطالعة قرآن كردم فقط براي اين بود كه وقت زيادي را كه در آنجا داشتم پُر كرده باشم . هيچگاه فكر نمي كردم خداوند در قرآن چيزي نوشته باشد كه براي من مسلمان تازگي داشته باشد. يعني مطلقا حتي تصورش را نمي كردم كه ممكن است مطالب قرآن مغاير با اقدامات من مسلمان باشد. چون با آموخته هاي ديني برايم هيچ شكي نبود كه آنچه از علماء يعني پيشوايان ديني تا آن موقع شنيده بودم درست بوده و آن چه به عنوان مناسك ديني انجام مي دادم صحيح و مطابق دستورات الهي يعني قرآن بوده است. و اما بعد از خواندن قرآن به مطالبي برخورد كردم كه برايم كاملاً تازگي داشت چون با آموخته هاي قبلي ام هم آهنگ نبود و در من شك بوجود آورد. كنجكاوتر شدم وسعي كردم دقت بيشتري در آيات قرآن بنمايم. تدريجاً مغايرتها بيشتر شدند و من هم دقتم بيشتر شد. يك بار آن را تمام كردم و پيش خود گفتم بايد براي بار دوم آن را به عنوان يك كتاب درسي بخوانم . مي خواستم بدون واسطه و بدون نظر مفسران بفهمم خداوند خالق هستي از ما بندگانش چه خواسته است؟ و مي خواستم ببينم آيا كارهائي كه من تا بحال مي كرده ام و باورهائي كه از دين داشته ام با مطالب قرآن هم آهنگي دارد يا نه و اگر ندارد اين ناهم آهنگي ها در كجاست؟&lt;br /&gt;تدريجاً متوجه شدم كه اين ناهم آهنگي ها يكي و دوتا نيستند و من احتياج دارم كه آنها را يادداشت كنم. از دست اندركاران زندان قلم و كاغذ خواستم كه موافقت نشد. به سربازي كه هرروز غذاي از منزل آورده ام راتحويل گرفته و به بهداري مي آورد و بدين جهت آشنا و خودماني شده بودم، گفتم كه مقداري كاغذ و قلم لازم دارم. چند برگ كاغذ كه از دفتر كنده شده بود و يك مداد دو رنگ كه نصفش قرمز و نصفش آبي بود و معمولاً هر دو سرش را مي تراشيدند برايم آورد.&lt;br /&gt;براي بار دوم شروع بخواندن قرآن كردم . اين دفعه براي اين بود كه وظائف فردي و اجتماعي خود را مستقيماً از قرآن ياد بگيرم. براي تطبيق دستورات الهي با آنچه تا آن موقع از دين مي دانستم و عمل مي كردم بود. و براي پيداكردن پاسخ به سؤالاتي كه تازه در ذهنم پيداشده بود. در واقع بفكر اصلاح معتقدات و اعمال ديني خودم افتاده بودم . چيزي كه براي من مهم بود اين كه حقيقت كدام است؟&lt;br /&gt;دو صفحه كاغذ گرفتم يكي براي يادداشت دستوراتي كه كارهاي فردي مرا معين مي كرد مانند باورهايم ، نحوة وضو گرفتن و مواقع نماز خواندم ، نحوة روزه دار شدنم و از اين قبيل. و ديگري در مورد امور اجتماعي و نحوة برخورد با ديگران مثل وفاي به عهد، معامله با ديگران ، دروغ نگفتن و غيبت و مسخره نكردن و يا انجام اعمالي كه ارتباط به اجتماع پيدا مي نمود،‌ مانند: نماز جمعه ،‌پرداخت زكات ، امربه معروف و نهي از منكر و غيره. در مدت توقفم در زندان موفق شدم كه سه مرتبه قرآن را بخوانم و يادداشتهاي مفصلي بردارم و مغايرتهائي بين آن چه مي كردم با آن چه در قرآن بود، پيدا نمايم. و بعد از آن تاكنون كه بيش از چهل سال مي گذرد، طبق دستور قرآن هرچه كه برايم ميسر باشد قرآن مي خوانم. و جالب اينكه هنوز هم چيزهاي تازه اي در آن مي بينم.&lt;br /&gt;اولين و مهمترين سؤالي كه از خواندن قرآن برايم مطرح شد اين بود كه چرا با اين همه تأكيدي كه خداوند در قرآن دارد، مسلمانان وحدت خود را حفظ نكرده ، متفرق و دسته دسته شده اند ؟ چرا ما شيعه هستيم و اكثريتي از مسلمانان سني ؟ كدام يك از ما مطابق قرآن و به حقيم و كدام باطل؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn1" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref1" name="_ftn1"&gt;&lt;/a&gt;1 – محمدحسين شاكر: ترجمة انگليسي قرآن در پاورقي صفحة 631 در مورد حديثِ كِسا مي نويسد: يك روز پيامبر مقدّس به خانة دخترش فاطمه آمد. و به او گفت كه خيلي خسته است. و از او خواست كه او را با كِساي (عباي) يَمَني بپوشاند. همان طور كه پيامبر را مي پوشانيد، صورت پيامبر نوراني شد و درخششي چون ماه شب چهارده پيداكرد. بعد از مدّتي حسن وارد شد و گفت: بوي عطر پدر بزرگم را استشمام مي كنم. فاطمه گفت: او زير كِسا استراحت مي كند. حسن به پيامبر مقدس سلام كرد و از او اجازه خواست كه زير كِسا برود. به او اجازه داده شد. به همين نحو حسين و علي و فاطمه بعد از سلام كردن و گرفتن اجازه به زير كِسا رفتند.&lt;br /&gt;فاطمه گفت: وقتي آنها ( اهل بيت) زير كِسا رفتند، باري تعالي گفت: بدانيد اي فرشتگان من و اي آنهائي كه در آسمان ها هستيد كه من به عزت و قدرتم قسم مي خورم كه آسمانها و زمين و هرچه در آنها ست را خلق نكردم مگر به افتخار پنج تن عاليجناباني كه در زير كِسا هستند. جبرئيل سؤال كرد چه كساني زير كِسا هستند؟ خداوند او را با خبر كرد.كه آنها اهل بيت پيامبر هستند و معادن نبوّت. جبرئيل از خداوند اجازت خواست كه ششمين نفر باشد. جبرئيل سلامي به پيامبر كرد و اذن ورود به كِسا را بدست آورد. جبرئيل گفت: خداوند تمام عالَم را به خاطر آنها و علاقة به آنها خلق كرده است. و اي اهل بيت، خدا مي خواهد پليدي را از شما دور كند و شما را پاك دارد.&lt;br /&gt;علي از پيامبر درخواست كرد كه مقصود و منظور از جمع كردن آنها زير كِسا را براي خدا توضيح دهد. پيامبر گفت: من به خدا قسم مي خورم كه هرجا اين حديث در بين دوستداران اهل بيت قرائت شود، الطاف الهي برايشان نازل مي گردد و ملائك آنها را احاطه مي كنند و همين طور برايشان طلب مغفرت مي نمايند تا زماني كه متفرّق شوند. و همچنين خداوند غمِ آنها را برطرف مي كند و دعاي دعاكنندگاني را كه جمع شده بودند مستجاب مي نمايد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="" style="mso-footnote-id: ftn2" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=1910384825840648225#_ftnref2" name="_ftn2"&gt;[2]&lt;/a&gt; - بعدها كه با قرآن آشنا شدم ، دانستم آن موقع كه خيال مي كردم خداپرستم ، در واقع بت پرست بودم و خودم نمي دانستم و وقتي در طول ادامة‌ تحصيلاتم در رشتة‌ اقتصاد، به مكاتب مختلف اقتصادي دقيقاً آشنا شدم فهميدم كه سيستم سوسياليسم نه تنها عدالت را مستقر نمي كند بلكه آزاديهاي افراد را مطلقاً از بين مي برد و توده هاي مردم را بصورت بردگان بي صاحب حكومت كنندگان در مي آورد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1910384825840648225-5135972297570082229?l=aliizadi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aliizadi.blogspot.com/feeds/5135972297570082229/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1910384825840648225&amp;postID=5135972297570082229' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/5135972297570082229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1910384825840648225/posts/default/5135972297570082229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aliizadi.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='چگونه با خواندن قرآن عوض شدم 1'/><author><name>Sahar</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
